#تکپارتی.از.تهیونگ«درخواستی»
#تکپارتی.از.تهیونگ«درخواستی»
وقتی ات سرطان داره و به تهیونگ چیزی نگفته و وسط کنسرت بیهوش میشه
علامت ات-
علامت تهیونگ*
* ات امروز کنسرت پاشو که بریم آماده شیم
- باشه
بیو ات: یه جوری حالم بد بود تنگ نفس گرفته بودم اخه من سرطان دارم ولی راجع سرطانم تا حالا به تهیونگ نگفتم
بیو تهیونگ: انگار خیلی حالش بد بود یه جوری همیشه ولی خب نمیدونم چه شکلی احساس میکنم یه چیزیو داره ازم مخفی میکنه
-وای نه قرصام تموم شده
* قرص چی؟
- چیز هیچی منظورم قرص سردرد بود فکر کنم یه ذره سردرد دارم
*اها میخوای برات بخرم
- نه ولش کن چیز مهمی نیس
حدود ۱۵ مین بعد..
بیو ات: اون موقع اماده بودیم که بریم ولی یه جورایی کل بدنم درد میکرد فقط قلبم نبود
رفتیم بیرون از خونه و سمت ماشین
* بزار درو براش باز کنم
- ممنون اه«درد بدنش»
* از چیزی شده
- نه من خوبم فقط برو
* میخوای امشب نریم
- نه لطفاً فقط برو
رسیدیمو همه کارارو کردن و کنسرت شروع شده بود منم سعی کردم که خودمو پر انرژی نشون بدم و مریضیمو پنهان کنم
ولی دیگه نمیتونستم بدنم به شدت سرد کرد که که چی شد افتادم زمین کلاً اون لحظه رو تار میدیدم نفهمیدم چی شد
بیو تهیونگ: دیدم که اد افتاد زمین به سرعت رفتم سمتش دکتر اونجا رو صدا کردم
ات: لطفاً پاشو آقای دکتر به سرعت بیاید اینجا خواهش میکنم
دکتر: مریضتون امروز بعد توی خونه میام میموند چه آوردینش اینجا
* ات مه مریضی نداره
دکتر: بیمار مبتلا به سرطانه
*س..سرطان؟
دکتر: دکتر بله سرطان الانم خیلی زود باید بره و بستری شه
*چ
ات چرا بهم نگفت میتونستیم با همدیگه حلش کنیم
به سرعت رفتم دنبال آمبولانس
دو روز بعد...
پرستار: بیمارتون خوشبختانه به هوش اومد تبریک میگم
*می تونم ببینمش؟
پرستار: بله ولی لطفاً کوتاه
* از چرا به من نگفتی به سرطان داری چیز خاصی نداری که میتونستیم با همدیگه حلش کنیم..
- میترسیدم دیگه منو دوست نداشته باشی
* من همه جوره دوستت دارم
- واقعاً
*اره
یک ماه بعد...
ات از بیمارستان مرخص شد و با هم یه زندگی خیلی شاد و خوش داریم بدون
پایان.
وقتی ات سرطان داره و به تهیونگ چیزی نگفته و وسط کنسرت بیهوش میشه
علامت ات-
علامت تهیونگ*
* ات امروز کنسرت پاشو که بریم آماده شیم
- باشه
بیو ات: یه جوری حالم بد بود تنگ نفس گرفته بودم اخه من سرطان دارم ولی راجع سرطانم تا حالا به تهیونگ نگفتم
بیو تهیونگ: انگار خیلی حالش بد بود یه جوری همیشه ولی خب نمیدونم چه شکلی احساس میکنم یه چیزیو داره ازم مخفی میکنه
-وای نه قرصام تموم شده
* قرص چی؟
- چیز هیچی منظورم قرص سردرد بود فکر کنم یه ذره سردرد دارم
*اها میخوای برات بخرم
- نه ولش کن چیز مهمی نیس
حدود ۱۵ مین بعد..
بیو ات: اون موقع اماده بودیم که بریم ولی یه جورایی کل بدنم درد میکرد فقط قلبم نبود
رفتیم بیرون از خونه و سمت ماشین
* بزار درو براش باز کنم
- ممنون اه«درد بدنش»
* از چیزی شده
- نه من خوبم فقط برو
* میخوای امشب نریم
- نه لطفاً فقط برو
رسیدیمو همه کارارو کردن و کنسرت شروع شده بود منم سعی کردم که خودمو پر انرژی نشون بدم و مریضیمو پنهان کنم
ولی دیگه نمیتونستم بدنم به شدت سرد کرد که که چی شد افتادم زمین کلاً اون لحظه رو تار میدیدم نفهمیدم چی شد
بیو تهیونگ: دیدم که اد افتاد زمین به سرعت رفتم سمتش دکتر اونجا رو صدا کردم
ات: لطفاً پاشو آقای دکتر به سرعت بیاید اینجا خواهش میکنم
دکتر: مریضتون امروز بعد توی خونه میام میموند چه آوردینش اینجا
* ات مه مریضی نداره
دکتر: بیمار مبتلا به سرطانه
*س..سرطان؟
دکتر: دکتر بله سرطان الانم خیلی زود باید بره و بستری شه
*چ
ات چرا بهم نگفت میتونستیم با همدیگه حلش کنیم
به سرعت رفتم دنبال آمبولانس
دو روز بعد...
پرستار: بیمارتون خوشبختانه به هوش اومد تبریک میگم
*می تونم ببینمش؟
پرستار: بله ولی لطفاً کوتاه
* از چرا به من نگفتی به سرطان داری چیز خاصی نداری که میتونستیم با همدیگه حلش کنیم..
- میترسیدم دیگه منو دوست نداشته باشی
* من همه جوره دوستت دارم
- واقعاً
*اره
یک ماه بعد...
ات از بیمارستان مرخص شد و با هم یه زندگی خیلی شاد و خوش داریم بدون
پایان.
- ۱۰.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط