در سفرم به سوی تو

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی‌ست ناشناخته
پُر خاک
ناهموار
راهی که، باری
در آن گام می‌گذارم
که در آن گام نهاده‌ام
و سرِ بازگشت ندارم

بی‌آن‌‌که دیده باشم شکوفایی گل‌ها را
بی‌آن‌که شنیده باشم خروش رودها را
بی‌آن‌که به شگفت درآیم از زیبایی حیات.

اکنون مرگ می‌تواند
فراز آید.
اکنون می‌توانم به راه افتم
اکنون می‌توانم بگویم
که زندگی کرده‌ام.
دیدگاه ها (۱)

احساس زندگی کردن در میان ابیاتودنیا را به تمسخر گرفتن اینکه ...

Men as FriendsRobin BeckerI have a few which is news to meTo...

لذت ببر -چیدن سپیده دم احمد شاملوپیش از آن‌که واپسین نفس را ...

داستانکوتاه .انفجار بزرگ اثر گلشیری .3گفتم: «آخه نامرد، جمعه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط