◦•●◉✿ پارت سیزدهم✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت سیزدهم✿◉●•◦
زنگ بعد، زنگ ورزش.....
چون بچه های آقای تامیلر و آقای هندرسون باهم قاطی شده بودن، آقای هندرسون بچه ها را به یه کلاس بزرگتر برد....
اولش انقدر شلوغ و همهمه بود که هیچ کس چهره ی هیچ کس رو نمیدید 🧐
بعد که منتقل شدند به به کلاس بزرگتر کم کم داشتن همدیگه رو میدیدن و یسری هاشون هم خیلی زود باهم دوست شدن 👫👭👬
........
آقای هندرسون مجبور شد دوباره به همه ی بچه ها بگه که خودشونو معرفی کنن به همین ترتیب زنگ ورزش هم تموم شد و هیچ ورزشی انجام نشد ....
آنیا : بکی پس استلا چی میشه 😪
بکی : نمیدونم شاید فردا شایدم هیچ وقت 😭
آقای هندرسون وقتی داشت وسایلشو جمع میکرد صدای بکی و آنیا رو شنید 👥
آقای هندرسون : هه هه هه هه 😂
ای وروجک ها 🤪
نگران ستاره نباشید فردا زنگ اول مراسم داریم ☺
بکی : واقعا 🥹🥲
آنیا : خودمم میدونستم 😏
بکی و آقای هندرسون شروع کردن به خندیدن 😅
.....
آنیا رفت خونه و همه چی رو برای لوید و یور تعریف کرد، اولین کسی که واکنش نشون داد....
باند : هاپ هاپ 🐻
آنیا : 😵💫
لوید : اوه چه اتفاق جالبی 😊
آنیا : همین 😒
یور : وای خدای من چه اتفاق ترسناک و وحشتناکی، یعنی چی کلی طلا و وسایل از بچه ها می دزدیده 😧
آنیا : این شد هیجان 😏
لوید : 😳🙄
آنیا پاشو باید تکالیفتو انجام بدی بعدشم میریم پارک 🏞
آنیا : آخجون ☺
......
لوید، آنیا و یور به پارک رفتن تقریبا غروب بود....
زنگ بعد، زنگ ورزش.....
چون بچه های آقای تامیلر و آقای هندرسون باهم قاطی شده بودن، آقای هندرسون بچه ها را به یه کلاس بزرگتر برد....
اولش انقدر شلوغ و همهمه بود که هیچ کس چهره ی هیچ کس رو نمیدید 🧐
بعد که منتقل شدند به به کلاس بزرگتر کم کم داشتن همدیگه رو میدیدن و یسری هاشون هم خیلی زود باهم دوست شدن 👫👭👬
........
آقای هندرسون مجبور شد دوباره به همه ی بچه ها بگه که خودشونو معرفی کنن به همین ترتیب زنگ ورزش هم تموم شد و هیچ ورزشی انجام نشد ....
آنیا : بکی پس استلا چی میشه 😪
بکی : نمیدونم شاید فردا شایدم هیچ وقت 😭
آقای هندرسون وقتی داشت وسایلشو جمع میکرد صدای بکی و آنیا رو شنید 👥
آقای هندرسون : هه هه هه هه 😂
ای وروجک ها 🤪
نگران ستاره نباشید فردا زنگ اول مراسم داریم ☺
بکی : واقعا 🥹🥲
آنیا : خودمم میدونستم 😏
بکی و آقای هندرسون شروع کردن به خندیدن 😅
.....
آنیا رفت خونه و همه چی رو برای لوید و یور تعریف کرد، اولین کسی که واکنش نشون داد....
باند : هاپ هاپ 🐻
آنیا : 😵💫
لوید : اوه چه اتفاق جالبی 😊
آنیا : همین 😒
یور : وای خدای من چه اتفاق ترسناک و وحشتناکی، یعنی چی کلی طلا و وسایل از بچه ها می دزدیده 😧
آنیا : این شد هیجان 😏
لوید : 😳🙄
آنیا پاشو باید تکالیفتو انجام بدی بعدشم میریم پارک 🏞
آنیا : آخجون ☺
......
لوید، آنیا و یور به پارک رفتن تقریبا غروب بود....
- ۱۸۲
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط