★وقتی درگیر کار میشهو...P¹(End)
★وقتی درگیر کار میشهو...P¹(End)
_"باورت میشه جیهوپ؟؟ امروز دعوا سر همچین چیز کوچیکی بود! نمیفهمم چرا قهر و ناراحتی به خاطر موضوعات کوچیک رو به وجود آوردن!"
داشتم راجب امروز با جیهوپ صحبت میکردم که دخترونه با دوستامون رفته بودیم بیرون و داخل کافه به خاطر یک موضوع بیارزش و الکی دعوا شد!
اون انگار اصلا حواسش پیش من نبود...
_"فهمیدی اصلا چی گفتم؟؟ همش داری تو لپتاپ یک چیزی تایپ میکنی!"
_"هوم؟؟ آها آخه سرم خیلی شلوغه!"
این رو دو هفته بود که میگفت!
_"پس کی برای هم وقت بزاریم جیهوپ؟"
یکم بهم نگاه کرد و گفت:"بینا بعدا با هم حرف میزنیم..."
جیهوپ:
انقدر سرم شلوغ بود که حتی نمیتونستم با بینا حرف بزنم!
از دستم کم کم ناراحت میشد و کاری از دست من برنمیومد...
این موضوع حتی خودم رو ناراحت میکرد.
صبح بلند شدم و رفتم سرکار...
رئیس شرکت رو دیدم و درخواست جلسه برای کنفرانس رو دادم!
اون کنفرانس مهمی بود که دو هفته براش زحمت کشیدم...
یک ساعت دیگه کنفرانس من شروع میشد!
بینا:
از خواب بلند شدم و با چیزی مواجه شدم که واقعا منو ترسوند!
۳۱ تماس از طرف جیهوپ!!!
کلی پیام داده بود...
راجب یک کنفرانس و جلسه صحبت میکرد...
راجب وقت گذاشتن برای همدیگه...
فورا بهش زنگ زدم...
_"الو بینا... ببین من دارم میرم داخل سالن جلسه برای کنفرانس! فقط میخواستم بگم از الان به بعد؛ میتونیم برای هم وقت بزاریم اما انگار خواب بودی، حالا مشکلی نیست. برام آرزو موفقیت کن... خدافظ"
حتی نزاشت حرف بزنم اما منظورش رو فهموند...
سریع حاضر شدم که برم خرید کنم و شام مورد علاقهی جیهوپ رو درست کنم!
جیهوپ:
کنفرانس تقریبا تموم شده بود و اونا داشتن نظرشون رو راجب پروژهی من میگفتن و اینجور که مشخص بود....
همه از این کنفرانس و پروژه خوششون اومده بود!
جلسه تموم شد...
بینا بهم پیام داده بود:"نظرت راجب یک شام دونفره؟؟"
نوشتم:"چرا که نه همسر زیبای من!"
بینا:
میز شام رو چیده بودم.
اما از جیهوپ خبری نبود...
میخواستم دوباره زنگ بزنم که در زدن!
در رو باز کردم و با جیهوپی مواجه شدم که اصلا عادی نیست!
میخندید و بوی تند الکل میداد...
اومد بغلم کنه که دستشو زدم کنار و گفتم:"قرار بود برای هم وقت بزاریم؛ آره؟؟ میخواستیم با هم شام بخوریم آره؟؟ ببین میفهمم که میخواستی به خودت استراحت بدی ولی چرا پیش من نبودی؟؟ اصلا میگفتی با هم الکل میخوردیم اما تو انتخاب کردی که منو ناراحت کنی!"
اومدم برم که دستمو گرفت و گفت:"من اصلا قرار نبود مست بیام خونه! اصلا نفهمیدم چی شد که انقدر زیادهروی کردم! باور کن بینا"
رفتم داخل اتاق، در رو قفل کردم... و اشک ریختم!
جیهوپ از پشت در هی صدام میکرد و سعی داشت در رو باز کنه! اما من اصلا نمیخواستم ببینمش...
جیهوپ:
با سردرد بدی از خواب پاشدم...
رو کاناپه خوابیده بودم، اما چرا؟
هیچی از دیشب یادم نمیومد...
بینا برام نامه نوشته بود.
_"آقای جانگ، فکر نکنم حتی به یاد بیاری که دیشب چیشد!
تو مست اومدی خونه در حالی من شام مورد علاقت رو درست کرده بودم! همه چیز رو خراب کردی آقای جانگ..."
وای نه!
رفتم در اتاق رو باز کنم که قفل بود...
دیشب با اصرار دوستان رفتم بار و قرار بود برای شام برم پیش بینا ولی...
من چیکار کردم؟؟
داشتم خودم رو سرزنش میکردم که یهو یک نفر از پشت پرید بغلم... بینا بود!
با لبخند گفت:"خیلی کثافتی"
_"بینا ببخشید من واقعا عذر میخوام!"
_"جیهوپ درسته دیشب زدی تو ذوقم ولی دوستت دارم!"
خیلی عجیب بود که با اشتباه دیشب من میگفت دوستم داره!
بینا:
کسی که واقعا عاشق یک نفر باشه درکش میکنه...
من جیهوپ رو درک میکنم!
اون شب عجیب و ناراحت کننده بیشتر بهم فهموند که جیهوپ رو با تمام اشتباههاش دوست دارم!
ما عاشق هم هستیم...
و عاشقها اینجوری زندگی میکنن!
این هم درخواستی بود... چطور بود؟؟
_ آگاتا★
_"باورت میشه جیهوپ؟؟ امروز دعوا سر همچین چیز کوچیکی بود! نمیفهمم چرا قهر و ناراحتی به خاطر موضوعات کوچیک رو به وجود آوردن!"
داشتم راجب امروز با جیهوپ صحبت میکردم که دخترونه با دوستامون رفته بودیم بیرون و داخل کافه به خاطر یک موضوع بیارزش و الکی دعوا شد!
اون انگار اصلا حواسش پیش من نبود...
_"فهمیدی اصلا چی گفتم؟؟ همش داری تو لپتاپ یک چیزی تایپ میکنی!"
_"هوم؟؟ آها آخه سرم خیلی شلوغه!"
این رو دو هفته بود که میگفت!
_"پس کی برای هم وقت بزاریم جیهوپ؟"
یکم بهم نگاه کرد و گفت:"بینا بعدا با هم حرف میزنیم..."
جیهوپ:
انقدر سرم شلوغ بود که حتی نمیتونستم با بینا حرف بزنم!
از دستم کم کم ناراحت میشد و کاری از دست من برنمیومد...
این موضوع حتی خودم رو ناراحت میکرد.
صبح بلند شدم و رفتم سرکار...
رئیس شرکت رو دیدم و درخواست جلسه برای کنفرانس رو دادم!
اون کنفرانس مهمی بود که دو هفته براش زحمت کشیدم...
یک ساعت دیگه کنفرانس من شروع میشد!
بینا:
از خواب بلند شدم و با چیزی مواجه شدم که واقعا منو ترسوند!
۳۱ تماس از طرف جیهوپ!!!
کلی پیام داده بود...
راجب یک کنفرانس و جلسه صحبت میکرد...
راجب وقت گذاشتن برای همدیگه...
فورا بهش زنگ زدم...
_"الو بینا... ببین من دارم میرم داخل سالن جلسه برای کنفرانس! فقط میخواستم بگم از الان به بعد؛ میتونیم برای هم وقت بزاریم اما انگار خواب بودی، حالا مشکلی نیست. برام آرزو موفقیت کن... خدافظ"
حتی نزاشت حرف بزنم اما منظورش رو فهموند...
سریع حاضر شدم که برم خرید کنم و شام مورد علاقهی جیهوپ رو درست کنم!
جیهوپ:
کنفرانس تقریبا تموم شده بود و اونا داشتن نظرشون رو راجب پروژهی من میگفتن و اینجور که مشخص بود....
همه از این کنفرانس و پروژه خوششون اومده بود!
جلسه تموم شد...
بینا بهم پیام داده بود:"نظرت راجب یک شام دونفره؟؟"
نوشتم:"چرا که نه همسر زیبای من!"
بینا:
میز شام رو چیده بودم.
اما از جیهوپ خبری نبود...
میخواستم دوباره زنگ بزنم که در زدن!
در رو باز کردم و با جیهوپی مواجه شدم که اصلا عادی نیست!
میخندید و بوی تند الکل میداد...
اومد بغلم کنه که دستشو زدم کنار و گفتم:"قرار بود برای هم وقت بزاریم؛ آره؟؟ میخواستیم با هم شام بخوریم آره؟؟ ببین میفهمم که میخواستی به خودت استراحت بدی ولی چرا پیش من نبودی؟؟ اصلا میگفتی با هم الکل میخوردیم اما تو انتخاب کردی که منو ناراحت کنی!"
اومدم برم که دستمو گرفت و گفت:"من اصلا قرار نبود مست بیام خونه! اصلا نفهمیدم چی شد که انقدر زیادهروی کردم! باور کن بینا"
رفتم داخل اتاق، در رو قفل کردم... و اشک ریختم!
جیهوپ از پشت در هی صدام میکرد و سعی داشت در رو باز کنه! اما من اصلا نمیخواستم ببینمش...
جیهوپ:
با سردرد بدی از خواب پاشدم...
رو کاناپه خوابیده بودم، اما چرا؟
هیچی از دیشب یادم نمیومد...
بینا برام نامه نوشته بود.
_"آقای جانگ، فکر نکنم حتی به یاد بیاری که دیشب چیشد!
تو مست اومدی خونه در حالی من شام مورد علاقت رو درست کرده بودم! همه چیز رو خراب کردی آقای جانگ..."
وای نه!
رفتم در اتاق رو باز کنم که قفل بود...
دیشب با اصرار دوستان رفتم بار و قرار بود برای شام برم پیش بینا ولی...
من چیکار کردم؟؟
داشتم خودم رو سرزنش میکردم که یهو یک نفر از پشت پرید بغلم... بینا بود!
با لبخند گفت:"خیلی کثافتی"
_"بینا ببخشید من واقعا عذر میخوام!"
_"جیهوپ درسته دیشب زدی تو ذوقم ولی دوستت دارم!"
خیلی عجیب بود که با اشتباه دیشب من میگفت دوستم داره!
بینا:
کسی که واقعا عاشق یک نفر باشه درکش میکنه...
من جیهوپ رو درک میکنم!
اون شب عجیب و ناراحت کننده بیشتر بهم فهموند که جیهوپ رو با تمام اشتباههاش دوست دارم!
ما عاشق هم هستیم...
و عاشقها اینجوری زندگی میکنن!
این هم درخواستی بود... چطور بود؟؟
_ آگاتا★
- ۱۲۸
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط