معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁷⁶
ـــکوکـــ
حوله رو توی موهام میکشیدم.هنوز خیس و نامرتب بودن.ساعت نزدیکای یک بود. بخار توی حمام اتاق توی اتاق پخش میشد و البته بعد چند ثانیه از بین میرفت.لبه تخت نشستم.ارنج هامو روی زانو هام تیکه دادم.
یعنی الان خوابه؟
دو سه روزه هیچی نخورده(فعک نکنما ولی باشه)
روی تخت دراز کشیدم
لامپ کنار تختم رو خاموش کردم اما نور گوشیم که توی دستام روشن بود،اتاق رو روشن میکرد
صدای تق اومد.مثل باز شدن قفل.و این بد بود چون از طرف اتاق هیونا میومد
...
ـــهیوناـــ
+از...از کجا باید بهت اعتماد کنم؟
:کلی نیرو دم عمارت جمع شدن
+خب احمق از کجا بدونم نیرو پلیسن؟
کلافه و عصبی شده بود.کارم همین بود.همیشه همه از لج بازی من کلافه میشدن اما من هیچ وقت نمیتونم لج بازی رو کنار بزارم.
دستشو توی جیب داخل جلیقه مشکی و ضد گلوله ای که روی بدن ورزیدهش پوشیده بود کرد و کارتشو در اوورد
°مامور کیم نامجون
اوه پسر،،تو زیادی واسه پلیس شدن جذابی.موهای کوتاهی که ریشهش تیره بود و بلندی کمی که داشت رو رنگ کرده بود.سفید یخی.چشمای قهوهای تیره و چهرهای خاص
همینطور مشغول تحسین جذابیت هاش بودم که واکنشی از خودش نشون داد
°زود باش
سرمو تکون دادم و به لبهی پنجره نگاه کردم.نردبان طنابی ای از نرده ها تا زمین بود و دقیقا پشت در عمارت چندین ماشین مشکی و مدل بالا بودن.میتونستم چهره بابامو ببینم که هی راه میرفت و با مامورین حرف میزد.باورم نمیشد که برای من اومده باشه
°تو برو من بعدت میام
+باشه فقط....
صدای پا اومد.کسی با اقدامی محکم و سریع بهمون نزدیک میشد
+فقط زود باش
با ترس کمی که از ارتفاع داشتم مبارزه کردم و روی نردبان قرار گرفتم.برای امنیت نامجون هم که بود سریع پله های طنابی رو طی میکردم.اونم بالا سر من میومد.
صدای باز شدن در اتاق اومد.
-هیونا(داد)
خلاصه بگم....بگا رفتیم
چند پله اخر رو پریدم پایین و فریاد زدم
+نامجون بدووو
جونگکوک دم نرده ها اومد و نگاهم کرد.چشمای لعنتیش داشتن باعث تسلیم شدنم میشدن
جوری که انگار میخواستم برگردم بالا و سفت بغلش کنم.
با فریادی که زدم قلبم گرفت.همون درد طاقت فرسایی که منو به زانو مینداخت.دست راستم روی قلبم نشست
+اخ
نامجون به زمین رسید.
°عجله کن!
باز دستمو گرفت.
-بگیریدشون
جونگکوک جوری داد زد که نگران حنجره و صدای مستی آورش شدم
همینطور دستم توسط نامجون کشیده میشد که در عمارت باز شد و کلی ادم با سلاح ریختن بیرون
°ما پشت دریم
جوری گفت که افراد پشت در،درو باز کنن
در باز شد.پدرم تا منو دید،دستور داد که همه سوار ماشین ها بشن
من هنوز قلبم مث سگ تیر میکشید و نفس کشیدن برام سخت تر میشد
تازه با لباس خواب زرد و با دمپایی های توی اتاقم بودم
فصل دوم
P⁷⁶
ـــکوکـــ
حوله رو توی موهام میکشیدم.هنوز خیس و نامرتب بودن.ساعت نزدیکای یک بود. بخار توی حمام اتاق توی اتاق پخش میشد و البته بعد چند ثانیه از بین میرفت.لبه تخت نشستم.ارنج هامو روی زانو هام تیکه دادم.
یعنی الان خوابه؟
دو سه روزه هیچی نخورده(فعک نکنما ولی باشه)
روی تخت دراز کشیدم
لامپ کنار تختم رو خاموش کردم اما نور گوشیم که توی دستام روشن بود،اتاق رو روشن میکرد
صدای تق اومد.مثل باز شدن قفل.و این بد بود چون از طرف اتاق هیونا میومد
...
ـــهیوناـــ
+از...از کجا باید بهت اعتماد کنم؟
:کلی نیرو دم عمارت جمع شدن
+خب احمق از کجا بدونم نیرو پلیسن؟
کلافه و عصبی شده بود.کارم همین بود.همیشه همه از لج بازی من کلافه میشدن اما من هیچ وقت نمیتونم لج بازی رو کنار بزارم.
دستشو توی جیب داخل جلیقه مشکی و ضد گلوله ای که روی بدن ورزیدهش پوشیده بود کرد و کارتشو در اوورد
°مامور کیم نامجون
اوه پسر،،تو زیادی واسه پلیس شدن جذابی.موهای کوتاهی که ریشهش تیره بود و بلندی کمی که داشت رو رنگ کرده بود.سفید یخی.چشمای قهوهای تیره و چهرهای خاص
همینطور مشغول تحسین جذابیت هاش بودم که واکنشی از خودش نشون داد
°زود باش
سرمو تکون دادم و به لبهی پنجره نگاه کردم.نردبان طنابی ای از نرده ها تا زمین بود و دقیقا پشت در عمارت چندین ماشین مشکی و مدل بالا بودن.میتونستم چهره بابامو ببینم که هی راه میرفت و با مامورین حرف میزد.باورم نمیشد که برای من اومده باشه
°تو برو من بعدت میام
+باشه فقط....
صدای پا اومد.کسی با اقدامی محکم و سریع بهمون نزدیک میشد
+فقط زود باش
با ترس کمی که از ارتفاع داشتم مبارزه کردم و روی نردبان قرار گرفتم.برای امنیت نامجون هم که بود سریع پله های طنابی رو طی میکردم.اونم بالا سر من میومد.
صدای باز شدن در اتاق اومد.
-هیونا(داد)
خلاصه بگم....بگا رفتیم
چند پله اخر رو پریدم پایین و فریاد زدم
+نامجون بدووو
جونگکوک دم نرده ها اومد و نگاهم کرد.چشمای لعنتیش داشتن باعث تسلیم شدنم میشدن
جوری که انگار میخواستم برگردم بالا و سفت بغلش کنم.
با فریادی که زدم قلبم گرفت.همون درد طاقت فرسایی که منو به زانو مینداخت.دست راستم روی قلبم نشست
+اخ
نامجون به زمین رسید.
°عجله کن!
باز دستمو گرفت.
-بگیریدشون
جونگکوک جوری داد زد که نگران حنجره و صدای مستی آورش شدم
همینطور دستم توسط نامجون کشیده میشد که در عمارت باز شد و کلی ادم با سلاح ریختن بیرون
°ما پشت دریم
جوری گفت که افراد پشت در،درو باز کنن
در باز شد.پدرم تا منو دید،دستور داد که همه سوار ماشین ها بشن
من هنوز قلبم مث سگ تیر میکشید و نفس کشیدن برام سخت تر میشد
تازه با لباس خواب زرد و با دمپایی های توی اتاقم بودم
- ۲۵۰
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط