نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی

نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی
نخواستی سر این عشق امتحان بدهی 

نخواستی که بمانی و دردهای مرا
فقط یکی دو سه سالی به دیگران بدهی 

قرار بود همین روزها به هم برسیم
قرار بود تو" بابا "شوی و نان بدهی

نگو که آمده بودی سری به من بزنی
و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی 

نگو از اول این راه عاشقم نشدی
نگو که آمده بودی خودی نشان بدهی 

گناه فاصله ها را به پای من زدی و...
نخواستی به تن خسته ام زمان بدهی 

چه اتفاق غریبی ست اینکه دل بکند
کسی که حاضری آسان براش جان بدهی 

نشسته ام سر سجاده رو به روی تو باز
هنوز منتظرم در دلم اذان بدهی.....
دیدگاه ها (۱)

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفتدیوانه ای به دام جنونم کشید...

ﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﯼ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ / ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺑﻖﺣﺎﻻ‌ ﺗﻮ ﺳﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﻭ...

بی قرارم کردی اما بی قرارم نیستیعاشقم کردی و حالا در کنارم ن...

گل من با که نشستی که مرا یادت رفت از نگاهم چه سبب فرصت دیدار...

زندگی تعیین شده

خواهرم با گریه گفت بابا حمله قلبی داشت  میگه بگین سباوش بیاد...

۲۳ سالگی…چه عدد عجیبی.سال گذشته ۲۲ سالگی را با ذوق و شوق شرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط