پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. م

پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من
میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.
ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!!
دیدگاه ها (۳)

چشمانت را ببند و برخي چيزها را ناديده بگير تا با خوشي زندگي ...

گاندی خطاب به معشوقه اش :خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ...زیاد...

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای...

یادت باشه تا خودت نخوای هیـچ کس نمیتونه زندگیتو خراب کنه ! ی...

Chapter 7"*frozen*عا باید زودتر از این حرکت میکردم ، درسته ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط