فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
p⁷
کمتر از چهل دقیقه بعد، زنگ خانه به صدا درآمد.
تهیونگ سریع از روی مبل بلند شد و در را باز کرد.
ات با مانتوی سفید روی لباس کارش، کیف پزشکی در دست و چهره‌ای کاملاً جدی پشت در ایستاده بود.
ـ «سلام.»
ـ «سلام دکتر... بفرمایید داخل.»
ات بدون هیچ حرف اضافه‌ای وارد شد و مستقیم پرسید:
ـ «یونتان کجاست؟»
تهیونگ به سمت پذیرایی اشاره کرد.
ـ «اونجاست.»
ات سریع کنار یونتان زانو زد. دستش را روی بدنش کشید، لثه‌هایش را بررسی کرد، دمای بدنش را اندازه گرفت و با دقت به صدای قلب و ریه‌هایش گوش داد.
یونتان هم با خوشحالی دمش را تکان می‌داد و سعی می‌کرد صورت ات را لیس بزند.
بعد از چند دقیقه، ات از جایش بلند شد و با اخم به تهیونگ نگاه کرد.
ـ «آقای کیم...»
ـ «بله؟»
ـ «این سگه کاملاً سالمه.»
تهیونگ لبخند عصبی زد.
ـ «واقعاً؟»
ـ «بله، واقعاً.»
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
ات دست به سینه ایستاد.
ـ «شما گفتید بی‌حال شده، غذا نمی‌خوره و حتی احتمال دادید تب داشته باشه.»
در همان لحظه یونتان توپش را برداشت و با هیجان دور خانه شروع به دویدن کرد.
ات نگاه کوتاهی به یونتان انداخت و دوباره چشم در چشم تهیونگ شد.
ـ «به نظر شما این رفتار یه سگ بی‌حاله؟»
تهیونگ نگاهش را از او دزدید.
ـ «خب...»
ـ «آقای کیم.»
لحن ات آن‌قدر جدی بود که تهیونگ ناخودآگاه صاف ایستاد.
ـ «می‌دونید چند حیوان واقعاً بدحال امروز منتظر ویزیت بودن؟ من شیفتم رو زودتر تموم کردم چون فکر کردم بیمار اورژانسی دارید.»
تهیونگ لبش را گاز گرفت.
ـ «ببخشید...»
ـ «اگر دوباره برای مورد غیرواقعی تماس بگیرید، ممکنه باعث بشه من دیرتر به یک حیوانی برسم که واقعاً به کمک احتیاج داره.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
تهیونگ با شرمندگی سرش را پایین انداخت.
ـ «حق با شماست... معذرت می‌خوام.»
ات نفس آرامی کشید. از روی صورتش معلوم بود هنوز ناراحت است، اما عصبانی فریاد نمی‌زد؛ فقط خیلی جدی و حرفه‌ای بود.
کیفش را برداشت.
ـ «خوشحالم که یونتان سالمه. من دیگه...»
ناگهان صدای تهیونگ باعث شد جمله‌اش نیمه‌تمام بماند.
ـ «دکتر...»
ات برگشت.
ـ «بله؟»
تهیونگ با لبخند کوچکی که بیشتر شبیه اعتراف بود، گفت:
ـ «حالا که اومدین... می‌شه یه کوچولو منو معاینه کنین؟»
ات چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ «شما که انسانید.»
ـ «می‌دونم... ولی امروز واقعاً بیمارستان بودم.»
لبخند از صورت ات محو شد.
ـ «بیمارستان؟»
تهیونگ آرام سر تکان داد.
ـ «سر تمرین حالم بد شد. فشارم افتاد. سرم زدم و مرخصم کردن.»
ات با دقت به چهره‌اش نگاه کرد.
این بار رنگ صورتش واقعاً پریده بود.
زیر چشم‌هایش گود افتاده بود و خستگی از صورتش پیدا بود.
ـ «چرا اینو همون اول نگفتید؟»
تهیونگ با خجالت خندید.
ـ «اگه می‌گفتم، نمی‌اومدین...»
ات آه کوتاهی کشید.
ـ «بشینید.»
تهیونگ فوراً روی مبل نشست.
ات گوشی پزشکی را از کیفش بیرون آورد.
ـ «من پزشک انسان نیستم. تشخیص پزشکی براتون نمی‌دم، فقط یه بررسی اولیه می‌کنم. اگر چیز غیرعادی ببینم، باید دوباره به پزشکتون مراجعه کنید. متوجه شدید؟»
ـ «بله، دکتر.»
ات گوشی پزشکی را روی قفسه‌ی سینه‌ی او گذاشت.
ـ «نفس عمیق بکشید.»
تهیونگ طبق دستور نفس کشید.
بعد ات نبضش را گرفت و چند ثانیه به ساعتش نگاه کرد.
ـ «از امروز چیزی خوردید؟»
ـ «فقط... یه قهوه.»
ات همان لحظه نگاه تندی به او انداخت.
ـ «بعد با همون رفتید چند ساعت تمرین کردید؟»
تهیونگ آرام گفت:
ـ «آره...»
ات دستش را از روی نبض او برداشت و با لحنی جدی گفت:
ـ «پس تعجبی نداره که حالتون بد شده. بدن انسان هم مثل بدن حیوانات نیاز به غذا، آب و استراحت داره. اگر بهش نرسید، بالاخره اعتراض می‌کنه.»
تهیونگ خندید.
ـ «یعنی تشخیص دامپزشکی شامل منم شد؟»
ات برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ «از نظر من، بیماری که از خودش مراقبت نکنه، فرقی نمی‌کنه دو پا داشته باشه یا چهار پا.»
تهیونگ همان لحظه فهمید تمام دردسرهایی که برای دیدن دوباره‌ی ات درست کرده بود، ارزشش را داشت؛ چون پشت آن چهره‌ی سرد و جدی، کسی بود که واقعاً برای جان موجودات اهمیت قائل می‌شد، فرقی هم نمی‌کرد انسان باشند یا حیوان.



ادامه دارد..─────୨ৎ────
دیدگاه ها (۰)

شما هم تغییرو احساس کردین؟..🥺

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp⁶صبح روز بعد، سالن تمرین مثل همیشه پر...

مهمونی پارت ۳۸

دوست پسر بوکسور من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط