من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش

من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را به دست گرفتم، و آخر سر من بودم که با وجود خودداری او، او را بوسیدم. اما با این همه، اگرچه چشم‌هایش گذاشتند که ببوسمشان، لبانش گریختند...نه تنها به بوسیدن من رغبت و حرارتی از خود نشان ندادند، بلکه از پاسخ دادن به لبان من نیز خودداری کردند...چرا؟ چرا؟ چرا؟ برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟
و افسوس که این سؤال، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن چنین است:"برای این که او معشوق است، نه عاشق"

کتاب
دیدگاه ها (۱)

007-پنهان در مه - پارت ۷۱

فاصله یک لبخند تا جنون

فصل هفتم — برای نجات تو می‌آیمهردین داخل خودرو نشسته بود که ...

من بودم که سرانجام، او را کنار خود نشاندم،من بودم که دستش را...

من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را...

من بودم که سرانجام، او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش ر...

امشب می خواهم دلنوشته ای از باور نداشتن عشقم نسبت به من حرف...

نفس کم اورده بودم حس میکردم بین چیزی محصور شدم ...به زور چشم...

#داستانک فرشته ایی پیر، ماموریتی در زمین بر عهده داشت٬ فرشته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط