فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۲۳
ات خودش رو رساند جیمین ای که باز هم با صدا رعدوبرق به زمین افتاده بود و سرش را گرفته ... دختره درست روبه روش نشست و سرش را از رو زمین بلند کرده سمته اغوشش برد یک دستش را محکم گرفت و گذاشت تپش قلبش را بشنوه .... شنوایی جیمین دیگه صدا های وحشتناک رعدوبرق دیگه نبود بلکه صدا کوچیک قلب این دختر بود مهربانی این دختر خیلی زیاد بود تا حدی که حالش را خوب کنه کم کم دیگه هیچی نمیشنید تهیونگ نگران سمتش رفت و کنارش نشست
تهیونگ : جیمین خوبی .. چی شده آمبولانس خبر کنید
دختره درست سر جیمین را در آغوشش گرفته بود سمته پدرش نگاه کرد و با یک دستش گفت
_ نیازی نیست
به دست کوچیک خودش نگاه کرد میان دست ورزیده جیمین هیچی نبود ولی در آن گره دست مهربانی و نفرت وجود داشت
تهیونگ : برم کمی آب بیارم
با رفتن تهیونگ دختره به جیمین نگاه کرد به آرامی خواب بود و چشم هایش بسته .... آب دهنش را قورت داد و به عشقش که میان قلب اش وجود داشت فکر کرد .... و لب زد ....
_ ج .... ج ...
جیمین چشم هایش را نیمه باز به بالا سرش یعنی به ات نگاهی انداخت و دوباره چشم هایش را بست
با دید تار چشم هایش را باز کرد سقف مشکی خونش نمایان شد دستی به پیشانی اش کشید و سعی کرد بنشینه به اطراف نگاه کرد هیچ کس نبود مثل گرگ تنها و زخمی تو پناه گاهش بی کس .... نیم خیر شد و گوشی خودش را برداشت بودن هیچ معطلی شماره مادرش را گرفت... بعد از اولین بوق صدا ناز مادرش را نشیند .... خسته چشم های را بست
ات=ج: جی کی ... عزیزه دلم ... خودتی
جیمین : م...ادر
ات=ج: پسرم دلم برات خیلی تنگ شده خوبی
جیمین : خوبم ...
زنه از جلو پنچره سمته تختش رفت و بعد از نشستن روش گفت ..
ات=ج: کی میایی
جیمین: چرا
ات=ج: پسرم دله مامانی برات خیلی کوچولو شده
جیمین: زنگ زدم فقد صدات رو بشنوم
ات=ج: ببینم مریض شدی جی کی خوبی پسرم
نگران از رو تخت بلند شد
جیمین : نه مادری خوبم چیزیم نیست
ات=ج: چقد دلم برات تنگ شده حتی برای گفتن مادری
جیمین: مادری حالت خوبه ؟ دارو هات رو میخوری
ات=ج: خوب نبودم نفس نمیتونستم بکشم تا وقتی که صدا جی کی خودم رو شنیدم
جیمین همچنان سکوت کرده منتظر ماند
ات=ج: پسرک مامانی نمیآیی خونه
جیمین: خستم مادری باید بخوابم
ات=ج: ب... باشه پسر مامانی خوب بخوابی فعلا منتظر زنگ تو میمونم
پارت ۲۲۳
ات خودش رو رساند جیمین ای که باز هم با صدا رعدوبرق به زمین افتاده بود و سرش را گرفته ... دختره درست روبه روش نشست و سرش را از رو زمین بلند کرده سمته اغوشش برد یک دستش را محکم گرفت و گذاشت تپش قلبش را بشنوه .... شنوایی جیمین دیگه صدا های وحشتناک رعدوبرق دیگه نبود بلکه صدا کوچیک قلب این دختر بود مهربانی این دختر خیلی زیاد بود تا حدی که حالش را خوب کنه کم کم دیگه هیچی نمیشنید تهیونگ نگران سمتش رفت و کنارش نشست
تهیونگ : جیمین خوبی .. چی شده آمبولانس خبر کنید
دختره درست سر جیمین را در آغوشش گرفته بود سمته پدرش نگاه کرد و با یک دستش گفت
_ نیازی نیست
به دست کوچیک خودش نگاه کرد میان دست ورزیده جیمین هیچی نبود ولی در آن گره دست مهربانی و نفرت وجود داشت
تهیونگ : برم کمی آب بیارم
با رفتن تهیونگ دختره به جیمین نگاه کرد به آرامی خواب بود و چشم هایش بسته .... آب دهنش را قورت داد و به عشقش که میان قلب اش وجود داشت فکر کرد .... و لب زد ....
_ ج .... ج ...
جیمین چشم هایش را نیمه باز به بالا سرش یعنی به ات نگاهی انداخت و دوباره چشم هایش را بست
با دید تار چشم هایش را باز کرد سقف مشکی خونش نمایان شد دستی به پیشانی اش کشید و سعی کرد بنشینه به اطراف نگاه کرد هیچ کس نبود مثل گرگ تنها و زخمی تو پناه گاهش بی کس .... نیم خیر شد و گوشی خودش را برداشت بودن هیچ معطلی شماره مادرش را گرفت... بعد از اولین بوق صدا ناز مادرش را نشیند .... خسته چشم های را بست
ات=ج: جی کی ... عزیزه دلم ... خودتی
جیمین : م...ادر
ات=ج: پسرم دلم برات خیلی تنگ شده خوبی
جیمین : خوبم ...
زنه از جلو پنچره سمته تختش رفت و بعد از نشستن روش گفت ..
ات=ج: کی میایی
جیمین: چرا
ات=ج: پسرم دله مامانی برات خیلی کوچولو شده
جیمین: زنگ زدم فقد صدات رو بشنوم
ات=ج: ببینم مریض شدی جی کی خوبی پسرم
نگران از رو تخت بلند شد
جیمین : نه مادری خوبم چیزیم نیست
ات=ج: چقد دلم برات تنگ شده حتی برای گفتن مادری
جیمین: مادری حالت خوبه ؟ دارو هات رو میخوری
ات=ج: خوب نبودم نفس نمیتونستم بکشم تا وقتی که صدا جی کی خودم رو شنیدم
جیمین همچنان سکوت کرده منتظر ماند
ات=ج: پسرک مامانی نمیآیی خونه
جیمین: خستم مادری باید بخوابم
ات=ج: ب... باشه پسر مامانی خوب بخوابی فعلا منتظر زنگ تو میمونم
- ۱۷.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط