پیش می آید اینچنین بی پروا خیالاتی شوم
پیش می آید اینچنین بی پروا خیالاتی شوم
بی مقدمه و بی حاشیه...
دست بر کمرِ عشق بگذارم وُ
از میانه های شب، با تو هم آغوش شوم
پیش می آید اینچنین زخم خورده، خودم را بیابم و
روحِ مجروحم را دستِ تنِ گرمِ تو بسپارم
پیش می آید چشم بسته از ترددِ بی رحمِ خیابان بگذرم و
با تو به تماشای دستانِ خالیِ مرگ بنشینم
پیش می آید من شعری نگویم ولی هرگز نمیشود یاد تو باشم و شاعرانگی هایم را از یاد ببرم...
بی مقدمه و بی حاشیه...
دست بر کمرِ عشق بگذارم وُ
از میانه های شب، با تو هم آغوش شوم
پیش می آید اینچنین زخم خورده، خودم را بیابم و
روحِ مجروحم را دستِ تنِ گرمِ تو بسپارم
پیش می آید چشم بسته از ترددِ بی رحمِ خیابان بگذرم و
با تو به تماشای دستانِ خالیِ مرگ بنشینم
پیش می آید من شعری نگویم ولی هرگز نمیشود یاد تو باشم و شاعرانگی هایم را از یاد ببرم...
- ۵۱۸
- ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط