اسیر در عشق مافیا

ᶜᵃᵖᵗⁱᵛᵉ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˡᵒᵛᵉ ᵒᶠ ᵗʰᵉ ᵐᵃᶠⁱᵃ
اسیر در عشق مافیا
ᴾᵃʳᵗ_²
🍷🚬
ᴘᴏᴠ: یونجی
کم مونده بود ک بیوفتم ولی دستم رو گرفت کوچمون چراغ های تیر برق اش خراب شده بود به خواطر همین نتونستم قیافش رو ببینم
_ایی ببخشید
بوی عطر مردونه رو حس کردم..!فهمیدم ک یه مرده دستمون از ل..ای دستش جدا کردم
_بازم ببخشید
اما اون هیچی نگفت منم سریع رد شدمو رفتم
رسیدم خونه درو باز کردم و رفتم داخل دیدم بابام داره اتاقمو می‌ریزه به هم سریع رفتم تو اتاقم
_داری چی کار میکنی؟
بابام:پول میخام!
_من پول ندارم!!
بابام:دروغ میگی
_چ دروغییی!من که هرچی حقوق دارم واسه بدهکاری تو خرج میشه
بابام:دوروز بهم وقت دادن اگه..‌اگه پولو ندم منو م..یکُشن
_خدا بگم چیکارت کنه بابا
بابام:ساکت شو من باباتم
_از اتاقم برو بیروون سرییع
اونم رفت درو قفل کردم و نشستم رو زمین تکیه دادم رو زمین و اشکام ناخواسته سرازیر شدن تو این سن باید مث همسنام دنبال خوشگذرونی باشم ولی...
صدای زنگ گوشیم از کیفم بلند شد گوشی رو دروردم با دیدن اسم مایکل ک داره بهم زنگ میزنه ناخودآگاه لبخندی زدم
مایکل دوست پ.سرم بود خیلی هم دیگه رو دوست داشتیم
بعد از یونا اون تنها کسی بود ک بهش اعتماد داشتم و دارم
اونم هیچوقت داخل تنهایی هام ولم نکرد
_الو؟سلام عزیزم
مایکل:.........
_اره خوبم دستمم بهتره فقط یکم درد داره
مایکل:......
_فردا شب؟ اوکیه من ب یونا هم میگم اوکیه بریم
خدافظی کردمو گوشیو خاموش کردم با شنیدن صداش یکمی اروم شدم از روی زمین بلند شدمو رفتم سمت حموم انقدر خسته بودم ک بدون اینکه حوله رو از ت...نم در بیارم خوابم برد

"صبح"
باز دوباره مثل همیشه ساعت 8 رفتیم سر کار
*چند ساعت بعد*
ساعت 8 بود ک مایکل اومد سراغمون ر رفتیم پاتوق همیشگی مون
نشستیم سر میز و سفارش دادیم بعد از گذشت 20 مین سفارش هامون رو آوردن... مام شروع کردیم ب خوردن
_راستی چرا دوست پسر تو نیومد یونا؟
یونا: اون خارج کشور کار داشت نیومد
_اها....اوکی
مایکل:یونا حتما دلش واسه عشقش تنگ شده
یونا:وای نگووو بد جورم تنگ شده
_خب بابا بخور حالا بغض نکن
غذا مون رو خوردیم کلی هم چرت پرت گفتیم و خندیدیم تا ساعت ۱۲ توی بار نشستیم
مایکل:میخاید برید خونه خانوما؟
_اره دیگه بریم
مایکل:پس من میرسونمتون
_خب باشه
صدای گوشی مایکل اومد بلند شد و رفت بیرون جواب گوشیش رو داد بعد از گذشت چند مین
با نگرانی خیلی بدی اومد سمتمون
_کی بود؟
مایکل:مامانم گفت ک باز بابام فشارش رفته بالا باید همین الان برم
_عع واقعا
یونا:بلا دوره
مایکل:ممنونم
_منم بیام؟
مایکل:ن عزیزم چیز خاصی نیست
_اوکی
مایکل:میخاستم برسونمتون ک نشد واقعا ببخشید
_ن بابا این چ حرفیه برو اوکیم خودمون میریم
پیشونیمو ب...وسید و رفت
یونا:یونجی
_جونم؟
یونا:اون شب ک بابات از خونه انداختت بیرون زنگ زدی مایکل اومد بردت کجا رفتید چی کردید؟
_واا هیچ جا منو گذاشت هتل خودشم رفت خونشون
یونا:چیی؟ واقعا؟
_اره
یونا:حالا جدا از شوخی جدی یه شب هم ب..اهم نبودید؟
_ن به خدا
یونا:واییییییییییی باورم نمیشه شما چقدر پاستوریزه اید
_ چ ربطی داره؟
یونا:خب هنوز بینتون اتفاقی نیوفتاده؟
_خب ن ما ک مث توع اون اقای عشقت نیستیم هروز هروز تو دیگه رسما پ..اره شدی خوشگله خانم
یونا:عشق من خیلی ر..مانتیکهههه
_خیلی اشغالی
با خنده همینجوری داشتیم راه میرفتیم چرت پرت می‌گفتیم
رسیدم خونه تا رسیدم خونه درجا خوابم برد

ᴘᴏᴠ: جونگکوک

نباید این طوری می‌شد نباید!
دیدگاه ها (۰)

ᶜᵃᵖᵗⁱᵛᵉ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˡᵒᵛᵉ ᵒᶠ ᵗʰᵉ ᵐᵃᶠⁱᵃاسیر در عشق مافیاᴾᵃʳᵗ_⁴🍷🚬ᴘᴏᴠ...

ᶜᵃᵖᵗⁱᵛᵉ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˡᵒᵛᵉ ᵒᶠ ᵗʰᵉ ᵐᵃᶠⁱᵃاسیر در عشق مافیاᴾᵃʳᵗ_³🍷🚬ᴘᴏᴠ...

ᶜᵃᵖᵗⁱᵛᵉ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˡᵒᵛᵉ ᵒᶠ ᵗʰᵉ ᵐᵃᶠⁱᵃاسیر در عشق مافیاᴾᵃʳᵗ_¹🍷🚬ᴘᴏᴠ...

ᶜᵃᵖᵗⁱᵛᵉ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˡᵒᵛᵉ ᵒᶠ ᵗʰᵉ ᵐᵃᶠⁱᵃاسیر در عشق مافیاᴾᵃʳᵗ_¹🍷🚬ᴘᴏᴠ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط