پارت ۲۷
پارت ۲۷
خاطرات کاکاشی، بخش اول:
یک زندگی عادی، چی بهتر از این؟ کاکاشی و پدرش، زندگی عادی و متوسطی داشتند. نه خیلی پولدار و اعیانی، نه خیلی فقیر و زندگی سخت. روز ها خوب بود و کاکاشی میرفت مدرسه، درسش خوب بود و پدرش هم خیلی بهش افتخار میکرد. زمانی که کاکاشیحدود ۱۴ سالش بود و وسواس نداشت.
نه تمیزی بیش از حد، نه خیلی کثیف. متعادل، مثل بقیه. کاکاشی وسایلش را جمع کرد و گذاشت توی کوله پشتی اش. یک روز ابری بود، از روزهایی که کاکاشی خیلی دوست داشت.
از مدرسه بیرون امد و تصمیم گرفت ایندفعه را خودش تا خانه پیاده برود. به فکر چیز های مختلف مثل ناهار و انجام به موقع تکالیف بود. در چوبی حیاط را هل داد و رفت داخل حیاط. بین راهش تا راه پله ی جلوی در، گلدان ها را هم اب داد. کلیدش را از توی جیبش دراورد و در را باز کرد:"بابا، من برگشتم."
ولی مثل همیشه با یک استقبال گرم روبرو نشد. خانه زیادی...ساکت بود.
K:"بابا؟"
سکوت. کاکاشی رفت جلوتر، توی اشپزخانه و راهرو را نگاه کرد تا اینکه، پدرش را توی اتاق دید.
در حالی که یک چاقو گذاشته بود نزدیک گردنش و پشتش به کاکاشی بود، داشت گریه میکرد.
چشم های کاکاشی ک
گرد شد:"بابا؟! چیکار داری میکن-"
رفت جلوتر، ولی به محض اینکه تا چند قدمی پدرش رسید او گفت:"متاسفم کاکاشی، مجبوریم خداحافظی کنیم. من دیگه بیشتر از این...نمیتونم."
و بعد رگ گردنش را برید. خون مثل گوجه ای که ناگهانی توی دستت لهش کنی، پاشید. پاشید به صورت و بدن کاکاشی.
....
.......
بعد از ان خودکشی پدرش بابت افسردگی، کاکاشی دیگر ادم سابق نشد. وسواس و ترس شدیدی نسبت به خون و کثیفی گرفت. بدش میامد چیزی کثیف به بدنش برخورد کند، چون حس گرمی خون پدرش از روی بدنش پاک نمیشد.
ماه ها افسرده بود تا اینکه یک روز تصمیم گرفت برود توی پارک قدم بزند. بین راه که در حال راه رفتن بود، ناگهان از حواس پرتی دستش خورد به سطل اشغال گوشه ی پیاده رو. با اینکه دستش کثیف نشد، ولی او با حالت وحشیانه ای دوید سمت ابخوری تا دست هایش را بشوید. در حدی که بین راه به یک پسر مو مشکی برخورد کرد و کیف پولش افتاد. همانطور که داشت دست هایش را میشست صدایی از پشت سرش گفت:"ام ببخشید...این کیف از دستتون افتاد."
وقتی برگشت، همان پسر مو مشکی بود. از انجا، اتفاقی افتاد.
بعد از اینکه با ان پسر حرف زد و گپ و گفتی با هم داشتند، پسرک مو مشکی چیزی گفت که برای کاکاشی مثل یک شعله امید بود:"میدونی من مطمئنم یروزی خوب میشی. اینو...از تو وجودت میبینم."
و این حرف، برای کاکاشی بیشتر از چیزی که باید معنی داشت. امید در ان چشم های تیره، لبخند پسرک وقتی ان را گفت و همه ی اینها...باعث شد کاکاشی دلباخته ی پسرک رو به رویش شود.
او از ان روز، عاشق شد. ولی پسرک بدون هیچ حرفی یا بجا گذاشتن اسمی از خودش رفت. کاکاشی گشت، ولی نتوانست پیدایش کند. پس تصمیم گرفت امید او را پایمال نکند و رفت دکتر.
کاکاشی اوبیتو را توی مطب ملاقات کرد، زمانی که کاکاشی نمیدانست اوبیتو همان پسرک است. ۵ سال تمام تحت درمان اوبیتو قرار گرفت و وسواسش به طرز عجیبی بهتر شد. ولی در این ۵ سال، هیچکدام هیچی از ان روز نگفتند.
خاطرات کاکاشی، بخش اول:
یک زندگی عادی، چی بهتر از این؟ کاکاشی و پدرش، زندگی عادی و متوسطی داشتند. نه خیلی پولدار و اعیانی، نه خیلی فقیر و زندگی سخت. روز ها خوب بود و کاکاشی میرفت مدرسه، درسش خوب بود و پدرش هم خیلی بهش افتخار میکرد. زمانی که کاکاشیحدود ۱۴ سالش بود و وسواس نداشت.
نه تمیزی بیش از حد، نه خیلی کثیف. متعادل، مثل بقیه. کاکاشی وسایلش را جمع کرد و گذاشت توی کوله پشتی اش. یک روز ابری بود، از روزهایی که کاکاشی خیلی دوست داشت.
از مدرسه بیرون امد و تصمیم گرفت ایندفعه را خودش تا خانه پیاده برود. به فکر چیز های مختلف مثل ناهار و انجام به موقع تکالیف بود. در چوبی حیاط را هل داد و رفت داخل حیاط. بین راهش تا راه پله ی جلوی در، گلدان ها را هم اب داد. کلیدش را از توی جیبش دراورد و در را باز کرد:"بابا، من برگشتم."
ولی مثل همیشه با یک استقبال گرم روبرو نشد. خانه زیادی...ساکت بود.
K:"بابا؟"
سکوت. کاکاشی رفت جلوتر، توی اشپزخانه و راهرو را نگاه کرد تا اینکه، پدرش را توی اتاق دید.
در حالی که یک چاقو گذاشته بود نزدیک گردنش و پشتش به کاکاشی بود، داشت گریه میکرد.
چشم های کاکاشی ک
گرد شد:"بابا؟! چیکار داری میکن-"
رفت جلوتر، ولی به محض اینکه تا چند قدمی پدرش رسید او گفت:"متاسفم کاکاشی، مجبوریم خداحافظی کنیم. من دیگه بیشتر از این...نمیتونم."
و بعد رگ گردنش را برید. خون مثل گوجه ای که ناگهانی توی دستت لهش کنی، پاشید. پاشید به صورت و بدن کاکاشی.
....
.......
بعد از ان خودکشی پدرش بابت افسردگی، کاکاشی دیگر ادم سابق نشد. وسواس و ترس شدیدی نسبت به خون و کثیفی گرفت. بدش میامد چیزی کثیف به بدنش برخورد کند، چون حس گرمی خون پدرش از روی بدنش پاک نمیشد.
ماه ها افسرده بود تا اینکه یک روز تصمیم گرفت برود توی پارک قدم بزند. بین راه که در حال راه رفتن بود، ناگهان از حواس پرتی دستش خورد به سطل اشغال گوشه ی پیاده رو. با اینکه دستش کثیف نشد، ولی او با حالت وحشیانه ای دوید سمت ابخوری تا دست هایش را بشوید. در حدی که بین راه به یک پسر مو مشکی برخورد کرد و کیف پولش افتاد. همانطور که داشت دست هایش را میشست صدایی از پشت سرش گفت:"ام ببخشید...این کیف از دستتون افتاد."
وقتی برگشت، همان پسر مو مشکی بود. از انجا، اتفاقی افتاد.
بعد از اینکه با ان پسر حرف زد و گپ و گفتی با هم داشتند، پسرک مو مشکی چیزی گفت که برای کاکاشی مثل یک شعله امید بود:"میدونی من مطمئنم یروزی خوب میشی. اینو...از تو وجودت میبینم."
و این حرف، برای کاکاشی بیشتر از چیزی که باید معنی داشت. امید در ان چشم های تیره، لبخند پسرک وقتی ان را گفت و همه ی اینها...باعث شد کاکاشی دلباخته ی پسرک رو به رویش شود.
او از ان روز، عاشق شد. ولی پسرک بدون هیچ حرفی یا بجا گذاشتن اسمی از خودش رفت. کاکاشی گشت، ولی نتوانست پیدایش کند. پس تصمیم گرفت امید او را پایمال نکند و رفت دکتر.
کاکاشی اوبیتو را توی مطب ملاقات کرد، زمانی که کاکاشی نمیدانست اوبیتو همان پسرک است. ۵ سال تمام تحت درمان اوبیتو قرار گرفت و وسواسش به طرز عجیبی بهتر شد. ولی در این ۵ سال، هیچکدام هیچی از ان روز نگفتند.
- ۱.۵k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط