#The_dark_side_of_heros

#The_dark_side_of_heros
part 2

صبح روز بعد با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۶:۰۰ رو نشون میده.
بلند میشم و میرم تا دست و صورتم رو بشورم و مسواک بزنم. وقتی خودمو تو آیینه دستشویی میبینم جا میخورم. و به قیافه خودم میخندم.
هد بندم رو میزنم و صورتم رو میشورم و مسواک میزنم.
از دستشویی بیرون میام و به سمت اتاقم میرم و یونیفرمم رو از رو چوب لباسی برمیدارم و میپوشمش.. کراواتم رو می‌بندم و دامنم رو مرتب میکنم. کیفم رو برمیدارم و میرم پایین تا صبحونه بخورم.
داداش بزرگم، مامانم و بابام تو آشپزخونه‌ان. مامانم که داره صبحانه درست می‌کنه و بابام هم روزنامه میخونه.
به طرز عجیبی مامانم و بابام امروز باهام خوب رفتار میکنن.
مارلی(مامانم): دخترم بیا بشین صبحونه بخور بعد برو..
ریکاردو(بابام): آره عزیزم..بدون صبحونه بری مدرسه ضعف میکنی...
شوکه شده بودم ولی رفتم و یه چند لقمه غذا خوردم و بعد به سمت آکادمی رفتم. دم در مدرسه شوکو و یونا رو دیدم. یونا فورا برام دست تکون داد و راحت پیداش کردم.یونا برعکس همیشه موهاش رو دم اسبی بسته بود..خیلی بانمک شده بود (آخه این دختر همیشه بانمکه)
شوکو: سلام هیتومی...خوش اومدی..
یونا: وایییی دختر خیلی لباس فرم بهت میاد..عالی شدی..
هیتومی: تو که خیلی خوشگل تر شدی فداتشم..راستی..میرای کجاست؟؟
شوکو اطراف رو با دقت نگاه میکنه، ولی انگار ردی از میرای نمی‌بینه
شوکو: نمی‌دونم..تا چند دقیقه پیش همین اطراف بود..
یونا: منو هیتومی میریم دنبالش..تو همینجا وایستا..
شوکو سر تکون میده یونا از یه سمت می‌ره دنبال میرای منم از یه سمت دیگه. همینطوری که داشتم قدم میزدم یهو به یکی برخورد کردم و جفتمون پخش زمین شدیم.
فورا بلند شدم و خودمو تکون دادم و وقتی دیدم کیه یکم متعجب شدم. یه پسر بودبادموهای سیخ سیخی و بلوند و چشمای قرمز مثل خون..سریع دستم رو سمتش دراز کردم تا کمکش کنم بلند بشه.
+وایی ..من خیلی شرمنده ام..اصلا حواسم نبود به اطرافم..حالتون خوبه؟؟
اون پسر اولش فقط نگاهم می‌کنه ولی بعدش دستم رو میگیره و بلند میشه.
-تچ..خب..دفعه بعدی حواستو بیشتر جمع کن که کجا قدم میزاری نفله..
لحنش یکم پرخاشگر بود اما هیچ سوزی توش نداشت. مجدد معذرت خواهی کردم و رفتم دنبال میرای تا بالاخره نزدیک ورودی مدرسه پیداش کردم. فوری و با سرعت میدوئم سمتش.
هیتومی: میرایییی..
میرای با تعجب برمیگرده و نگاهم می‌کنه..
-هیتومی؟؟
+میرای هیچ میدونی چقد دنبالت گشتم بیا بریم..داره دیر میشه..
-عهههه صبر کن کلاس بندی هارو ببینم..
+مگه تو برگه نتیجه آزمونت ندیدی؟؟
- دیدم..ولی میخوام ببینم تو یه کلاس افتادیم یا نه..
بعد چند ثانیه گشتن خوشحال میشه
-ایوللل هممون تو یه کلاسیم..عالیههه.. کلاس A-1 این خیلی خوبه
+آره خیلی خوبه حالا بیا بریم...

*چند دقیقه بعد*

ما سر صف وایستادیم و مدیر نزو یه سری قوانین رو برامون مرور می‌کنه
نزو:سلام به تمام قهرمانای آینده، خوشحالیم که شما برای تحصیل در آکادمی یو.ای قبول شدید. شما اینجا میتونین درچهار رشته پشتیبانی،مطالعات اجتماعی ، قهرمانی و بازرگانی تحصیل کنین. در کنار دبیر ها و سنسی های مخصوص و خاصی که برای هر کلاس تدارک دیدیم میتونین پیشرفت کنین..
یونا و شوکو جوری با دقت به حرف های مدیر نزو گوش میدادن که انگاری داشتن یاد می‌گرفتن چجوری اورانیوم غنی کنن. مدیر نزو ادامه داد
نزو: در مورد قوانین هم فقط باید چند تا نکته رو رعایت کنین، دعوا و تهمت ممنوعه خیانت به آکادمی و رشته قهرمانی هم اکیدا ممنوعه..در مورد پوشش آزاد هستین..همه گفتنی هارو گفتم..حالا میتونین بر اساس کلاس بندی برین سر کلاستون.
ما بعد چند دقیقه با صف و رفتیم سر کلاس خودمون. من یه گوشه نزدیک پنجره رو میخواستم که بشینم. رفتم سر یه میز و اونجا نشستم. یونا دقیقا بغل دستم نشست و شوکو جلوم. میرای هم کنار یونا نشست. پشت سرم همون پسری نشست که قبل از اومدن به کلاس بهش برخورد کردم..
بعد چند دقیقه پچ پچ یه مرد قد بلند وارد کلاس شد. لباس مشکی پوشیده بود و موهاش بلند بود، یه سری بند خاکستری دور گردنش پیچیده بود و یه نگاه نافذ داشت.اون خودش رو معرفی کرد.
آیزاوا: خب من سنسی این ترمتون هستم..شوتا آیزاوا.. امیدوارم باهم راه بیایم..
یونا زیر لب به من گفت: این ایریزر هد هستش..همون قهرمانی که با نگاه کردن می‌تونه کوسه ها رو خنثی کنه درست میگم؟؟
هیتومی: خودشه..
آیزوا: لیست رو میخونم و لطفا اسم هر کس رو که خوندم اعلام بلند بشه و کوسه‌اش و خودشو معرفی کنه...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منتظر پارت بعدی باشیننن
دیدگاه ها (۰)

ولی ادیتش..🛐

صحیححح 😂

اهم اهم بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوباره..این ادیت مربوط م...

She was born in 1998 in Japan. She lived a normal life with ...

《بر فراز ابرهای سرنوشت》پارت ¹⁰《برگشت به زمان حال》آیزاوا: اوه...

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط