پارت ۴۲
پارت ۴۲
ناروتو، تا جایی که میتوانست جلوی خودش را گرفت تا ان پسر ها را با خاک یکسان نکند. کتک خورد، دقیقا زیر دنده هایش.
*فلش بک
کوراما اه کشید:"ای بابا ناروتو بزن تو دهنش ببینم."
N:"نمیشه ساسکه گفت نزنم بقیه رو ناکار کنم."
پسره (بیاین اسمشو بذاریم میمون) قیافه منزجری به خودش گرفت:"چی میگی تو؟ ساسکه کیه با کی حرف میزنی؟ دیگه داری میری رو اعصابما."
و یقه ی ناروتو را گرفت، او را کوبید به دیوار. انگشت ناروتو لرزید، یک لحظه وسوسه شد میمون را خفه کند:"همین الان یقه مو ول کن."
میمون پوزخند زد:"نکنم چی؟"
ناروتو یک نفس عمیق کشید:"خب کوراما، فقط یکی میزنیم."
و زارت مشت کوبید تو صورت میمون. زور هم که داشت پس میمون مثل توپ بولینگ خورد به اکیپش و همگی روی هم خراب شدند. سریع بلند شد:"ای کله قناری الان حالیت میکنمم."
بله و اینجوری شد که ناروتو یکبار زد و پنج بار خورد. زیر دنده هایش کبود شده بود. توی دستشویی لباسش را کشید بالا:"اوففف درد داره. بهتره دست بهش نزنم."
لباسش را کشید پایین و رفت بیرون، منتظر ساسکه ماند تا بیاید دنبالش.
ساسکه با ماشین جلوی در مدرسه پارک کرد و شیشه را داد پایین:"چه خبرا کلاس دومی؟"
ناروتو سعی کرد یجوری بنشیند توی ماشین که معلوم نشود زیر دنده هایش درد میکند:"خوب بود."
لبخند ساسکه محو شد:"چیه، تو خودتی."
ناروتو دستی به پشت گردنش کشید:"ام خب امروز...یه پسره..."
چشم های ساسکه تیره شد:"کدوم پسره؟ یه پسره چی؟"
بعد ناروتو فهمید که نه، نباید به ساسکه بگوید. چون:
یک: حسودی از لحن ساسکه معلوم بود
دو: از نگاهش معلوم بود که فقط کافی است 'یه پسره' را بشناسد تا بکشدش
نیشخند استرسی ای زد:"هه هه نه میخواستم بگم یه پسر کوچولوعه امروز برام صندلی اورد."
خیال ساسکه راحت شد:"اها، چه بانمک. دیگه چیشد؟"
N:"از کلاس شوتم کردن بیرون."
ساسکه ابرو بالا انداخت:"همین روز اول؟ بابا دست خوش تو گندکاری کردن استعداد داریا."
ناروتو زانویش را کوبید توی پای او:"خفه بینیم."
●
ناروتو کلا به ساسکه نگفت که ان روز برایش قلدری شده. و این قضیه مثل یک نفرین گسترش پیدا کرد. هر دفعه ناروتو میرفت ابخوری یا میخواست ناهار بخورد، میمون سر و کله اش پیدا میشد و دور از چشم مدیر معاون کار به کتک کاری میکشید. حتی با اینکه ناروتو به طرز بدی او را میزد، میمون از رو نمیرفت و هر روز همین بند و بساط به راه بود. کم کم، از زیر دنده تا نزدیک سینه و بالای بازوهای ناردتو کبود شده بود. پس هی استین بلند میپوشید حتی توی ظل افتاب.
ساسکه کم کم داشت شک میکرد:"ناروتو؟ خیس عرقی خو استین بلندتو درار."
ناروتو سریع بلند شد:"میرم عوض کنم."
ساسکه بیشتر شک کرد چون هر موقع راجب لباس استین بلند ناروتو حرف نیزد او مثل دستپاچه ها فرار میکرد یجا و هیچوقت هم عوضش نمیکرد. ناروتو دوید توی اتاق، بعد ساسکه بلند شد و راه افتاد دنبالش.
N:"چه خاکی کنم تو دهنم کوراما؟"
"خاک رس"
N:"کثافت دارم ازت سوال میکنم."
"منم جوابتو دادم."
N:"خاک تو سر بیماریت کنن."
ناروتو لباسش را دراورد، توی اینه چک کرد تا ببیند کبودی ها تا کجا بهتر شده اند که...
ساسکه در اتاق را باز کرد:"ناروتو لباستو عوض..."
و ساکت ماند وقتی دید که بدن ناروتو کبود است. ناروتو سریع سعی کرد با دست هایش خودش را بپوشاند، انگار خیلی تاثیر داشت:"برو بیرون ببینم ساسکههه."
ساسکه با قدم های تند امد جلو، دست ناروتو را گرفت و از بدنش دور کرد:"اینا چیه ناروتو؟ جای مشته؟"
N:"ن..نه بابا خوردم زمین."
ساسکه از ان نگاه بدا انداخت به ناروتو:"کی اینکارو کرده باهات؟"
کوراما شروع کرد خطبه خواندن به سوزناک ترین حالت ممکن:"سروران عزیزی که ما را در خاکسپاری یاری-"
N:"خفه شو."
ساسکه اخم کرد:"چی؟"
N:"بابا با کوراما ام."
بعد اه کشید:"داستانش طولانیه."
ناروتو، تا جایی که میتوانست جلوی خودش را گرفت تا ان پسر ها را با خاک یکسان نکند. کتک خورد، دقیقا زیر دنده هایش.
*فلش بک
کوراما اه کشید:"ای بابا ناروتو بزن تو دهنش ببینم."
N:"نمیشه ساسکه گفت نزنم بقیه رو ناکار کنم."
پسره (بیاین اسمشو بذاریم میمون) قیافه منزجری به خودش گرفت:"چی میگی تو؟ ساسکه کیه با کی حرف میزنی؟ دیگه داری میری رو اعصابما."
و یقه ی ناروتو را گرفت، او را کوبید به دیوار. انگشت ناروتو لرزید، یک لحظه وسوسه شد میمون را خفه کند:"همین الان یقه مو ول کن."
میمون پوزخند زد:"نکنم چی؟"
ناروتو یک نفس عمیق کشید:"خب کوراما، فقط یکی میزنیم."
و زارت مشت کوبید تو صورت میمون. زور هم که داشت پس میمون مثل توپ بولینگ خورد به اکیپش و همگی روی هم خراب شدند. سریع بلند شد:"ای کله قناری الان حالیت میکنمم."
بله و اینجوری شد که ناروتو یکبار زد و پنج بار خورد. زیر دنده هایش کبود شده بود. توی دستشویی لباسش را کشید بالا:"اوففف درد داره. بهتره دست بهش نزنم."
لباسش را کشید پایین و رفت بیرون، منتظر ساسکه ماند تا بیاید دنبالش.
ساسکه با ماشین جلوی در مدرسه پارک کرد و شیشه را داد پایین:"چه خبرا کلاس دومی؟"
ناروتو سعی کرد یجوری بنشیند توی ماشین که معلوم نشود زیر دنده هایش درد میکند:"خوب بود."
لبخند ساسکه محو شد:"چیه، تو خودتی."
ناروتو دستی به پشت گردنش کشید:"ام خب امروز...یه پسره..."
چشم های ساسکه تیره شد:"کدوم پسره؟ یه پسره چی؟"
بعد ناروتو فهمید که نه، نباید به ساسکه بگوید. چون:
یک: حسودی از لحن ساسکه معلوم بود
دو: از نگاهش معلوم بود که فقط کافی است 'یه پسره' را بشناسد تا بکشدش
نیشخند استرسی ای زد:"هه هه نه میخواستم بگم یه پسر کوچولوعه امروز برام صندلی اورد."
خیال ساسکه راحت شد:"اها، چه بانمک. دیگه چیشد؟"
N:"از کلاس شوتم کردن بیرون."
ساسکه ابرو بالا انداخت:"همین روز اول؟ بابا دست خوش تو گندکاری کردن استعداد داریا."
ناروتو زانویش را کوبید توی پای او:"خفه بینیم."
●
ناروتو کلا به ساسکه نگفت که ان روز برایش قلدری شده. و این قضیه مثل یک نفرین گسترش پیدا کرد. هر دفعه ناروتو میرفت ابخوری یا میخواست ناهار بخورد، میمون سر و کله اش پیدا میشد و دور از چشم مدیر معاون کار به کتک کاری میکشید. حتی با اینکه ناروتو به طرز بدی او را میزد، میمون از رو نمیرفت و هر روز همین بند و بساط به راه بود. کم کم، از زیر دنده تا نزدیک سینه و بالای بازوهای ناردتو کبود شده بود. پس هی استین بلند میپوشید حتی توی ظل افتاب.
ساسکه کم کم داشت شک میکرد:"ناروتو؟ خیس عرقی خو استین بلندتو درار."
ناروتو سریع بلند شد:"میرم عوض کنم."
ساسکه بیشتر شک کرد چون هر موقع راجب لباس استین بلند ناروتو حرف نیزد او مثل دستپاچه ها فرار میکرد یجا و هیچوقت هم عوضش نمیکرد. ناروتو دوید توی اتاق، بعد ساسکه بلند شد و راه افتاد دنبالش.
N:"چه خاکی کنم تو دهنم کوراما؟"
"خاک رس"
N:"کثافت دارم ازت سوال میکنم."
"منم جوابتو دادم."
N:"خاک تو سر بیماریت کنن."
ناروتو لباسش را دراورد، توی اینه چک کرد تا ببیند کبودی ها تا کجا بهتر شده اند که...
ساسکه در اتاق را باز کرد:"ناروتو لباستو عوض..."
و ساکت ماند وقتی دید که بدن ناروتو کبود است. ناروتو سریع سعی کرد با دست هایش خودش را بپوشاند، انگار خیلی تاثیر داشت:"برو بیرون ببینم ساسکههه."
ساسکه با قدم های تند امد جلو، دست ناروتو را گرفت و از بدنش دور کرد:"اینا چیه ناروتو؟ جای مشته؟"
N:"ن..نه بابا خوردم زمین."
ساسکه از ان نگاه بدا انداخت به ناروتو:"کی اینکارو کرده باهات؟"
کوراما شروع کرد خطبه خواندن به سوزناک ترین حالت ممکن:"سروران عزیزی که ما را در خاکسپاری یاری-"
N:"خفه شو."
ساسکه اخم کرد:"چی؟"
N:"بابا با کوراما ام."
بعد اه کشید:"داستانش طولانیه."
- ۴۹۰
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط