.

.
.
میدانم!
.
یکی از آن روزهای مبهم و دور!
.
وقتی جلوی تلویزیون...
.
روی کاناپه لم داده ای و بچه هایت را خوابانده ای...
.

درست همان لحظه ای که;
.
قرار است احساس کنی خوشبخت ترینی...
.
ناگهان...
.
یاد من به سینه ات چنگ میزند...
.
و درد از همین جا شروع می شود !
.
و مث خوره نابودت خواهد کرد ... .
در چشم بر هم زدنی میرسد آن روز
دیدگاه ها (۱)

نگذار هرکس که آمد و ماندنی نشد ... تو را ، دلت را ، ص...

عشق بازی را خوب تقسیم کرده ای...عشق با او...بازی با من..

غمگین رفتنت نیستم..دلتنگ رویایی هستم که با غریبه قسمت شد..!!

قبون خنده هات کوشولو.نینی خودمه.خخخ

مرد سایه ها 18

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁴ | مرز لرزان اعتمادبعد از اینکه...

dark life = 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط