𝙱𝙸𝚁𝚃𝙷 𝙾𝙵 𝙰 𝚂𝚃𝙰𝚁
𝙱𝙸𝚁𝚃𝙷 𝙾𝙵 𝙰 𝚂𝚃𝙰𝚁
ا.ت خواست چیزی بگه اما همون لحظه گوشیش زنگ خورد.
"بله؟"
...
"پروژه؟ "
...
"متاسفم من امروز و فردا مرخصی هستم . حتما پس فردا اول وقت کارتون انجام میشه ."
...
ماشین ایستاد .
ا.ت به تماس پایان داد و به جلو نگاه کرد.
چشم هاش از شوک گرد شد.
سرش رو به طرف جونگکوک که با نگاهی منتظر بهش خیره شده بود، چرخوند.
"ج..جونگ..جونگکوک . ما قراره این...اینجا بمونیم."
پسر با لبخند سر تکون داد.
"آره عزیزم . بیا بریم بیرون ."
__________________
یه محوطه ی کوچیک وسط یه عالمه درخت کاج.
چراغ های نفتی که هنوز خاموش بود . زیر انداز . میز چوبی . صندلی های مسافرتی .
این مکان برای ا.ت خیلی رویایی بود.
جونگکوک چراغ های ریسه این رو به ماشین وصل کرد ولی روشنشون نکرد .
به سمت ا.ت که هنوز داشت فضا رو برسی میکرد رفت .
"نظرت چیه؟"
"اینجا....اینجا خیلی رویاییه. "
"دوستش داری؟"
"دوستش دارم؟ عاشقشم."
جونگکوک به ا.ت نزدیک شد .
دستش روی گونه ی دختر نشست .
لب هاش رو آروم به لب های همسرش نزدیک کرد و بوسه ی کوتاهی زد.
"تولدت مبارک عشق من ."
"جونگکوکا. تو یادت بود؟"
پسر با چشم غره نگاهش کرد.
"نکنه انتظار داشتی یادم بره؟"
ا.ت خندید.
"نه . معلومه که یادت نمیره."
جونگکوک دختر رو روی صندلی نشوند و ضربه ای روی نوک بینیش زد.
"بشین الان میام."
و به داخل ماشین رفت .
ا.ت خواست چیزی بگه اما همون لحظه گوشیش زنگ خورد.
"بله؟"
...
"پروژه؟ "
...
"متاسفم من امروز و فردا مرخصی هستم . حتما پس فردا اول وقت کارتون انجام میشه ."
...
ماشین ایستاد .
ا.ت به تماس پایان داد و به جلو نگاه کرد.
چشم هاش از شوک گرد شد.
سرش رو به طرف جونگکوک که با نگاهی منتظر بهش خیره شده بود، چرخوند.
"ج..جونگ..جونگکوک . ما قراره این...اینجا بمونیم."
پسر با لبخند سر تکون داد.
"آره عزیزم . بیا بریم بیرون ."
__________________
یه محوطه ی کوچیک وسط یه عالمه درخت کاج.
چراغ های نفتی که هنوز خاموش بود . زیر انداز . میز چوبی . صندلی های مسافرتی .
این مکان برای ا.ت خیلی رویایی بود.
جونگکوک چراغ های ریسه این رو به ماشین وصل کرد ولی روشنشون نکرد .
به سمت ا.ت که هنوز داشت فضا رو برسی میکرد رفت .
"نظرت چیه؟"
"اینجا....اینجا خیلی رویاییه. "
"دوستش داری؟"
"دوستش دارم؟ عاشقشم."
جونگکوک به ا.ت نزدیک شد .
دستش روی گونه ی دختر نشست .
لب هاش رو آروم به لب های همسرش نزدیک کرد و بوسه ی کوتاهی زد.
"تولدت مبارک عشق من ."
"جونگکوکا. تو یادت بود؟"
پسر با چشم غره نگاهش کرد.
"نکنه انتظار داشتی یادم بره؟"
ا.ت خندید.
"نه . معلومه که یادت نمیره."
جونگکوک دختر رو روی صندلی نشوند و ضربه ای روی نوک بینیش زد.
"بشین الان میام."
و به داخل ماشین رفت .
- ۴۶۰
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط