خدمتکار من

خدمتکار من
پارت4
بعد از تموم کردن صبحونه به سمت اتاقش رفت
ـــ دازای بیا اتاق
+چشم چویاسان
سری تکون داد رفت داخل پشت میز کارش نشست که همون لحظه در به صدا درآمد
ـــ چقدر این دختر وقت شناسه
زمزمه وار این جمله رو گفت
ــــ بیا داخل
در اتاق باز شد دازای به داخل اتاق اومد
+امری با من داشتید چویاسان
ـــ آره بیا اینجا
دازای جلوتر رفت و دقیقا روبه روی میز کار چویا قرار گرفت
ـــ اینو بخون
+چشم
دازای برگه رو گرفت و شروع کرد به خوندن
+پس که اینطور فقط....
ـــ فقط چی
+من باید با کی برم؟
ـــ با خود من
+خب اگر خوده شما باید همراه من بیایید پس چرا این مأموریت رو به ماریاچان نمی‌دید اینطوری راحت ترم هستید
ـــ عمرا این مأموریت مهم رو بدم به اون
+چرا؟
ـــ اولن چون مطمئم اون گند میزنه دومن من زیاد نمیتونم به اون اعتماد کنم و سومن من تورو میشناسم به خاطر همینم میخوام با تو به این مأموریت بیام حالا قانع شدی
+بله
دازای به نگاه دیگه هم به کاغذ انداخت
+مأموریت واسه ی پس فردا شبه
ـــ آره و فقط یه چیزی میمونه
+چه چیزی؟
ـــ دازای تو رقص بلدی؟
+بله چطور مگه؟
ـــ چون توی این مأموریت باهم باهم برقصیدم
+اوهموم ولی..
ـــ ولی چی؟
+من لباس مناسبی ندارم
ـــ نگران اون نباش منم لباس ندارم اگر میخوای امشب بریم و بخریم
+خطرناک نیس؟
ـــ چرا باید خطرناک باشه؟
دازای فقط به چویا نگاه کرد اما نگاهش عادی نبود نگاهش نگران بود
ـــ آها به خاطر اینکه هیولا هستم میگی
+من فقط میترسم شما گیر بیوفتید
ـــ نگران نباش حواسم و حتی اگرم گیر بیوفتم تو هستی
+من حریف کسی نمیشم
ـــ تو؟تو حتی با اینکه دختریو و انسانی حریف منه هستی دیگه چندتا آدم که چیزی نی
دازای خندید و چویا به خندیدنش لبخند ولی خندیدن دازای با به صدا درآوردن در قطع شد
ـــ یعنی کی می‌تونه باشه؟
+فکرم کنم بدونم کیه
دیدگاه ها (۰)

میگم اگر رمانم خوب نیس ادامه ندم

خدمتکار منپارت3نوری به چشماش خورد و از خواب بیدار شد و روی ت...

خدمتکار من پارت2+چو..چویاسان چیکار میکنیدـــ هی...هیچیدازای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط