منم رفتم پیش همدم خودم یعنی تخت خوابم تا باهاش فکرامو مثل
منم رفتم پیش همدم خودم یعنی تخت خوابم تا باهاش فکرامو مثل هر شب ب اشتراک بزارم ...
قلبم مثل اینکه خسته بود و زیاد حرفی برای گفتن نداشت
اما به جاش مغز عزیزم یک تنه این کار رو ب عهده گرفته بود و داشت هر چی فکر توی خودش ذخیره کرده بود رو جلوی چشمای من مثل فیلم میوورد و منی که مثل تماشاگر نگاهشون میکردم ....
امشبم درست مثل شبای دیگه تکراری و مزخرف تموم شد و من خودمو برای فردا عصر آماده کردم
...
لارا:« صبر کن ببینم با این لباس رژ گلبه ای بیشتر میاد و اینکه این گردنبند رو هم بنداز ...
آ.ت:« اووو عروسی که نمیخام برم
لارا:« تو باید اونجا بدرخشی حرفم نباشه که میزنم با همین پاشنه کفشت ب دو تیکه مساوی تقسیمت میکنم ....
«««لارا. درست مثل مادری که داره لباسای فرم مدرسه بچه اش رو تنش میکنه منو آماده کرد و بعد منو راهی مهمونی کرد ...
با وارد شدنم ب مهمونی همه نگاها برگشت ب سمتم و این باعث شد حسابی معذب بشم ...
خانم پارک اومد سمتم و مشغول صحبت با من شد
گرم صحبت بودم که در شرکت باز شد و مردی که کت مشکی پوشیده و زنی که لباسش طلایی رنگه وارد شدن
اولش توجهی نکردم ولی بعد با دیدن اون چهره
قلبم مثل اینکه خسته بود و زیاد حرفی برای گفتن نداشت
اما به جاش مغز عزیزم یک تنه این کار رو ب عهده گرفته بود و داشت هر چی فکر توی خودش ذخیره کرده بود رو جلوی چشمای من مثل فیلم میوورد و منی که مثل تماشاگر نگاهشون میکردم ....
امشبم درست مثل شبای دیگه تکراری و مزخرف تموم شد و من خودمو برای فردا عصر آماده کردم
...
لارا:« صبر کن ببینم با این لباس رژ گلبه ای بیشتر میاد و اینکه این گردنبند رو هم بنداز ...
آ.ت:« اووو عروسی که نمیخام برم
لارا:« تو باید اونجا بدرخشی حرفم نباشه که میزنم با همین پاشنه کفشت ب دو تیکه مساوی تقسیمت میکنم ....
«««لارا. درست مثل مادری که داره لباسای فرم مدرسه بچه اش رو تنش میکنه منو آماده کرد و بعد منو راهی مهمونی کرد ...
با وارد شدنم ب مهمونی همه نگاها برگشت ب سمتم و این باعث شد حسابی معذب بشم ...
خانم پارک اومد سمتم و مشغول صحبت با من شد
گرم صحبت بودم که در شرکت باز شد و مردی که کت مشکی پوشیده و زنی که لباسش طلایی رنگه وارد شدن
اولش توجهی نکردم ولی بعد با دیدن اون چهره
- ۴۸۷
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط