[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵⁴

آلیس چشم‌هاش رو گرد کرد و یه قدم کشید عقب:
«چی؟ حسابِ من؟! مگه من چی‌کار کردم آقای رئیس؟ من قربانیِ اون دو تا بودم!»
جونکوک بدون این‌که حرفی بزنه، مچِ دستِ آلیس رو آروم اما محکم گرفت و با خودش کشید سمتِ پله‌ها. آلیس در حالی که با قدم‌های سریع سعی می‌کرد به گام‌های بلندِ جونکوک برسه، زیر لب غرغر می‌کرد:
«هی جونکوک! دستم رو ول کن... همه دارن نگاهمون می‌کنن! مگه من عروسکِ خیمه‌شب‌بازی‌تم؟»
اما جونکوک بی‌توجه به بقیه که توی سالن با لبخند و پچ‌پچ نگاشون می‌کردند، آلیس رو آورد بالا و مستقیم برد توی اتاقِ خودش. در رو با پشتِ پا بست و قفل کرد.
فضای اتاق یک‌دفعه ساکت و سنگین شد. جونکوک برگشت، تکیه داد به در و دست‌هاش رو کرد توی جیبِ شلوارش. با اون چشم‌های تیره و نافذش زل زد به آلیس که وسطِ اتاق دست به سینه ایستاده بود و با لجبازی نگاهش می‌کرد.
جونکوک با صدای بم و آرومش گفت:
«یک... دیشب بدون این‌که به کسی بگی رفتی پایین. دو... وقتی سوهوی بهت نزدیک شد به جای این‌که داد بزنی یا منو صدا کنی، خواستی خودت قهرمان‌بازی دربیاری. سه... الانم داری زبون‌درازی می‌کنی.»
آلیس ابروهاش رو کشید توی هم، یک قدم رفت جلوتر و چونه‌اش رو داد بالا:
«اولاً، من نیازی به نگهبان ندارم! دوماً، از کجا می‌دونستم اون دو تا عقرب اون‌جا کمین کردن؟ سوماً، زبونِ من خیلیم خوبه، شما زیادی حساسی آقای کوه یخ!»
جونکوک پوزخندِ جذابی زد. از جلوی در حرکت کرد و قدم‌به‌قدم به آلیس نزدیک شد. آلیس خواست عقب‌نشینی کنه اما پاش خورد به لبه‌ی تخت و نشست روی مبلِ نرمِ کنارِ تخت. جونکوک آمد درست بالای سرش ایستاد، خم شد و دو تا دست‌هاش رو گذاشت روی دسته‌های مبل، جوری که آلیس کلاً بینِ بازوهای عضلانی‌ش حبس شد.
عطرِ تلخ و چرمیِ جونکوک کلاً هوای اطرافِ آلیس رو پر کرد. قلبِ آلیس شروع کرد به تند تند زدن، اما سعی کرد ظاهرش رو حفظ کنه و به چشمانِ مشکیِ پسره زل زد.
جونکوک فاصله‌شون رو انقدر کم کرد که نفس‌های داغش می‌خورد به صورتِ آلیس. با صدای بسیار بم و کشنده‌اش زیر گوشش زمزمه کرد:
«من حساسم بچه... خصوصاً روی چیزهایی که مالِ منن. اگه دیشب یک ثانیه دیرتر رسیده بودم می‌دونستی چه بلایی سرت می‌آمد؟»
آلیس پلک زد، نگاهش ناخودآگاه افتاد روی لب‌های جونکوک و بعد دوباره آمد بالا توی چشم‌هاش. با صدای یکم لرزان ولی همچنان با همون غرورِ شیطونش گفت:
«من مالِ کسی نیستم... ولی... خب... مرسی که دیشب اومدی.»
جونکوک گوشه‌ی لبش رفت بالا. دستش رو از روی دسته‌ی مبل آورد بالا، انگشتِ شستش رو آروم کشید روی گونه‌ی نرم و سرخ‌شده‌ی آلیس و با لحنِ نرمی گفت:
«حالا شد یه چیزی... از این به بعد از جلو چشمای من دور نمیشی، فهمیدی؟»
آلیس خواست کل‌کل کنه اما همون لحظه صدای دو بار ضربه‌ی محکم به در آمد و صدای بم و سرخوشِ تهیونگ از پشتِ در پیچید:
«جونکوک؟ داداش وقت برای حساب‌کتاب زیاده! بیا پایین، رئیس جینسو کارِت داره. جلسه داری داداش، یکم جلوی خودت رو بگیر!»
جونکوک کلافه پافی کشید، سرش رو انداخت پایین و با پوزخندِ شیطونش زیر لب خندید. بعد یکم عقب کشید، دستِ پهنش رو داد سمتِ آلیس تا بلندش کنه و زل زد توی چشم‌های خاکستری‌ش:
«شانس آوردی تهیونگ نجاتت داد بچه... ولی بعداً این بحث رو تمام می‌کنی برام خانمِ کله‌شق. فعلاً بریم پایین!»

ادامه دارد...

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۴۰)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵³آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵²نورِ ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²⁹کلمه‌...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے³⁵انگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط