عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند
هردو از احساس نفرت پر شدند
دل به چشمان کسی,وابسته بود
عقل از این بچه بازی خسته بود
حرف حق با عقل بود اما چه سود
پیش دل حقانیت مطرح نبود
دل به فکر چشم مشکی فام بود
عقل آگاه از خیال خام بود
عقل با او منطقی رفتار کرد
هرچه دل اصرار,عقل انکار کرد
کشمکش ها بینشان شد بیشتر
اختلافی بیشتر از پیشتر
عاقبت عقل از سر عاشق پرید
بعد از آن چشمان مشکی را ندید
تا به خود امد بیابانگرد بود
خنده بر لب از غم این درد بود
دیدگاه ها (۷)

نشسته در تب حال و هوای چشمانتکسی که لک زده قلبش برای چشمانتب...

من خراب نگه نرگس شهلای توامبی خود از باده‌ جام و می مینای تو...

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوماینکه یک عمر به دستان تو زنجیر...

قلب من قطعه ای از مزار تنهایی هاست / غم دنیاست که در گوشه ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط