صدای پیانو
صدای پیانو »
part 3
بعد از اون بوسهٔ دوم، دیگه چیزی بینتون باقی نموند که بخواد پنهان بشه. نفسهاتون به هم خورده بود، و هیونجین انگار برای اولینبار تو زندگیش تصمیم گرفته بود زیاد فکر نکنه.
تو دوباره بوسیدیش اینبار کوتاه.
اون یکی دیگه کمی طولانیتر.
بعد یکی روی گوشهٔ لبش.
یکی روی گونۀ سردش.
و هر بار، انگار یه لایه از دیوارهای همیشگیِ هیونجین فرو میریخت.
هیونجین لبخندی محو زد؛ هم عصبی، هم تسلیم.
«داری عمداً منو پرت میکنی پایین.»
تو آروم زمزمه کردی:
«تو خودت پریدی.»
دستهاشو دور کمرت حلقه کرد و تو رو محکمتر کشید سمت خودش. اونقدری که حسش کنی، اونقدری که بفهمی داره میلرزه.
هیونجین با صدایی خشدار گفت:
«یه بار دیگه…»
تو قبل از تموم شدن جملهاش لبهاشو بوسیدی. طولانی. از اونجور بوسههایی که آدم مجبور میشه چشمهاشو ببنده. دستاش رفت پشت سرت، انگار ازت مطمئن نبود و میخواست مطمئنتر بشه.
وقتی از هم جدا شدین، پیشونیتون به هم تکیه خورد.
سکوت نبود یه جور ضربان مشترک بود.
هیونجین زمزمه کرد:
«اینجا… زیادی تنگه. بیا بریم.»
تو فقط سرتو تکون دادی.
استودیو رو با چراغ نیمهروشنش پشت سر گذاشتین. هوای شب سرد بود، ولی دست هیونجین دور دستت گرم. هیچکدوم حرف نمیزدین. نیازی نبود.
وقتی رسیدین خونهاش، هنوز اون هالهٔ تاریک دورش بود، ولی عجیبتر اینکه اینبار ترسناک نبود آشنا شده بود.
داخل که رفتین، هیونجین کتشو انداخت کنار و برگشت طرفت.
یه مکث کوتاه.
بعد بدون هیچ حرفی بغل کردت. محکم.
از اون بغلهایی که انگار آدمو از چیزی که نمیبینی محافظت میکنه.
تو هم دستاتو دورش حلقه کردی و سر تو روی شونهاش گذاشتی.
هیونجین نفس عمیقی کشید، انگار بالاخره چند سال خواب عقبافتاده رو پس گرفت.
«نرو.»
صداش آروم بود ولی واقعی.
«نمیرم.»
یه بوسهٔ کوتاه روی شقیقهات.
یکی روی موهات.
و یکی دیگه آهستهتر پایینتر، نزدیک گوش.
بعد بیهیچ حرف اضافهای، دستت رو گرفت و برد سمت اتاق خواب.
نه عجلهای، نه آشوبی.
فقط دو نفر که خستهترین نسخهٔ خودشون بودن و تصمیم گرفتن کنار هم استراحت کنن.
تو رفتی زیر پتو، و هیونجین هم از پشت بغلت کرد. دستش روی پهلوت گذاشته بود، گرم، مطمئن، محکم.
نفسهاش به گردنت میخورد.
«اینجا خوبه.»
زمزمهاش تیره بود ولی آروم.
تو چشمهات رو بستی و همونجا، توی اون تاریکیِ امن، خواب رفتی در حالی که بغلش هنوز دورت بود.
و هیونجین؟
آخرین چیزی که قبل از خواب گفت، چیزی نبود که انتظارش رو داشته باشی:
«از فردا… همهچی عوض میشه.»
ولی اون شب؟
هیچچیز لازم نبود عوض بشه.
چون هر دو نفر خوابیدن با آرامشی که هیچوقت بینتون نبود، اما انگار همیشه باید میبود.
پایان
#بی_تی_اس #سناریو #نامجون #جین #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #استری_کیدز #بنگچان #چانگبین #لینو #هان #هیونجین #فلیکس #سونگمین #جونگین #استی #بلک_پینک #رزی #جنی #جیسو #لیسا #کیپاپ #کره #کره_جنوبی #ایده #بینظیر #طبیعت_زیبا #عکس_نوشته #اهنگ #عشق #عشقولانه #عشق_جان #سونگهون #نیکی
part 3
بعد از اون بوسهٔ دوم، دیگه چیزی بینتون باقی نموند که بخواد پنهان بشه. نفسهاتون به هم خورده بود، و هیونجین انگار برای اولینبار تو زندگیش تصمیم گرفته بود زیاد فکر نکنه.
تو دوباره بوسیدیش اینبار کوتاه.
اون یکی دیگه کمی طولانیتر.
بعد یکی روی گوشهٔ لبش.
یکی روی گونۀ سردش.
و هر بار، انگار یه لایه از دیوارهای همیشگیِ هیونجین فرو میریخت.
هیونجین لبخندی محو زد؛ هم عصبی، هم تسلیم.
«داری عمداً منو پرت میکنی پایین.»
تو آروم زمزمه کردی:
«تو خودت پریدی.»
دستهاشو دور کمرت حلقه کرد و تو رو محکمتر کشید سمت خودش. اونقدری که حسش کنی، اونقدری که بفهمی داره میلرزه.
هیونجین با صدایی خشدار گفت:
«یه بار دیگه…»
تو قبل از تموم شدن جملهاش لبهاشو بوسیدی. طولانی. از اونجور بوسههایی که آدم مجبور میشه چشمهاشو ببنده. دستاش رفت پشت سرت، انگار ازت مطمئن نبود و میخواست مطمئنتر بشه.
وقتی از هم جدا شدین، پیشونیتون به هم تکیه خورد.
سکوت نبود یه جور ضربان مشترک بود.
هیونجین زمزمه کرد:
«اینجا… زیادی تنگه. بیا بریم.»
تو فقط سرتو تکون دادی.
استودیو رو با چراغ نیمهروشنش پشت سر گذاشتین. هوای شب سرد بود، ولی دست هیونجین دور دستت گرم. هیچکدوم حرف نمیزدین. نیازی نبود.
وقتی رسیدین خونهاش، هنوز اون هالهٔ تاریک دورش بود، ولی عجیبتر اینکه اینبار ترسناک نبود آشنا شده بود.
داخل که رفتین، هیونجین کتشو انداخت کنار و برگشت طرفت.
یه مکث کوتاه.
بعد بدون هیچ حرفی بغل کردت. محکم.
از اون بغلهایی که انگار آدمو از چیزی که نمیبینی محافظت میکنه.
تو هم دستاتو دورش حلقه کردی و سر تو روی شونهاش گذاشتی.
هیونجین نفس عمیقی کشید، انگار بالاخره چند سال خواب عقبافتاده رو پس گرفت.
«نرو.»
صداش آروم بود ولی واقعی.
«نمیرم.»
یه بوسهٔ کوتاه روی شقیقهات.
یکی روی موهات.
و یکی دیگه آهستهتر پایینتر، نزدیک گوش.
بعد بیهیچ حرف اضافهای، دستت رو گرفت و برد سمت اتاق خواب.
نه عجلهای، نه آشوبی.
فقط دو نفر که خستهترین نسخهٔ خودشون بودن و تصمیم گرفتن کنار هم استراحت کنن.
تو رفتی زیر پتو، و هیونجین هم از پشت بغلت کرد. دستش روی پهلوت گذاشته بود، گرم، مطمئن، محکم.
نفسهاش به گردنت میخورد.
«اینجا خوبه.»
زمزمهاش تیره بود ولی آروم.
تو چشمهات رو بستی و همونجا، توی اون تاریکیِ امن، خواب رفتی در حالی که بغلش هنوز دورت بود.
و هیونجین؟
آخرین چیزی که قبل از خواب گفت، چیزی نبود که انتظارش رو داشته باشی:
«از فردا… همهچی عوض میشه.»
ولی اون شب؟
هیچچیز لازم نبود عوض بشه.
چون هر دو نفر خوابیدن با آرامشی که هیچوقت بینتون نبود، اما انگار همیشه باید میبود.
پایان
#بی_تی_اس #سناریو #نامجون #جین #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #استری_کیدز #بنگچان #چانگبین #لینو #هان #هیونجین #فلیکس #سونگمین #جونگین #استی #بلک_پینک #رزی #جنی #جیسو #لیسا #کیپاپ #کره #کره_جنوبی #ایده #بینظیر #طبیعت_زیبا #عکس_نوشته #اهنگ #عشق #عشقولانه #عشق_جان #سونگهون #نیکی
- ۶۲۴
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط