شاعر دیوانه باز کار دلش زار شد
شاعر دیوانه باز کار دلش زار شد
از در و دیوار شهر از همه بیزار شد
حوصله ی دیدن روی کسی را نداشت
پرسه زنان راهی کوچه و بازار شد
خواست که جایی رود بلکه دلش وا شود
یاد تو افتاد و باز کار دلش زار شد
دید سفر کردنش بیخود و بیهوده است
قید سفر را زد و در طلب یار شد
تازه هوس کرده بود کار عجیبی کند
در پی یک مقصد و جاده ی دشوار شد
گرچه قسم خورده بود از تو نخواهد نوشت
کاسه ی صبرش شکست در پی خود کار شد!!
لای ورق های خود شعر جدیدی نوشت
باز غزل مثل یک حادثه تکرارشد
از در و دیوار شهر از همه بیزار شد
حوصله ی دیدن روی کسی را نداشت
پرسه زنان راهی کوچه و بازار شد
خواست که جایی رود بلکه دلش وا شود
یاد تو افتاد و باز کار دلش زار شد
دید سفر کردنش بیخود و بیهوده است
قید سفر را زد و در طلب یار شد
تازه هوس کرده بود کار عجیبی کند
در پی یک مقصد و جاده ی دشوار شد
گرچه قسم خورده بود از تو نخواهد نوشت
کاسه ی صبرش شکست در پی خود کار شد!!
لای ورق های خود شعر جدیدی نوشت
باز غزل مثل یک حادثه تکرارشد
- ۶۷۷
- ۰۱ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط