دلِ پاییز ندارد غم جانکاه مرا

دلِ پاییز ندارد غم جانکاه مرا
رفتنی هستم اگر باز کنی راه مرا
رفتم اما نرسیدم به تو، دریا نشدم
ماندی اما نرساندی به خدا آهِ مرا
تو فقط پلک بزن، کار تو جاری‌شدن است
بغض اگر هست، فشرده‌ست گلوگاه مرا
باز هم پلک بزن، چشم تو لحنش آبی‌ست
نقل کن در همه‌جا قصه‌ی کوتاه مرا
خاطرم نیست به چشم تو چه شعری زیباست
کمی آواز بخوان گریه‌ی دلخواه مرا
شب خوبی‌ست، هوا طعم قشنگی دارد
نِی بزن باز که بدمست کنی ماه مرا...
دیدگاه ها (۴۴)

خط به خطش را اگرچه پینه ها پوشانده استبازهم دیدیم دنیا دستما...

‍ برایم ناز میکرد انکه روزی دلبرم شد همه بودند اما او برایم ...

یڪ بار دیگر آمدے ... اینجا رسیدےیڪ بار دیگر آمدے اما ... پ...

شوق من چندین برابر میشود با دیدنتوای من دیوانه ام دیوانه ی خ...

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شب های جدا...

ای نگار جان، ای فروغ دیدهبدان که دل من سراسر آتش مهر توست و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط