{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷⁴
.
.
جونگکوک : بیا بشین اینجا
نگاهی بهش انداختم برای چند ثانیه فکر کردم ؛ چی میخواست بگه؟.. نمیدونم ؛ میخواست از زیر زبونم حرف بکشه؟ اگر توضیح میخواست چی باید بهش میگفتم؟ . بر خلاف تصورم چند ثانیه نشد ، شاید نزدیک یک دقیقه اونجا وایساده بودم و بهش خیره شده بودم
جونگکوک : منتظر چی هستی؟
سرمو پایین انداختم ، نمیخواستم مثل بچه های دو ساله رفتار کنم . به سمت صندلی رفتم و نشستم و به دستام خیره شدم و منتظر شدم تا حرف بزنه . بعد از چند ثانیه صداش توی گوشم پیچید
جونگکوک : همونطور که من هیچی از گذشته تو نمیدونم ، توهم از گذشته من چیزی نمیدونی ؛ هرکس راز های خودش رو داره ، اینو که میدونی؟
سری تکون دادم و هوم تو گلویی گفتم ، درحالی که همچنان به دستام خیره بودم دست تتو داری رو دیدم که روی دستم نشست . سرمو بالا بردم و با نگاه منتظری به چشماش خیره شدم
جونگکوک : چیزی که قراره برای خریدن اعتمادت بهت بگم خیلی گرونه ، خیلی برام ارزشمنده ، پس در ازاش و قبل از گفتنش میخوام ازت خواهش کنم توهم بعدش به سوالم جواب بدی ، یه جواب صادقانه و بی ریا
بخاطر خریدن اعتماد من ، میخواست بهم چی رو بگه که اینقدر واسش سخت بود؟ رازی که میگفت چیه؟ ؛ باید بهش اعتماد کنم و به حرفاش گوش کنم؟ ولی اگر دروغ بگه و بخواد فقط قانعم کنه چی؟ نمیدونم.. چه سوالی میخواست ازم بپرسه؟.. دلمو به دریا زدم
ملودی : چشم
دستش رو از روی دستم برداشت و کنار صورتش گرفت
جونگکوک : این دست تتو داره درسته؟
برای موافقت باهاش سر تکون دادم
جونگکوک : ولی تو میدونی که من توی مدرسه کاورشون میکنم
مجددا سر تکون دادم
جونگکوک : پس چرا باید یه دانش آموز رو توی مدرسه درحالی که دستمو کاور نکردم اونم با کت و شلوار یه گوشه گیر بیارم و ببوسمش؟ اونم کی؟ این دختر! ، عمرا
اینکه اسم داهی رو نگفت از چشمم دور نموند و همچنان قانع نشدم ، این بود رازش؟ تتو؟ اینو که من قبلا هم میدونستم ، منتظر نگاش کردم تا فکت محکم تری بیاره
جونگکوک : اون تتو رنگی رو دستش داره یکم قرمزیش تو این عکس مشخصه دست من تتوی قرمز نداره!
مجددا بهش خیره موندم
جونگکوک : راضی نشدی نه؟
بهش زل زدم و ریاکشنی نشون ندادم . نفس عمیقی که بیشتر شبیه آه کشیدن بود سر داد ، بعد از کمی مکث گفت
جونگکوک : واقعا فکر نمیکردم اولین کسی که قراره اینو بدونه تویی ، دانش آموز خودم.. خدای بزرگ...
نگاهشو به چشمام دوخت و خیلی جدی شروع کرد به صحبت کردن
جونگکوک : این چیزی که بهت میگم همینجا خاک میشه ، انگار نه انگار اینو شنیدی..
کمی به چشمام زل زد و حرفاشو مزه مزه کرد
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷⁴
.
.
جونگکوک : بیا بشین اینجا
نگاهی بهش انداختم برای چند ثانیه فکر کردم ؛ چی میخواست بگه؟.. نمیدونم ؛ میخواست از زیر زبونم حرف بکشه؟ اگر توضیح میخواست چی باید بهش میگفتم؟ . بر خلاف تصورم چند ثانیه نشد ، شاید نزدیک یک دقیقه اونجا وایساده بودم و بهش خیره شده بودم
جونگکوک : منتظر چی هستی؟
سرمو پایین انداختم ، نمیخواستم مثل بچه های دو ساله رفتار کنم . به سمت صندلی رفتم و نشستم و به دستام خیره شدم و منتظر شدم تا حرف بزنه . بعد از چند ثانیه صداش توی گوشم پیچید
جونگکوک : همونطور که من هیچی از گذشته تو نمیدونم ، توهم از گذشته من چیزی نمیدونی ؛ هرکس راز های خودش رو داره ، اینو که میدونی؟
سری تکون دادم و هوم تو گلویی گفتم ، درحالی که همچنان به دستام خیره بودم دست تتو داری رو دیدم که روی دستم نشست . سرمو بالا بردم و با نگاه منتظری به چشماش خیره شدم
جونگکوک : چیزی که قراره برای خریدن اعتمادت بهت بگم خیلی گرونه ، خیلی برام ارزشمنده ، پس در ازاش و قبل از گفتنش میخوام ازت خواهش کنم توهم بعدش به سوالم جواب بدی ، یه جواب صادقانه و بی ریا
بخاطر خریدن اعتماد من ، میخواست بهم چی رو بگه که اینقدر واسش سخت بود؟ رازی که میگفت چیه؟ ؛ باید بهش اعتماد کنم و به حرفاش گوش کنم؟ ولی اگر دروغ بگه و بخواد فقط قانعم کنه چی؟ نمیدونم.. چه سوالی میخواست ازم بپرسه؟.. دلمو به دریا زدم
ملودی : چشم
دستش رو از روی دستم برداشت و کنار صورتش گرفت
جونگکوک : این دست تتو داره درسته؟
برای موافقت باهاش سر تکون دادم
جونگکوک : ولی تو میدونی که من توی مدرسه کاورشون میکنم
مجددا سر تکون دادم
جونگکوک : پس چرا باید یه دانش آموز رو توی مدرسه درحالی که دستمو کاور نکردم اونم با کت و شلوار یه گوشه گیر بیارم و ببوسمش؟ اونم کی؟ این دختر! ، عمرا
اینکه اسم داهی رو نگفت از چشمم دور نموند و همچنان قانع نشدم ، این بود رازش؟ تتو؟ اینو که من قبلا هم میدونستم ، منتظر نگاش کردم تا فکت محکم تری بیاره
جونگکوک : اون تتو رنگی رو دستش داره یکم قرمزیش تو این عکس مشخصه دست من تتوی قرمز نداره!
مجددا بهش خیره موندم
جونگکوک : راضی نشدی نه؟
بهش زل زدم و ریاکشنی نشون ندادم . نفس عمیقی که بیشتر شبیه آه کشیدن بود سر داد ، بعد از کمی مکث گفت
جونگکوک : واقعا فکر نمیکردم اولین کسی که قراره اینو بدونه تویی ، دانش آموز خودم.. خدای بزرگ...
نگاهشو به چشمام دوخت و خیلی جدی شروع کرد به صحبت کردن
جونگکوک : این چیزی که بهت میگم همینجا خاک میشه ، انگار نه انگار اینو شنیدی..
کمی به چشمام زل زد و حرفاشو مزه مزه کرد
- ۴۷۸
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط