『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁶

ته‌سونگ چند ثانیه به صفحه‌ی تلفن خیره ماند و بلاخره...انگشتش روی دکمه‌ی تماس نشست. یک بوق...دو بوق...سه بوق...و جونگکوک جواب داد
جونگکوک: بله؟!
صدایش خسته بود؛ انگار تازه از تمرین برگشته بود. ته‌سونگ چند لحظه سکوت کرد .جونگکوک دوباره گفت
جونگکوک : الو؟
ته‌سونگ نفس عمیقی کشید و بلاخره حرف زد
ته‌سونگ: جونگکوک... منم
جونگکوک با شنیدن صدایش کمی مکث کرد.
جونگکوک: ته‌سونگ ؟! این وقت شب....اتفاقی افتاده ؟!
ته‌سونگ نگاه کوتاهی به تهیونگ که هنوز بی‌حرکت روی تخت خوابیده بود انداخت
ته‌سونگ: ببخشید که این موقع مزاحمت شدم
جونگکوک اخم کرد
جونگکوک: اصل مطلب رو بگو
چند ثانیه سکوت
ته‌سونگ: من... الان بیمارستانم
جونگکوک بی‌اختیار صاف ایستاد اما سعی کرد لحنش تغییری نکند
جونگکوک:خوبی؟!
ته‌سونگ: من خوبم ولی‌....
جونگکوک با گیجی گوش داد
ته‌سونگ : راستش.... امشب یه درگیری پیش اومد
جونگکوک نفس آرامی کشید ، نمی‌دانست چرا قلبش این‌قدر تند می‌زد.
جونگکوک: خب؟
ته‌سونگ: تهیونگ هم توی اون درگیری بود
جونگکوک : الان... حالش چطوره؟!
و دستش را روی قلبش گذاشت که هربحظه تند تر می‌تپید ته‌سونگ مستقیم جواب نداد.
ته‌سونگ: عملش تموم شده
جونگکوک اخمش بیشتر شد
جونگکوک: از اول بگو
ته‌سونگ آهی کشید
ته‌سونگ: چند نفر بهش حمله کردن...چند تا زخم عمیق برداشته... ولی دکتر گفت عمل موفق بوده و زخماشو بخیه زدن
دست جونگکوک بی‌اختیار دستش دور تلفن محکم‌تر شد. نگرانی در چهره و بدنش کاملا مشخص بود اما هنوز غرورش اجازه نمی‌داد چیزی در صدایش نشان داده شود
جونگکوک: خب ؟
فقط همین یک کلمه را گفت
ته‌سونگ: جونگکوک...می‌دونم بعد از همه‌ی اون اتفاقا، شاید آخرین نفری باشم که حق داره ازت چیزی بخوام ؛ نمی‌خوام مجبورِت کنم بیای ، فقط... وقتی گوشی تهیونگ رو باز کردم، توی مخاطب اضطراری فقط یه اسم بود ، اسم تو
جونگکوک سرش را پایین انداخت
ته‌سونگ: پدر و مادرش رو خبر نکردم. نمی‌خواستم نصف شب نگرانشون کنم . فکر کردم... شاید...شاید اگه بیدار شد...دلش بخواد تو رو ببینه
چند ثانیه...هیچ‌کدام حرفی نزدند. بعد جونگکوک خیلی آرام پرسید
جونگکوک : کدوم بیمارستان؟
ته‌سونگ آدرس رو داد و جونگکوک فقط با یک «باشه» کوتاه جواب داد و تماس رو قطع کرد . چند لحظه همان‌جا ایستاد و به صفحه‌ی خاموش تلفن خیره شد.
جونگکوک : فقط میام مطمئن بشم زنده‌ای... همین
اما خودش هم می‌دانست...اگر فقط همین بود...قلبش این‌قدر بی‌قرار نمی‌شد

چند دقیقه بعد...صدای روشن شدن موتور مشکی رنگش ، سکوت شب را شکست. جونگکوک با تمام سرعت به سمت بیمارستان حرکت کرد.

....ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁶باران آرامی روی سقف چادرها می‌خورد....

فالوشههههه@jiminshii

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵دو روز بعد...زخم‌های جونگکوک کمی به...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁵صدای آژیر آمبولانس، سکوت...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³² باران بی‌وقفه می‌بارید....

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁹هلیکوپتر چند متر بالاتر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط