ماییم و خیال است و ، شرابست و ، دگر هیچ

ماییم و خیال است و ، شرابست و ، دگر هیچ
صد ناله در این ملکِ خرابست و ، دگر هیچ
جز روی تو در ، این دل ما نقش نگنجد
هر نقش دگر ، همچو حبابست و ، دگر هیچ
تو یوسف جانی و ، به دل ، حضرت جانی
باقی همه چون کاه به آبست و ، دگر هیچ
صد غنچه وصد گل ، ز کجا ، عطر تو دارند ؟
در خانه ی دل ، بوی گلاب است و دگر ، هیچ
نزدیک سحر شد ، همه خوابند و به رویا
افسوس مرا بخت به خوابست و ، دگر ، هیچ
زین عشق چه شد ؟ حاصل من ، جز غم دوری
هر آن ، دلم ، در تب و تابست و ، دگر هیچ
امروز که در میکده ام ، ساغر و می ، نیست ،
در پرده ی دل ، عشق سرابست و ، دگر هیچ
مقصود من از شعر تو هستی و ، تویی ، تو ،
بی تو غزلم ، نقش بر آب است و ، دگر هیچ
دیدگاه ها (۵)

با غزل خویش به دارم مزنگل نشدم طعنه به خارم مزنشعر به اوزان ...

امشب از خاطره های تو فرو میریزمبغض خود را به سراشیبِ گلو میر...

من در میانِ دستهایت لانه ای دارمدر لابلای چشمهایت خانه ای دا...

صوت مرغان لب تالاب می چسبد به منعطرِ جان بخش گل مرداب می چسب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط