「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 156
✦.................................

هوای عصر، بوی باران میداد؛ ابرهای خاکستری آرام روی آسمان حرکت میکردند و نسیم خنکی، شاخه‌ های درختان کنار خیابان را تکان میداد.

آیلین بی‌ هدف قدم برمیداشت، گوشی خاموشش را داخل کیف انداخته بود و نگاهش روی آسفالت خیس مانده بود؛ انگار حتی نمیدانست چطور از مدرسه تا خانه آمده است.

هر چند قدم یک‌ بار، بی‌اختیار پشت سرش را نگاه میکرد، هیچ‌ کس نبود اما همان حس لعنتی هنوز رهایش نمیکرد حس میکرد از جایی، کسی نگاهش میکند، دستش ناخودآگاه دور بند کیفش محکم‌ تر شد زیر لب، آنقدر آرام که خودش هم به سختی شنید، گفت:

+ تمومش کنین...

+ فقط... دیگه تمومش کنین...

در همان لحظه طبقه‌ی آخر ساختمان سازمان اتاق فرمانده کیم، برای اولین بار در سال‌ های اخیر، به هم ریخته بود پرونده‌ ها روی میز پخش شده بودند

چند لیوان قهوه‌ی نصفه کنار پنجره مانده بود و زیرسیگاری، پر از ته سیگارهایی بود که هیچوقت تهیونگ عادت نداشت پشت سر هم بکشد

جیمین چند ثانیه پشت در ایستاد، بعد آرام وارد شد نگاهش که به تهیونگ افتاد، اخم‌ هایش در هم رفت؛ تهیونگ هنوز همان لباس دیروز را پوشیده بود آستین‌ های پیراهنش بالا زده شده بود و دکمه‌ های یقه‌ اش باز مانده بودند.

از صبح تا آن لحظه، حتی یک دقیقه هم از پشت میز بلند نشده بود، جیمین لیوان قهوه را روی میز گذاشت

جیمین: از دیشب چیزی نخوردی.

تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند فقط پرونده را ورق زد:

_ اشتها ندارم.

جیمین آهی کشید

جیمین: این سومین روزه...

تهیونگ بالاخره نگاهش را بلند کرد، چشم‌ هایش سرخ بود، نه از گریه.. از بیخوابی

_ پرونده‌ی کای رو بیار.

جیمین چند لحظه ساکت ماند

جیمین: هنوز فکر میکنی اون پشت این قضیه‌ ست؟

تهیونگ نگاهش را به پنجره داد، فکش آرام منقبض شد:

_ نمیدونم... ولی یه چیزی درست نیست، آیلین اون روز...

مکث کرد، نفس عمیقی کشید:

_ اون روز انگار از یه چیز میترسید.

ــــــــــــ
غروب
ــــــــــــ

آیلین آرام کلید را داخل قفل چرخاند در خانه که باز شد، بوی غذای تازه تمام راه رو را پر کرده بود! صدای خنده‌ی سلین از آشپزخانه میآمد، سلین با دیدنش لبخند زد.

سلین: رسیدی؟

آیلین فقط سر تکان داد؛ کیفش را گوشه‌ی مبل گذاشت کفش‌ هایش را درآورد خواست از کنار خواهرش رد شود که سلین دستش را گرفت.

سلین: وایسا...

آیلین آرام برگشت، سلین چند ثانیه به صورت خواهرش خیره ماند؛ چشم‌ هایش باز هم قرمز بود

سلین: دوباره گریه کردی؟

آیلین لبخند خیلی کمرنگی زد؛ همان لبخندی که بیشتر شبیه شکستن بود تا خندیدن.

+ نه... فقط خسته‌م.


سلین باور نکرد، اما چیزی هم نگفت فقط آرام موهای آیلین را نوازش کرد:

سلین: برو یکم استراحت کن.

ـــــــــــ
شب
ـــــــــــ

اتاق در تاریکی فرو رفته بود، فقط نور آبی صفحه‌ی گوشی صورت آیلین را روشن کرده بود، چند دقیقه... فقط به اسم تهیونگ خیره مانده بود، انگشتش روی گزینه‌ی تماس ایستاد یک لمس کوچک... فقط یک لمس؛ همین.

اما قبل از اینکه دکمه را فشار بدهد، صدای همان مرد دوباره داخل ذهنش پیچید: «اگه بفهمم بهش نزدیک شدی... این بار مستقیم میکشمش.»

انگشتش لرزید، گوشی را آرام روی تخت گذاشت بعد صورتش را میان بالش پنهان کرد صدای هق‌ هقش، آرام داخل اتاق گم شد.

+ دلم برات تنگ شده... خیلی...

چند خیابان آن‌ طرف‌ تر؛ تهیونگ روی بالکن ایستاده بود باران ریزی دوباره شروع شده بود قطره‌ ها روی موهای مشکی‌اش مینشستند، اما انگار خودش متوجهشان نبود

گوشی را از جیبش بیرون آورد؛ صفحه‌ی گفت‌وگوی آیلین هنوز باز بود آخرین پیام همان پیامی بود که هیچوقت جواب نگرفت:

«_ رسیدی خونه؟»

تهیونگ چند ثانیه به همان جمله نگاه کرد بعد آهسته گوشی را خاموش کرد نگاهش را به آسمان داد و خیلی آرام، طوری که فقط خودش شنید، زمزمه کرد:

_ هر اتفاقی افتاده... خودم پیداش میکنم حتی اگه تمام شهر رو زیر و رو کنم...

باران آرامتر شد اما هیچ کدامشان نمی دانستند پشت پنجره‌ی ساختمان روبه‌ رو مردی با لباس مشکی و ماسک، دوربین را پایین آورد صدای آرامش داخل بی سیم پیچید.

R: هنوز از هم دورن...

چند ثانیه سکوت کرد، بعد لبخند سردی زد

R: خوبه...

R: بذار دلتنگی، بقیه‌ی کار رو برام انجام بده

ــــــــــــــــــــــــــ
یک ماه بعد
ــــــــــــــــــــــــــ
دیدگاه ها (۱)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 157✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 158✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 155✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 154✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 140✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط