اندازه #افطار امشب هم نمیشه!»عمو لبخندی زدو با صبوری پاسخ

اندازه #افطار امشب هم نمیشه!»عمو لبخندی زدو با صبوری پاسخ داد :«ان‌شاءالله بازم میان.» و عباس یال و کوپال لشگر #داعش را به چشم دیده بود که جواب خوش‌بینی عمو را بانگرانی داد:«این *‌هاانقدرتجهیزات از پادگان‌های #موصل و #تکریت جمع کردن که امروزم خدارحم کردهلی‌کوپترها سالم نشستن!»
💠 عمو کنار عباس روی پله نشست و با تعجب پرسید :«با این وضع، #ایرانی‌ها چطور جرأت کردن با هلی‌کوپتر بیان اینجا؟» و عباس هنوز باورش نمی‌شد که با هیجان جواب داد :«اونی که بهش می‌گفتن #حاج_قاسم و همه دورش بودن، یکی از فرمانده‌های #سپاه ایرانه. من که نمی‌شناختمش ولی بچه‌ها می‌گفتن #سردار_سلیمانیِ
لبخند معناداری صورت عمو را پُر کرد و رو به ما دخترها مژده داد :«#رهبر ایران فرمانده‌هاشو برای کمک به ما فرستاده #آمرلی!» تا آن لحظه نام #قاسم_سلیمانی را نشنیده بودم و باورم نمی‌شد ایرانی‌ها به خاطر ما خطر کرده و با پرواز بر فراز جهنم داعش خود را به ما رسانده‌اند که از عباس پرسیدم :«برامون اسلحه اوردن؟»
💠 حال عباس هنوز از #خمپاره‌ای که دیشب ممکن بود جان ما را بگیرد، خراب بود که با نگاه نگرانش به محل اصابت خمپاره در حیاط خیره شد و پاسخ داد :«نمی‌دونم چی اوردن، ولی وقتی با پای خودشون میان تو #محاصره داعش حتماً یه نقشه‌ای دارن!»
حیدر هم امروز وعده آغاز #عملیاتی را داده بود، شاید فرماندهان ایرانی برای همین راهی آمرلی شده بودند و خواستم از عباس بپرسم که خبر آوردند حاج قاسم می‌خواهد با #مدافعان آمرلی صحبت کند.
💠 عباس با تمام خستگی رفت و ما نمی‌دانستیم کلام این فرمانده ایرانی #معجزه می‌کند که ساعتی بعد با دو نفر از رزمندگان و چند لوله و یک جعبه ابزار برگشت، اجازه تویوتای عمو را گرفت و روی بار تویوتا لوله‌ها را سر هم کردند.
غریبه‌ها که رفتند، بیرون آمدم، عباس در برابر نگاه پرسشگرم دستی به لوله‌ها زد و با لحنی که حالا قدرت گرفته بود، رجز خواند :«این خمپاره اندازه! داعشی‌ها از هرجا خواستن شهر رو بزنن، ماشین رو می‌بریم همون سمت و با #خمپاره می‌کوبیم‌شون!»
💠 سپس از بار تویوتا پایین پرید، چند قدمی به سمتم آمد و مقابل ایوان که رسید با #رشادتی عجیب وعده داد :«از هیچی نترس خواهرجون! مرگ داعش نزدیک شده، فقط #دعا کن!»
احساس کردم حاج قاسم در همین یک ساعت در سینه برادرم قلبی پولادین کاشته که دیگر از ساز و برگ داعش نمی‌ترسید و برایشان خط و نشان هم می‌کشید، ولی دل من هنوز از #وحشت داعش و کابوس عدنان می‌لرزید و می‌ترسیدم از روزی که سر عباسم را بریده ببینم.
💠 بیش از یک ماه از محاصره گذشت، بقیه در کامنت اول
دیدگاه ها (۱)

دوستان لطفا آهنگ بیاتی رو پخش کنید

جمعیت بسرعت از کنارم رد شد و در محوطه مقابل مقام ترمز کشید. ...

پیمانه کردم و تا ساکت نشدم نفهمیدم شبنم اشک روی نفس‌هایش نم ...

بی شک عمدی بوده وگرنه جاقحطی نیست میخوان احکام دین تمسخرکنن ...

روزنامه زمان، چاپ ترکیه در ۱۸ دی ۹۳ یعنی اوایل خیزش داعش برا...

# جناب عراقچی اینم یاد آوری می‌کردید که شرایط سخت جنایات داع...

گفتاری از سرلشکر غلام‌علی رشیدباید‌ دستاوردهای‌ نظامی حاج‌قا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط