MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۱۰۴
"ویو جنا".
کوک: این چیه؟
جنا: نخد چی،بستنیه دیگه..
کوک:نمیخوام...
جنا: دیگه باید بگیری.
بزور دستش دادم..
کوک: مگه بچم که خرم کنی؟؟
جنا: چه ربطی به بچه بودن بزرگ بودن داره؟؟
کنارش نشستم..
جنا: من هر وقت میخوام گریه کنم بستنی شکلاتی میخرم هم زمان با خوردن اشک می ریزم..
صدایه پوزخندشو فرستادم
جنا: نمیدونستم تو چه طعمی دوست داریی...
یکم که گذشت گفتم:
_به نظر مامان خیلی مهربونی داشتی که با اینکه تو سن کم از دستش دادی..انقدر دوسش داری...من هیجی از مامان بابام یادم نمیاد..
با خنده اینارو میگفتم..
جنا:حتی اگه عکساشون نبود چهرشونم نمیشناختم...
جنا:عمو و زن عمو هر سالگرد میان سر قبر مامان بابام..اونا تو همین قبرستون ولی یکم بالا تر چال شدن....من باهاشون نمیام هر دفعه یه بهونه میارم...ولی روزایه عادی..وقتی ناراحت میشم سر قبر مامان بابام بستنی میخورمم...
اینارو یجوری با لبخند و خنده میگفتم که انگار ننگار بدبختیامن
سرم و سمت جونگکوک چرخوندم..
که داشت نگام می کرد..
برایه چند ثانیه نگاهمون به هم خورده بود.
ولی صدایه زنگ گوشیم این ارتباط چشمی و قط کرد..
شماره ناشناس بود..
جنا:بله؟
_:کیم جنا؟؟
جنا: بله، بفرمایید..
_:از قبل با برادرتون تماس گرفتم اقایه تهیونگ..میخواستم راجب پدر و مادرتون خبر بدی بهتون بدم..
مشخص بود که فکر میکرد من بچه عمو و زن عمو ام..
از جام بلند شدم که جونگکوک هم بلند شد..
جنا: چه خبری؟؟
_:متاسفانه اقا و خانم کیم تو تصادفی که امروز اتفاق افتاد جونشون و از دست دادن..
برایه چند ثانیه صداش تکرار شد..
جنا: میشه یبار دیگه بگید فکر کنم متوجه نشدم..
_:واقعا متاسفم....
دستم که بستنی و نگه داشت بود پابین اوردم و بستنی از دستم افتاد..
اون اقاهه چندتا چرت و پرت گفت و قط کرد..
اصلا نفهمیدم چی گفت...
کوک: چت شد؟؟
GHAPTER:1
PART:۱۰۴
"ویو جنا".
کوک: این چیه؟
جنا: نخد چی،بستنیه دیگه..
کوک:نمیخوام...
جنا: دیگه باید بگیری.
بزور دستش دادم..
کوک: مگه بچم که خرم کنی؟؟
جنا: چه ربطی به بچه بودن بزرگ بودن داره؟؟
کنارش نشستم..
جنا: من هر وقت میخوام گریه کنم بستنی شکلاتی میخرم هم زمان با خوردن اشک می ریزم..
صدایه پوزخندشو فرستادم
جنا: نمیدونستم تو چه طعمی دوست داریی...
یکم که گذشت گفتم:
_به نظر مامان خیلی مهربونی داشتی که با اینکه تو سن کم از دستش دادی..انقدر دوسش داری...من هیجی از مامان بابام یادم نمیاد..
با خنده اینارو میگفتم..
جنا:حتی اگه عکساشون نبود چهرشونم نمیشناختم...
جنا:عمو و زن عمو هر سالگرد میان سر قبر مامان بابام..اونا تو همین قبرستون ولی یکم بالا تر چال شدن....من باهاشون نمیام هر دفعه یه بهونه میارم...ولی روزایه عادی..وقتی ناراحت میشم سر قبر مامان بابام بستنی میخورمم...
اینارو یجوری با لبخند و خنده میگفتم که انگار ننگار بدبختیامن
سرم و سمت جونگکوک چرخوندم..
که داشت نگام می کرد..
برایه چند ثانیه نگاهمون به هم خورده بود.
ولی صدایه زنگ گوشیم این ارتباط چشمی و قط کرد..
شماره ناشناس بود..
جنا:بله؟
_:کیم جنا؟؟
جنا: بله، بفرمایید..
_:از قبل با برادرتون تماس گرفتم اقایه تهیونگ..میخواستم راجب پدر و مادرتون خبر بدی بهتون بدم..
مشخص بود که فکر میکرد من بچه عمو و زن عمو ام..
از جام بلند شدم که جونگکوک هم بلند شد..
جنا: چه خبری؟؟
_:متاسفانه اقا و خانم کیم تو تصادفی که امروز اتفاق افتاد جونشون و از دست دادن..
برایه چند ثانیه صداش تکرار شد..
جنا: میشه یبار دیگه بگید فکر کنم متوجه نشدم..
_:واقعا متاسفم....
دستم که بستنی و نگه داشت بود پابین اوردم و بستنی از دستم افتاد..
اون اقاهه چندتا چرت و پرت گفت و قط کرد..
اصلا نفهمیدم چی گفت...
کوک: چت شد؟؟
- ۴.۷k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط