تکپارتی تام(تا حالا از تام ننوشتم خداکنه خوب باشه🤡)
تکپارتی تام(تا حالا از تام ننوشتم خداکنه خوب باشه🤡)
با اینکه داشت خوابم میبرد ولی جرعه آخر قهوهم رو نوشیدم و به صفحات کتاب خیره شدم
فردا امتحان تاریخ جادوگری بود و به شدت دارم میخونم که بتونم نمره کاملو بگیرم
چهار روزی هست که تا نصفه شب بیدار میمونم و درس میخونم
صدای پایی از انتهای سالن اسلیترین میاد،سرمو برمیگردونم
تام کتشو روی دسته صندلی انداخت و کنارم اومد:چرا بیداری پرنسس
_فردا امتحان دارم
خمیازه ای میکشم و دوباره به صفحه کتاب خیره میشم
تام دستشو دور کمرم حلقه میکنه و از رو صندلی بلندم میکنه
_تام نکن باید درس بخونم
از پشت روی گردنت بوسه داغی میزاره:درس خوندن کافیه پرنسس باید بخوابی
براید بغلم میکنه و به سمت خوابگاهش میبره و روی تخت میزارتم
روی ترقوهم بوسه ای میزنه:یکی از لباسامو بردار بپوش
با سر تایید میکنم و به سمت کمدش میرم
کل لباساش یا مشکیه یا سفید
یکی از هودیاشو برمیدارم و میپوشم،خیلی برام بزرگه
آستیناش ۱۰ سانتی متری بلند تر از انگشتامه و لباس تا روی رون هام میاد
هودیو بدون شلوار میپوشم و دوباره روی تختش دراز میکشم
کنارم میاد و میکشتتم توی بغلش و بازو هاشو دورم حلقه میکنه و سرمو میبوسه
تقریبا تو بغلش گم شدم
با صدای بم خش دارش دم گوشم میگه:ازین به بعد انقد به خودت سخت نگیر پرنسس...اگه اینجوری کنی تنبیهت میکنما
سرمو روی سینهش میزارم:نمیتونم...اگه گند بزنم چی؟
_نمیزنی پرنسس کوچولو...حالاهم بخواب
چشمامو میبندم و با بوی عطر دیوونا کنندهش خوابم میبره
با اینکه داشت خوابم میبرد ولی جرعه آخر قهوهم رو نوشیدم و به صفحات کتاب خیره شدم
فردا امتحان تاریخ جادوگری بود و به شدت دارم میخونم که بتونم نمره کاملو بگیرم
چهار روزی هست که تا نصفه شب بیدار میمونم و درس میخونم
صدای پایی از انتهای سالن اسلیترین میاد،سرمو برمیگردونم
تام کتشو روی دسته صندلی انداخت و کنارم اومد:چرا بیداری پرنسس
_فردا امتحان دارم
خمیازه ای میکشم و دوباره به صفحه کتاب خیره میشم
تام دستشو دور کمرم حلقه میکنه و از رو صندلی بلندم میکنه
_تام نکن باید درس بخونم
از پشت روی گردنت بوسه داغی میزاره:درس خوندن کافیه پرنسس باید بخوابی
براید بغلم میکنه و به سمت خوابگاهش میبره و روی تخت میزارتم
روی ترقوهم بوسه ای میزنه:یکی از لباسامو بردار بپوش
با سر تایید میکنم و به سمت کمدش میرم
کل لباساش یا مشکیه یا سفید
یکی از هودیاشو برمیدارم و میپوشم،خیلی برام بزرگه
آستیناش ۱۰ سانتی متری بلند تر از انگشتامه و لباس تا روی رون هام میاد
هودیو بدون شلوار میپوشم و دوباره روی تختش دراز میکشم
کنارم میاد و میکشتتم توی بغلش و بازو هاشو دورم حلقه میکنه و سرمو میبوسه
تقریبا تو بغلش گم شدم
با صدای بم خش دارش دم گوشم میگه:ازین به بعد انقد به خودت سخت نگیر پرنسس...اگه اینجوری کنی تنبیهت میکنما
سرمو روی سینهش میزارم:نمیتونم...اگه گند بزنم چی؟
_نمیزنی پرنسس کوچولو...حالاهم بخواب
چشمامو میبندم و با بوی عطر دیوونا کنندهش خوابم میبره
- ۴۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط