𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 26
_من آمادم
جونگکوک که انگار شیئه مورد نظرش رو پیدا کرده بود سرش رو طرف لیویا چرخوند و گفت:
+منم اماده ام بهتره حرکت کنیم
لیویا نگاهش به کشوی باز جونگکوک گره خورد که انگار جای ساعت گردنبند و امثالهم... بود
با دیدن انگشتر مشکی رنگی به طرف اون رفت و توی دستش گرفت
جونگکوک متعجب بهش خیره شد
+ چیکار میکنی
_قشنگه)
بهش دست نزن... یادگاریه +
با تحکم بالایی گفت که لیویا اون رو سرجاش گذاشت و همراه .. جونگکوک به طرف حیاط حرکت کرد
| 2021 فلش بک |
هه را ویو
روی نیمکت چوبی پارک نشسته بود و پاهاش رو تاب میداد چشم چرخوند تا جونگکوک رو پیدا کنه ؛
از دور یه پسر نووجون با پلیور چرم رو دید که پا تند کرد و به ... طرفش میاد. مثل همیشه به موقعه میرسید
هه را لبخند آرومی زد و چشمهاش رو ریز کرد و روی صورتش دقیق شد و به جونگکوکی که روی زانوهاش خم شده و نفس تازه میکنه
+ هوه ... . . . سلام.... دیر دیر که نکردم؟
هه را : سلام ، نه مثل همیشه زود رسیدی
جونگکوک کنارش نشست و دستهاش رو با خجالت روی پاهای دختر گذاشت. با لبخند آرومی رو بهش گفت
+ خوبی؟
هه را : اوهوم... ببینم نمیخوای بهم شیرینی بدی؟
جونگکوک خنده خجالت زده ای کرد و سرش رو پایین انداخت
+ میخوام یچیزی بگیرم که یادگاری بمونه
سرش رو بلند کرد و به چشمهای دختر خیره شد
+ چیزی که هر وقت ببینیش یاد من بیوفتی
هه را : این که خیلی خوبه
جونگکوک موهای هه را رو پشت گوش فرستاد و آروم لب زد
+ یعنی الان ما ... با همیم؟
هه را: باهم که بودیم ولی الان دیگه جفتمون میدونیم همو دوست داریم مگه نه؟
+ شاید ، پاشو یکم قدم بزنیم بعدشم یچیزی بخریم
دوش به دوش هم راه رفتن و کل مسیر جونگکوک تند تند حرف میزد و این نشونه استرسه بشدتش بود
با رسیدن به مغازه زیورآلات توقف کرد و پشت ویترین وایستاد
+ هه را این انگشتر و نگاه کن.. قشنگه؟
... هه را : خیلیی
+ پس بخریمش .. قول بده هیچوقت گمش نکنی.. منم قول میدم همیشه داشته باشمش
هه را : قول میدم
جونگسو ویو
با باز شدن در به قامت کوچک هه را نگاهی انداخت
دود سیگارش رو رها کرد و گفت : دیر کردی
هه را: داداشت خیلی ذوق زدس.. يكسره حرف میزد بزور اومدم
جونگسو پوزخندی زد و نگاهش رو به دختر دوخت
جئون بزرگ فکر کرده میتونه سوگولیش و جانشین خودش کنه ؟
فکر کرده با تحقیر کردن من اونو تربیت میکنه
سوگولیتو به گوه میکشونم جئون یانگسو
هه را روی پای جونگسو نشست و دستشو دور گردنش حلقه کرد
هه را: اوپا من بخاطر تو قبول کردم با اون جقله قرار بزارم جونگسو : منم بهت قول دادم تا اخر عمر تو بهشت زندگی کنی
هه را : اما من اون بهشت و با تو میخوام
جونگسو دستی به موهاش دختر کشید پوزخندی زد
جونگسو : تو دوست دختر منی بیبی من بهم اعتماد کن اون بچه دبیرستانی هنوز هم عقلش کامل نشده بود و سرش باد داشت. اگر متوجه میشد میفهمید کسی که ینفر رو دوست داشته باشه اونو با کسی شریک نمیشه. حتی اگه نقشه باشه.. عشقه بچگی اونقدر احمقانس که حتی اون دختر حاضر شد بخاطرش با یکی
بازی کنه
| پایان فلش بک |
زمان حال
+ جانگ
جانگ : بله آقا
+ ما امشب دیر بر میگردیم نگهبان ها رو مرخص نکن
جانگ : چشم آقا
+ خوبه .
خطاب به لیویا گفت : سوارشو
بعد از نشستن داخل ماشین لیویا سعی کرد نگاهش رو به بیرون بدوزه
جونگکوک ویو
فرمون رو توی دستش میفشرد از یادآوری اون خاطرات کفرش
میگرفت
به لیویا نگاهی انداخت که چهره گرفته اش رو دید کمی کنجکاو
شد... نگاهش رو به جاده دوخت و در حالی که اینه بغل رو چک
میکرد پرسید :
+چته.. گرفته ای
لیویا سرش رو بطرف جونگکوک برگردوند و لبخند ارومی زد
_چیزی نیست
+بچه گیر آوردی؟ فکر نکن از بسکه برام مهمی ازت پرسیدم فقط
کنجکاو بودم و خوشمم نمیاد کسی بهم دروغ تحویل بده
لیویا چشمهاش رو بست و بعد نگاهش رو به جاده رو به روش داد
_نیازی نبود تخریبم کنی با لحن یا واژه های دیگه ای هم میتونستی حرفتو بیان کنی
+ ولی دلم خواست تا اینجوری بیانش کنم
_ اوکی... فقط نانسی بهم پیام داده بود یکم درگیرش شدم.
جونگکوک پوزخندی صداداری زد و نیم نگاهی به لیویا انداخت
+فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی که بخوای دوباره به یه آدم قدر نشناس فکر کنی
_من حتی پیامشم باز نکردم. فقط وقتی اسمشو دیدم.. بقول .
خودت یا قدر نشناسیاش افتادم. اصلا بگو ببینم.. تو که اینقدر تز میدی تا حالا نشده که با اومدن فکر یکی از عوضیایی که قدرتو ندونسته حالت گرفته شه؟
جونگکوک از گستاخی دختر اخمهاش رو تو هم کشید و جواب داد :
+مطمئن باش عوضیایی که دور من بودن کاراشون حتى يكدرصد این دوست اسبقت نبود پس نمیتونی منو با خودت مقایسه کنی .
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 26
_من آمادم
جونگکوک که انگار شیئه مورد نظرش رو پیدا کرده بود سرش رو طرف لیویا چرخوند و گفت:
+منم اماده ام بهتره حرکت کنیم
لیویا نگاهش به کشوی باز جونگکوک گره خورد که انگار جای ساعت گردنبند و امثالهم... بود
با دیدن انگشتر مشکی رنگی به طرف اون رفت و توی دستش گرفت
جونگکوک متعجب بهش خیره شد
+ چیکار میکنی
_قشنگه)
بهش دست نزن... یادگاریه +
با تحکم بالایی گفت که لیویا اون رو سرجاش گذاشت و همراه .. جونگکوک به طرف حیاط حرکت کرد
| 2021 فلش بک |
هه را ویو
روی نیمکت چوبی پارک نشسته بود و پاهاش رو تاب میداد چشم چرخوند تا جونگکوک رو پیدا کنه ؛
از دور یه پسر نووجون با پلیور چرم رو دید که پا تند کرد و به ... طرفش میاد. مثل همیشه به موقعه میرسید
هه را لبخند آرومی زد و چشمهاش رو ریز کرد و روی صورتش دقیق شد و به جونگکوکی که روی زانوهاش خم شده و نفس تازه میکنه
+ هوه ... . . . سلام.... دیر دیر که نکردم؟
هه را : سلام ، نه مثل همیشه زود رسیدی
جونگکوک کنارش نشست و دستهاش رو با خجالت روی پاهای دختر گذاشت. با لبخند آرومی رو بهش گفت
+ خوبی؟
هه را : اوهوم... ببینم نمیخوای بهم شیرینی بدی؟
جونگکوک خنده خجالت زده ای کرد و سرش رو پایین انداخت
+ میخوام یچیزی بگیرم که یادگاری بمونه
سرش رو بلند کرد و به چشمهای دختر خیره شد
+ چیزی که هر وقت ببینیش یاد من بیوفتی
هه را : این که خیلی خوبه
جونگکوک موهای هه را رو پشت گوش فرستاد و آروم لب زد
+ یعنی الان ما ... با همیم؟
هه را: باهم که بودیم ولی الان دیگه جفتمون میدونیم همو دوست داریم مگه نه؟
+ شاید ، پاشو یکم قدم بزنیم بعدشم یچیزی بخریم
دوش به دوش هم راه رفتن و کل مسیر جونگکوک تند تند حرف میزد و این نشونه استرسه بشدتش بود
با رسیدن به مغازه زیورآلات توقف کرد و پشت ویترین وایستاد
+ هه را این انگشتر و نگاه کن.. قشنگه؟
... هه را : خیلیی
+ پس بخریمش .. قول بده هیچوقت گمش نکنی.. منم قول میدم همیشه داشته باشمش
هه را : قول میدم
جونگسو ویو
با باز شدن در به قامت کوچک هه را نگاهی انداخت
دود سیگارش رو رها کرد و گفت : دیر کردی
هه را: داداشت خیلی ذوق زدس.. يكسره حرف میزد بزور اومدم
جونگسو پوزخندی زد و نگاهش رو به دختر دوخت
جئون بزرگ فکر کرده میتونه سوگولیش و جانشین خودش کنه ؟
فکر کرده با تحقیر کردن من اونو تربیت میکنه
سوگولیتو به گوه میکشونم جئون یانگسو
هه را روی پای جونگسو نشست و دستشو دور گردنش حلقه کرد
هه را: اوپا من بخاطر تو قبول کردم با اون جقله قرار بزارم جونگسو : منم بهت قول دادم تا اخر عمر تو بهشت زندگی کنی
هه را : اما من اون بهشت و با تو میخوام
جونگسو دستی به موهاش دختر کشید پوزخندی زد
جونگسو : تو دوست دختر منی بیبی من بهم اعتماد کن اون بچه دبیرستانی هنوز هم عقلش کامل نشده بود و سرش باد داشت. اگر متوجه میشد میفهمید کسی که ینفر رو دوست داشته باشه اونو با کسی شریک نمیشه. حتی اگه نقشه باشه.. عشقه بچگی اونقدر احمقانس که حتی اون دختر حاضر شد بخاطرش با یکی
بازی کنه
| پایان فلش بک |
زمان حال
+ جانگ
جانگ : بله آقا
+ ما امشب دیر بر میگردیم نگهبان ها رو مرخص نکن
جانگ : چشم آقا
+ خوبه .
خطاب به لیویا گفت : سوارشو
بعد از نشستن داخل ماشین لیویا سعی کرد نگاهش رو به بیرون بدوزه
جونگکوک ویو
فرمون رو توی دستش میفشرد از یادآوری اون خاطرات کفرش
میگرفت
به لیویا نگاهی انداخت که چهره گرفته اش رو دید کمی کنجکاو
شد... نگاهش رو به جاده دوخت و در حالی که اینه بغل رو چک
میکرد پرسید :
+چته.. گرفته ای
لیویا سرش رو بطرف جونگکوک برگردوند و لبخند ارومی زد
_چیزی نیست
+بچه گیر آوردی؟ فکر نکن از بسکه برام مهمی ازت پرسیدم فقط
کنجکاو بودم و خوشمم نمیاد کسی بهم دروغ تحویل بده
لیویا چشمهاش رو بست و بعد نگاهش رو به جاده رو به روش داد
_نیازی نبود تخریبم کنی با لحن یا واژه های دیگه ای هم میتونستی حرفتو بیان کنی
+ ولی دلم خواست تا اینجوری بیانش کنم
_ اوکی... فقط نانسی بهم پیام داده بود یکم درگیرش شدم.
جونگکوک پوزخندی صداداری زد و نیم نگاهی به لیویا انداخت
+فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی که بخوای دوباره به یه آدم قدر نشناس فکر کنی
_من حتی پیامشم باز نکردم. فقط وقتی اسمشو دیدم.. بقول .
خودت یا قدر نشناسیاش افتادم. اصلا بگو ببینم.. تو که اینقدر تز میدی تا حالا نشده که با اومدن فکر یکی از عوضیایی که قدرتو ندونسته حالت گرفته شه؟
جونگکوک از گستاخی دختر اخمهاش رو تو هم کشید و جواب داد :
+مطمئن باش عوضیایی که دور من بودن کاراشون حتى يكدرصد این دوست اسبقت نبود پس نمیتونی منو با خودت مقایسه کنی .
- ۹.۱k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط