آدمکی از چوب ساختم، که نه چیزی می گوید و نه چیزی می خورد.

آدمکی از چوب ساختم، که نه چیزی می گوید و نه چیزی می خورد.
تنها، با چشم های ثابتش، نگران دور دست هاست...
و شاید...
به یاد می آورد که روزگاری برگ هایی کوچک و زیبا داشته است
برگ هایی که نفس می کشیده اند،
ریشه هایی که شیره خاک را می مکیده اند...
آدمک چوبی از درخت دور افتاد و به آدم ها نزدیک شد
اما افسوس!
نه آدم شد و نه درخت...
دیدگاه ها (۱۱)

آسمان را بنگر ...که هنوز،بعد صدها شب و روز،مثل آن روز نخست؛گ...

یک درخت میتواند شروع یک جنگل باشد؛یک لبخند میتواند آغازگر یک...

کامنت لطفا...

کامنت لطفا...

هم اتاقی قدمی - پارت - ۱۲

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۱سئول یک ساله شد.عمارت پر از با...

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...ᎮᏗᏒᏖ..²...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط