پارت سیوهفتم | قایمموشک
پارت سیوهفتم | قایمموشک
پارک لارا
بعد از صبحانه، هرکس گوشهای از سالن مشغول خودش بود.
جونگکوک و جیهان پای PS5 نشسته بودند و سر بازی کلکل میکردند. لیام با گوشیاش ور میرفت، رُزا پشت لپتاپش بود و من و میچا روی مبل کنار هم کتاب میخواندیم.
جانسو هم با حوصله ناخنهایش را لاک میزد.
تا اینکه میچا ناگهان جیغ کشید:
ـ واااااای!
من با وحشت سرم را بلند کردم.
ـ چی شد؟!
میچا به صفحهی کتاب اشاره کرد.
نگاهش کردم و...
ـ وااااااای!
جانسو با حرص دستش را بالا برد.
ـ ایش! لاکم خراب شد!
رُزا با تعجب خندید.
ـ شما دوتا چتونه؟!
لیام گوشیاش را پایین آورد.
جیهان از جایش پرید.
ـ مرگ! ریدم تو خودم! چتونه؟!
جونگکوک هم کنترل را کنار گذاشت.
ـ ای لال شید، گوشم کر شد!
میچا کتاب را بست.
ـ حوصلم سر رفت!
من هم با ذوق گفتم:
ـ منمممم!
جانسو زیرلب گفت:
ـ خیلی رو مخی، لارا.
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش کند، خونسرد گفت:
ـ جانسو، اگه قرار بود نظر تو برای کسی مهم باشه، الان احتمالاً اینجا کسی حوصلهاش سر نمیرفت.
رُزا زد زیر خنده.
جانسو با حرص ساکت شد.
جیهان دست زد.
ـ خب، بازی کنیم؟
من و میچا با ذوق پریدیم وسط سالن.
ـ آرههههه!
ـ چه بازی؟
میچا با هیجان گفت:
ـ قایمموشک!
همه با تعجب نگاهمان کردند.
ـ مگه بچهاید؟!
من خندیدم.
ـ خب خوش میگذره!
رُزا شانه بالا انداخت.
ـ باشه، من هستم.
لیام هم خندید.
ـ منم.
جونگکوک گفت:
ـ باشه.
جیهان لبخند زد.
ـ پس قانونش اینه؛ هرکی رو پیدا کردم، با من میاد دنبال بقیه.
اولین نفر خودش چشم گذاشت.
ـ یک... دو... سه...
همه مثل برق پخش شدیم.
---
چند دقیقه بعد، جیهان یکییکی همه رو پیدا کرد.
ـ لیام!
ـ گیر افتادم.
ـ رُزا!
ـ خب، تقلب کردی!
ـ جانسو!
جانسو با اخم از پشت پرده بیرون آمد.
ـ خیلی مسخرهست.
بعد نوبت جونگکوک رسید که به گروه اضافه شد.
اما من و میچا هنوز پیدا نشده بودیم.
جیهان همراه بقیه توی سالن و راهروها میگشت.
جونگکوک با خنده گفت:
ـ این دوتا حتماً یه جای عجیب قایم شدن.
لیام گفت:
ـ صددرصد.
بالاخره جونگکوک و جیهان نزدیک جایی شدن که من و میچا قایم شده بودیم.
من خیلی آروم گفتم:
ـ میچا، اگه پیدامون کنن تقصیر توئه.
ـ چرا من؟!
ـ چون تو خندیدی!
ـ تو هم خندیدی!
صدای خندهمون تقریباً لو دادمون.
جیهان همان لحظه ایستاد.
نگاهی به جونگکوک کرد و با اشاره بهش فهموند ساکت باشه.
جونگکوک لبخند زد.
هر دو بیصدا چند قدم جلو رفتند.
من و میچا هنوز متوجه نشده بودیم.
ناگهان جیهان پرده را کنار زد.
ـ پیداتون کردم!
ـ واااااای!
من و میچا با جیغ از جا پریدیم و شروع کردیم به دویدن.
جیهان خندید.
ـ بگیرینشون!
جونگکوک هم دنبال من افتاد.
ـ لارا! وایسا!
ـ عمراً!
از پلهها دویدم پایین و رُزا و لیام از خنده مرده بودند.
میچا هم از سمت دیگر فرار میکرد.
جیهان بالاخره بهش رسید.
ـ گرفتمت!
میچا خندید و سعی کرد فرار کنه.
ـ ولم کن!
جیهان خندهکنان یکدفعه بلندش کرد و توی بغلش گرفت.
ـ دیگه فرار نداری!
ـ جیهــــان!
ـ گرفتمتتت!
رُزا از خنده گفت:
ـ میچا تسلیم شو!
اما من هنوز داشتم فرار میکردم.
جونگکوک تقریباً بهم رسیده بود.
ـ لارااا!
ـ نهههه!
یک لحظه برگشتم عقب و همان لحظه جونگکوک به من رسید.
ـ گرفتمت!
قبل از اینکه فرصت کنم فرار کنم، منو بلند کرد و با خنده چند قدم دوید.
ـ جونگکوک! بذارمممم!
ـ خودت گفتی عمراً بگیرمت.
ـ گفتم بزارمممم نهه!
هر دو از خنده نمیتوانستیم درست حرف بزنیم.
جیهان که هنوز میچا را گرفته بود، گفت:
ـ خب! دو تا فراری هم جمع شدن!
میچا در حالی که هنوز میخندید گفت:
ـ این بازی خیلی بهتر از فیلم ترسناکه!
لیام و رُزا دست میزدند و میخندیدند.
فقط جانسو گوشهای ایستاده بود و با حرص نگاهشان میکرد.
و سالن ویلا دوباره پر شده بود از صدای خندهی همه؛ انگار هیچکس قرار نبود آن روز را آرام بگذراند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بله دیگه چشمم روشن جونگ کوک لارا خانومو بغل میکنه 🌚🤣
وایی از پارت بعدی هیجانی میشههه🤣🤙🏻
لایک: ۱۵
کامنت ۱۵
پارک لارا
بعد از صبحانه، هرکس گوشهای از سالن مشغول خودش بود.
جونگکوک و جیهان پای PS5 نشسته بودند و سر بازی کلکل میکردند. لیام با گوشیاش ور میرفت، رُزا پشت لپتاپش بود و من و میچا روی مبل کنار هم کتاب میخواندیم.
جانسو هم با حوصله ناخنهایش را لاک میزد.
تا اینکه میچا ناگهان جیغ کشید:
ـ واااااای!
من با وحشت سرم را بلند کردم.
ـ چی شد؟!
میچا به صفحهی کتاب اشاره کرد.
نگاهش کردم و...
ـ وااااااای!
جانسو با حرص دستش را بالا برد.
ـ ایش! لاکم خراب شد!
رُزا با تعجب خندید.
ـ شما دوتا چتونه؟!
لیام گوشیاش را پایین آورد.
جیهان از جایش پرید.
ـ مرگ! ریدم تو خودم! چتونه؟!
جونگکوک هم کنترل را کنار گذاشت.
ـ ای لال شید، گوشم کر شد!
میچا کتاب را بست.
ـ حوصلم سر رفت!
من هم با ذوق گفتم:
ـ منمممم!
جانسو زیرلب گفت:
ـ خیلی رو مخی، لارا.
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش کند، خونسرد گفت:
ـ جانسو، اگه قرار بود نظر تو برای کسی مهم باشه، الان احتمالاً اینجا کسی حوصلهاش سر نمیرفت.
رُزا زد زیر خنده.
جانسو با حرص ساکت شد.
جیهان دست زد.
ـ خب، بازی کنیم؟
من و میچا با ذوق پریدیم وسط سالن.
ـ آرههههه!
ـ چه بازی؟
میچا با هیجان گفت:
ـ قایمموشک!
همه با تعجب نگاهمان کردند.
ـ مگه بچهاید؟!
من خندیدم.
ـ خب خوش میگذره!
رُزا شانه بالا انداخت.
ـ باشه، من هستم.
لیام هم خندید.
ـ منم.
جونگکوک گفت:
ـ باشه.
جیهان لبخند زد.
ـ پس قانونش اینه؛ هرکی رو پیدا کردم، با من میاد دنبال بقیه.
اولین نفر خودش چشم گذاشت.
ـ یک... دو... سه...
همه مثل برق پخش شدیم.
---
چند دقیقه بعد، جیهان یکییکی همه رو پیدا کرد.
ـ لیام!
ـ گیر افتادم.
ـ رُزا!
ـ خب، تقلب کردی!
ـ جانسو!
جانسو با اخم از پشت پرده بیرون آمد.
ـ خیلی مسخرهست.
بعد نوبت جونگکوک رسید که به گروه اضافه شد.
اما من و میچا هنوز پیدا نشده بودیم.
جیهان همراه بقیه توی سالن و راهروها میگشت.
جونگکوک با خنده گفت:
ـ این دوتا حتماً یه جای عجیب قایم شدن.
لیام گفت:
ـ صددرصد.
بالاخره جونگکوک و جیهان نزدیک جایی شدن که من و میچا قایم شده بودیم.
من خیلی آروم گفتم:
ـ میچا، اگه پیدامون کنن تقصیر توئه.
ـ چرا من؟!
ـ چون تو خندیدی!
ـ تو هم خندیدی!
صدای خندهمون تقریباً لو دادمون.
جیهان همان لحظه ایستاد.
نگاهی به جونگکوک کرد و با اشاره بهش فهموند ساکت باشه.
جونگکوک لبخند زد.
هر دو بیصدا چند قدم جلو رفتند.
من و میچا هنوز متوجه نشده بودیم.
ناگهان جیهان پرده را کنار زد.
ـ پیداتون کردم!
ـ واااااای!
من و میچا با جیغ از جا پریدیم و شروع کردیم به دویدن.
جیهان خندید.
ـ بگیرینشون!
جونگکوک هم دنبال من افتاد.
ـ لارا! وایسا!
ـ عمراً!
از پلهها دویدم پایین و رُزا و لیام از خنده مرده بودند.
میچا هم از سمت دیگر فرار میکرد.
جیهان بالاخره بهش رسید.
ـ گرفتمت!
میچا خندید و سعی کرد فرار کنه.
ـ ولم کن!
جیهان خندهکنان یکدفعه بلندش کرد و توی بغلش گرفت.
ـ دیگه فرار نداری!
ـ جیهــــان!
ـ گرفتمتتت!
رُزا از خنده گفت:
ـ میچا تسلیم شو!
اما من هنوز داشتم فرار میکردم.
جونگکوک تقریباً بهم رسیده بود.
ـ لارااا!
ـ نهههه!
یک لحظه برگشتم عقب و همان لحظه جونگکوک به من رسید.
ـ گرفتمت!
قبل از اینکه فرصت کنم فرار کنم، منو بلند کرد و با خنده چند قدم دوید.
ـ جونگکوک! بذارمممم!
ـ خودت گفتی عمراً بگیرمت.
ـ گفتم بزارمممم نهه!
هر دو از خنده نمیتوانستیم درست حرف بزنیم.
جیهان که هنوز میچا را گرفته بود، گفت:
ـ خب! دو تا فراری هم جمع شدن!
میچا در حالی که هنوز میخندید گفت:
ـ این بازی خیلی بهتر از فیلم ترسناکه!
لیام و رُزا دست میزدند و میخندیدند.
فقط جانسو گوشهای ایستاده بود و با حرص نگاهشان میکرد.
و سالن ویلا دوباره پر شده بود از صدای خندهی همه؛ انگار هیچکس قرار نبود آن روز را آرام بگذراند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بله دیگه چشمم روشن جونگ کوک لارا خانومو بغل میکنه 🌚🤣
وایی از پارت بعدی هیجانی میشههه🤣🤙🏻
لایک: ۱۵
کامنت ۱۵
- ۵۶۶
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط