مافیای عزیز من p24

فضای اتاق که تا همین چند لحظه پیش پر از کل‌کل‌های شیرینِ هان و لحنِ جدی لینو بود، یهو رفت توی یه فازِ سنگین و پر از کشش. لینو، با همون ابهتی که توی جلسه‌های مافیایش داشت، حالا تمامِ اون قدرت رو توی لمسِ دستاش روی پوستِ هان جمع کرده بود. لینو آروم روی تخت خم شد و تکیه‌اش رو داد روی دستاش که سنگینی بدنش کامل نیفته روی هان. با شصتش آروم روی گونه‌ی هان کشید و زل زد توی چشماش؛ نگاهی که حتی بعد از چند سال زندگی مشترک، هنوز قلبِ هان رو به تپش میتداخت. لینو با همون صدای بم و خش‌دارش که قشنگ معلوم بود تغییر کرده زمزمه کرد.

لینو: اذیت کردن؟ هان...خودت خوب می‌دونی که اینجا تنها جاییه که هیچ‌کس نمی‌تونه حریفم بشه. حتی تو.

هان یه لبخند خاص زد؛ همون لبخندِ مخصوصی که فقط برای لینو بود و همیشه دیوونش می‌کرد. دستاش رو انداخت دور گردن لینو و کشیدش سمت خودش طوری که فاصله بینشون کلاً از بین رفت.

هان: پس ثابتش کن رئیس...

هان این رو گفت و قبل از اینکه لینو بخواد حرفی بزنه، لباش رو گذاشت روی لبای لینو. بوسشون اولش آروم و عمیق بود انگار داشتن یه عهد دوباره برای اون همه سال زندگی‌شون می‌بستن. ولی خیلی زود اوج گرفت. لینو که عادت داشت همیشه کنترلِ اوضاع رو دستش بگیره، دستش رو سر داد زیر کمر هان و محکم‌تر کشیدش سمت خودش. برای لینو هان فقط نقطه ضعفش نبود پناهگاهِ اصلیش بود. توی اون دنیای کثیفِ بیرون، هان تنها چیزی بود که باعث می‌شد لینو هنوز به انسانیت باور داشته باشه و بتونه اون نقاب سرد مافیایی رو برداره. لینو وسط بوسه‌ها لباش رو برد سمت خط فکِ هان و خیلی آروم جوری که فقط هان بشنوه گفت.

لینو: می‌دونی...گاهی یادم می‌ره چقدر خوش‌شانسم که دارمت. اون بیرون فقط سیاهی و کثافت‌کاریه ولی این آرامشی که تو بهم میدی..تنها دلیلِ دووم اوردن منه.

هان که حالا از حس خوب این لحظه چشماش نیمه‌باز بود دستش رو برد لای موهای لینو و بهم ریختشون.

هان: لینو، تو برای من فقط یه مافیا ی خطرناک نیستی...تو تنها کسی هستی که وقتی همه ازم انتظار قوی بودن داشتن، بهم اجازه دادی خودم باشم. تو امنیت منی.

لینو سرش رو آورد بالا و با نگاهی که هم مالکانه بود هم بی‌نهایت عاشقانه، به هان نگاه کرد. میدونست که توی دنیای تاریکشون هیچ‌چیز آینده تضمین شده نیست ولی همین لحظه توی این اتاق، همه چیز کامل بود. پیشونیش رو چسبوند به پیشونیِ هان و نفساشون توی هم گره خورد. لینو با لحنی که هنوز هم کمی تهدیدآمیز ولی خیلی عاشقانه بود، دوباره زمزمه کرد

لینو: گفتم که...وقتی شروع کنم دیگه راهِ برگشتی نداری. مطمئنی بیبی؟

هان خندید و با جسارت زل زد تو چشماش.

هان: من دقیقاً می‌دونم با کی دارم بازی می‌کنم... با کمال میل، بازنده‌ی این بازی می‌شم.

توی اون سکوتِ گرم و صمیمی، لینو دوباره هان رو کشید توی بغلش. دنیایِ بیرون با همه‌ی ترس‌ها و سایه‌هاش دیگه وجود نداشت. تنها چیزی که اهمیت داشت، پیوندِ بینِ اونا بود که حالا، تو هر لمس و هر نگاه، انگار بیشتر عاشق همدیگه میشدن.
دیدگاه ها (۰)

مافیای عزیز من p25

مافیای عزیز من p26

مافیای عزیز منp۷

عاشق دیوانه p23

عاشق دیوانهp18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط