Part۸
Part۸
تودوروکی که انتظار چنین صحنهای را نداشت، برای لحظهای مبهوت شد. انگشتش روی دکمهی قرمز لرزید. او میخواست باکوگو را بشکند، اما نمیدانست اگر باکوگو واقعاً زانو بزند، چه خواهد کرد. آیا این پیروزیِ تودوروکی خواهد بود یا سقوطِ نهایی او؟
باکوگو سرش را پایین انداخت. موهای آشفتهاش صورتش را پوشانده بود. با صدایی که لرزشِ وحشتناکِ یک مردِ درهمشکسته را داشت، زمزمه کرد:
— باشه… بردی، شوتو. اون رو… اون رو رها کن. هر چی میخوای… هر چی که از من میخوای… فقط… فقط نذار اون بمیره.
تودوروکی پوزخندی زد، اما این بار پوزخندش رنگِ لذت نداشت؛ رنگِ بیزاری داشت. او به سمت باکوگو قدم برداشت و ریموت را در جیبش گذاشت، اما نه برای بخشیدن؛ بلکه برای نشان دادنِ قدرت.
— چیزی که از من گرفتی، با زانو زدنِ تو برگردونده نمیشه، باکوگو. تو فقط بدنت رو تسلیم کردی، اما هنوز اون غرورِ کثیفت رو توی چشمات دارم.
در همین لحظه، صدای بلندگو دوباره قطع و وصل شد. اما این بار صدای میدوریا نبود. صدای خندهی آرامی از میان نویزهای دستگاه پخش شد؛ خندهای که لرزه بر اندام هر دو نفر انداخت.
صدای یک مرد غریبه از بلندگو طنینانداز شد:
— واقعاً فکر کردید این فقط یک بازی بین دو نفر از قهرمانهاست؟ تودوروکی… باکوگو… شما هر دو فقط مهرههای روی صفحهی من هستید. حالا که باکوگو تسلیم شد، بازیِ اصلی تازه شروع شده.
تودوروکی ناگهان متوجه شد که چرا ریموت کنترل در دستش سنگین شده است. او به دستگاه ریموت نگاه کرد و دید که چراغهای کوچکِ روی آن، به جای قرمز بودن، به رنگ آبیِ چشمنوازی درآمدهاند.
— نه… — تودوروکی زیر لب گفت و چشمانش گشاد شد. — این… این یه تله بود!
باکوگو با تمام توان از روی زمین برخاست و با فریادی که از ته چاهِ قلبش میآمد، به سمت تودوروکی هجوم برد:
— کجاست؟! اون لعنتی کجاست؟!
اما قبل از اینکه باکوگو به تودوروکی برسد، صدای انفجاری مهیب از سمتِ اتاقِ زندانی شنیده شد. نه انفجارِ بمب… بلکه صدای فرو ریختنِ دیوارهایی که انگار از قبل برنامهریزی شده بودند تا در همین لحظه، همه چیز را از بین ببرند.
تودوروکی که انتظار چنین صحنهای را نداشت، برای لحظهای مبهوت شد. انگشتش روی دکمهی قرمز لرزید. او میخواست باکوگو را بشکند، اما نمیدانست اگر باکوگو واقعاً زانو بزند، چه خواهد کرد. آیا این پیروزیِ تودوروکی خواهد بود یا سقوطِ نهایی او؟
باکوگو سرش را پایین انداخت. موهای آشفتهاش صورتش را پوشانده بود. با صدایی که لرزشِ وحشتناکِ یک مردِ درهمشکسته را داشت، زمزمه کرد:
— باشه… بردی، شوتو. اون رو… اون رو رها کن. هر چی میخوای… هر چی که از من میخوای… فقط… فقط نذار اون بمیره.
تودوروکی پوزخندی زد، اما این بار پوزخندش رنگِ لذت نداشت؛ رنگِ بیزاری داشت. او به سمت باکوگو قدم برداشت و ریموت را در جیبش گذاشت، اما نه برای بخشیدن؛ بلکه برای نشان دادنِ قدرت.
— چیزی که از من گرفتی، با زانو زدنِ تو برگردونده نمیشه، باکوگو. تو فقط بدنت رو تسلیم کردی، اما هنوز اون غرورِ کثیفت رو توی چشمات دارم.
در همین لحظه، صدای بلندگو دوباره قطع و وصل شد. اما این بار صدای میدوریا نبود. صدای خندهی آرامی از میان نویزهای دستگاه پخش شد؛ خندهای که لرزه بر اندام هر دو نفر انداخت.
صدای یک مرد غریبه از بلندگو طنینانداز شد:
— واقعاً فکر کردید این فقط یک بازی بین دو نفر از قهرمانهاست؟ تودوروکی… باکوگو… شما هر دو فقط مهرههای روی صفحهی من هستید. حالا که باکوگو تسلیم شد، بازیِ اصلی تازه شروع شده.
تودوروکی ناگهان متوجه شد که چرا ریموت کنترل در دستش سنگین شده است. او به دستگاه ریموت نگاه کرد و دید که چراغهای کوچکِ روی آن، به جای قرمز بودن، به رنگ آبیِ چشمنوازی درآمدهاند.
— نه… — تودوروکی زیر لب گفت و چشمانش گشاد شد. — این… این یه تله بود!
باکوگو با تمام توان از روی زمین برخاست و با فریادی که از ته چاهِ قلبش میآمد، به سمت تودوروکی هجوم برد:
— کجاست؟! اون لعنتی کجاست؟!
اما قبل از اینکه باکوگو به تودوروکی برسد، صدای انفجاری مهیب از سمتِ اتاقِ زندانی شنیده شد. نه انفجارِ بمب… بلکه صدای فرو ریختنِ دیوارهایی که انگار از قبل برنامهریزی شده بودند تا در همین لحظه، همه چیز را از بین ببرند.
- ۲۱۴
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط