پارت سوم
پارت سوم
چند هفته بعد از اعتراف تهیونگ، حال و هوای ا.ت هنوز کمی گرفته بود.
هرچند حضور تهیونگ آرامش میداد، اما زخمی که از خیانت خورده بود هنوز تازه بود.
تهیونگ میدید که او نیاز داره از فضای تکراری شهر و خاطرات تلخ فاصله بگیره.
یک روز، وقتی با هم در کافه نشسته بودند، تهیونگ به آرامی گفت:
– «بیا یه سفر بریم. فقط من و تو. یه جای دیگه، دور از همهچی. شاید کمی حالت بهتر بشه.»
ا.ت با تعجب به او نگاه کرد.
– «سفر؟ کجا؟»
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
– «یه شهر ساحلی. شنیدم اونجا غروبهاش فوقالعادهست.»
چند روز بعد، چمدانهایشان را بستند و راهی شدند.
قطار آرام از دل کوهها و دشتها گذشت و به سمت شهری ساحلی حرکت کرد.
ا.ت وقتی برای اولین بار بوی دریا را حس کرد، لبخند کوچکی روی ل*بهایش نشست؛ لبخندی که مدتها بود تهیونگ دلش برای دیدنش پر میزد.
هوای ساحل گرم و دلپذیر بود.
آنها پا برهنه روی شنها قدم میزدند.
موجها به آرامی پایشان را خیس میکردند.
ا.ت خندید و با هیجان گفت:
– «وای تهیونگ! نگاه کن! مثل بچگیهام دلم میخواد برم تو آب!»
و قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، به سمت موجها دوید.
لباسش خیس شد، اما او فقط میخندید.
تهیونگ با لبخندی محو نگاهش میکرد.
صدای خندهی او برایش از هر موسیقیای زیباتر بود.
آنها روی یک نیمکت چوبی نشسته بودند و به غروب نگاه میکردند.
آسمان رنگی میان نارنجی و زرد و صورتی قرار گرفته بود، و نور خورشید روی آب دریا میدرخشید.
ا.ت آرام گفت:
– «تهیونگ… تو خیلی برای من کار کردی. همیشه بودی. حتی وقتی خودم خودمو دوست نداشتم، تو منو دوست داشتی.»
تهیونگ با صدای آرامی جواب داد:
– «چون تو برای من خاصی. خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.»
ا.ت به او نگاه کرد.
چیزی در نگاه تهیونگ بود که قلبش را لرزاند. احساسی تازه… شبیه جوانهای که بعد از زمستان، آرامآرام از دل خاک بیرون میزند.
آنها روی ساحل دراز کشیده بودند و ستارهها را تماشا میکردند.
صدای امواج مثل لالایی بود.
ا.ت آهسته گفت:
– «میدونی تهیونگ… وقتی اون منو تنها گذاشت، فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم دوباره بخندم. ولی حالا… حس میکنم دارم زنده میشم. به خاطر تو.»
تهیونگ ن*فسش بند آمد.
چیزی نگفت، فقط به آسمان خیره شد چون اگر به چشمان او نگاه میکرد، ممکن بود دوباره نتواند احساساتش را پنهان کند.
اما در دلش مطمئن بود… چیزی در حال تغییر است.
---
صبح یکی از روزهای سفر، خورشید تازه از دل دریا بالا آمده بود.
نسیم ملایمی میوزید و پرندگان روی آسمان ساحل پرواز میکردند.
تهیونگ و ا.ت کنار هم روی شنهای خیس قدم میزدند. صدای موجها سکوت را پر میکرد.
ا.ت آرام گفت:
– «تهیونگ… میخوام چیزی بهت بگم.»
تهیونگ ایستاد.
قلبش شروع کرد به تند زدن.
نگاهش را به او دوخت.
ا.ت سرش را پایین انداخت، انگار از چیزی خجالت میکشید.
– «وقتی اون روز روی پشتبوم اعتراف کردی… راستش فکر کردم فقط به خاطر تنهاییِ من بوده. ولی حالا… حالا که این روزها رو با هم گذروندیم…»
صدایش لرزید. به سختی ادامه داد:
– «من… منم عاشقت شدم، تهیونگ.»
تهیونگ برای چند لحظه خشکش زد. انگار زمان متوقف شده بود.
بعد، آرام لبخندی روی ل*بهایش نشست؛ لبخندی پر از ناباوری و خوشحالی.
– «داری… جدی میگی؟»
ا.ت بالاخره به چشمانش نگاه کرد.
در نگاهش هم خجالت بود، هم صداقت، هم احساسی تازه که از دل شکستهاش شکوفه زده بود.
– «آره… شاید دیر فهمیدم. شاید اولش زخمی بودم.
ولی تو باعث شدی دوباره به عشق ایمان بیارم.
تو باعث شدی دوباره به خودم لبخند بزنم.
تهیونگ… بدون تو نمیدونم چی میشدم.»
اشک در چشمان تهیونگ حلقه زد.
بیاختیار دستهای ا.ت را گرفت و با صدایی لرزان گفت:
– «تو نمیدونی این حرفا چه معنیای برام دارن. من همیشه از خدا خواسته بودم فقط یه بار اینو از زبونت بشنوم.»
ا.ت لبخندی زد و آرامتر از نسیم کنار دریا زمزمه کرد:
– «پس… بشنو. من عاشقتم، تهیونگ.»
تهیونگ دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. او را در آغوش کشید، محکم، انگار میترسید دوباره از دستش بدهد.
صدای موجها اوج گرفت، خورشید تمام ساحل را روشن کرد، و برای اولین بار بعد از مدتها، هر دو حس کردند دنیا دقیقاً همانجایی است که باید باشد.
ادامه دارد.....
چند هفته بعد از اعتراف تهیونگ، حال و هوای ا.ت هنوز کمی گرفته بود.
هرچند حضور تهیونگ آرامش میداد، اما زخمی که از خیانت خورده بود هنوز تازه بود.
تهیونگ میدید که او نیاز داره از فضای تکراری شهر و خاطرات تلخ فاصله بگیره.
یک روز، وقتی با هم در کافه نشسته بودند، تهیونگ به آرامی گفت:
– «بیا یه سفر بریم. فقط من و تو. یه جای دیگه، دور از همهچی. شاید کمی حالت بهتر بشه.»
ا.ت با تعجب به او نگاه کرد.
– «سفر؟ کجا؟»
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
– «یه شهر ساحلی. شنیدم اونجا غروبهاش فوقالعادهست.»
چند روز بعد، چمدانهایشان را بستند و راهی شدند.
قطار آرام از دل کوهها و دشتها گذشت و به سمت شهری ساحلی حرکت کرد.
ا.ت وقتی برای اولین بار بوی دریا را حس کرد، لبخند کوچکی روی ل*بهایش نشست؛ لبخندی که مدتها بود تهیونگ دلش برای دیدنش پر میزد.
هوای ساحل گرم و دلپذیر بود.
آنها پا برهنه روی شنها قدم میزدند.
موجها به آرامی پایشان را خیس میکردند.
ا.ت خندید و با هیجان گفت:
– «وای تهیونگ! نگاه کن! مثل بچگیهام دلم میخواد برم تو آب!»
و قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، به سمت موجها دوید.
لباسش خیس شد، اما او فقط میخندید.
تهیونگ با لبخندی محو نگاهش میکرد.
صدای خندهی او برایش از هر موسیقیای زیباتر بود.
آنها روی یک نیمکت چوبی نشسته بودند و به غروب نگاه میکردند.
آسمان رنگی میان نارنجی و زرد و صورتی قرار گرفته بود، و نور خورشید روی آب دریا میدرخشید.
ا.ت آرام گفت:
– «تهیونگ… تو خیلی برای من کار کردی. همیشه بودی. حتی وقتی خودم خودمو دوست نداشتم، تو منو دوست داشتی.»
تهیونگ با صدای آرامی جواب داد:
– «چون تو برای من خاصی. خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.»
ا.ت به او نگاه کرد.
چیزی در نگاه تهیونگ بود که قلبش را لرزاند. احساسی تازه… شبیه جوانهای که بعد از زمستان، آرامآرام از دل خاک بیرون میزند.
آنها روی ساحل دراز کشیده بودند و ستارهها را تماشا میکردند.
صدای امواج مثل لالایی بود.
ا.ت آهسته گفت:
– «میدونی تهیونگ… وقتی اون منو تنها گذاشت، فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم دوباره بخندم. ولی حالا… حس میکنم دارم زنده میشم. به خاطر تو.»
تهیونگ ن*فسش بند آمد.
چیزی نگفت، فقط به آسمان خیره شد چون اگر به چشمان او نگاه میکرد، ممکن بود دوباره نتواند احساساتش را پنهان کند.
اما در دلش مطمئن بود… چیزی در حال تغییر است.
---
صبح یکی از روزهای سفر، خورشید تازه از دل دریا بالا آمده بود.
نسیم ملایمی میوزید و پرندگان روی آسمان ساحل پرواز میکردند.
تهیونگ و ا.ت کنار هم روی شنهای خیس قدم میزدند. صدای موجها سکوت را پر میکرد.
ا.ت آرام گفت:
– «تهیونگ… میخوام چیزی بهت بگم.»
تهیونگ ایستاد.
قلبش شروع کرد به تند زدن.
نگاهش را به او دوخت.
ا.ت سرش را پایین انداخت، انگار از چیزی خجالت میکشید.
– «وقتی اون روز روی پشتبوم اعتراف کردی… راستش فکر کردم فقط به خاطر تنهاییِ من بوده. ولی حالا… حالا که این روزها رو با هم گذروندیم…»
صدایش لرزید. به سختی ادامه داد:
– «من… منم عاشقت شدم، تهیونگ.»
تهیونگ برای چند لحظه خشکش زد. انگار زمان متوقف شده بود.
بعد، آرام لبخندی روی ل*بهایش نشست؛ لبخندی پر از ناباوری و خوشحالی.
– «داری… جدی میگی؟»
ا.ت بالاخره به چشمانش نگاه کرد.
در نگاهش هم خجالت بود، هم صداقت، هم احساسی تازه که از دل شکستهاش شکوفه زده بود.
– «آره… شاید دیر فهمیدم. شاید اولش زخمی بودم.
ولی تو باعث شدی دوباره به عشق ایمان بیارم.
تو باعث شدی دوباره به خودم لبخند بزنم.
تهیونگ… بدون تو نمیدونم چی میشدم.»
اشک در چشمان تهیونگ حلقه زد.
بیاختیار دستهای ا.ت را گرفت و با صدایی لرزان گفت:
– «تو نمیدونی این حرفا چه معنیای برام دارن. من همیشه از خدا خواسته بودم فقط یه بار اینو از زبونت بشنوم.»
ا.ت لبخندی زد و آرامتر از نسیم کنار دریا زمزمه کرد:
– «پس… بشنو. من عاشقتم، تهیونگ.»
تهیونگ دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. او را در آغوش کشید، محکم، انگار میترسید دوباره از دستش بدهد.
صدای موجها اوج گرفت، خورشید تمام ساحل را روشن کرد، و برای اولین بار بعد از مدتها، هر دو حس کردند دنیا دقیقاً همانجایی است که باید باشد.
ادامه دارد.....
- ۱۰.۷k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط