بازی عشقی
بازی عشقی
پارت هشت
(یک ماه بعد)
مکان: زمین بازی
ویو رین:
دیگه داذم بدجوری حرص میخورم... اون دوتا خیلی به ایساگی میچسبن و دیگه داره اعصابم رو بهم میریزه...
تنها راهی که میتونم بهش فکر کنم اینکه بهش پیشنهاد بدم وگرنه باچیرا یا شیدو زودتر اینکارو میکنن... نمیزارم ازم بدزدنش...
ولی فعلا وسط بازیایم نمیشه کاری کرد... اخ لعنتی مجبورم پاس بدم به اون کله انتی... اه
گفتم:«شیدووو»
که فهمید میخوام بهش پاس بدم و خیلی راحت توپ رو گرفت و گل اخر رو زد، البته بازی تمرینی بود ولی پاسکاری منو ایساگی خیلی راحت تومست از سرعت چیگیری رد بشه...
بردیم و بازی تموم شد.
به ایساگی نگاهی کردن.
رفتم سمتش و جلوش زانو زدم، تعجب رو توی چشماش میدیدم و گفتم:«ایساگی...من...یعنی...»
زیرچشمی نگاهی یه شیدو و باگیرا که داشتن حرص میخوردن انداختم و ادامه دادم:«من عاشقتم...متونم باهات باشم ایساگی؟»
و دستم رو سمتش دراز کردم...
سرخ و دستپاچه شد.
تا اومد گیزی بگه شیدو هم کنار من جلوی ایساگی زانو زد و بعدش خیلی سریع باچیرا هم کنار من همینکار رو کرد...
واقعا با شماها ارامش ندارم نه؟ نمیتونین دو دقیقه دخالت نکنین؟
ایساگی که مشخصا خیلی بیشتر گیج شده بود گفت:«ش...شما هر سه تاتون...برای همین کل این ماه انقدر باهام خوب بودین؟»
تموم شد... قشنگ تیر اخر رو زد... اخه من الان چیبگم بهش؟
حتی شیدو و باچیرا هم نمیدونستن چی بگن تا اینکه...
پایان
ببخشید اگه دیر شد یا بد شد...
پارت هشت
(یک ماه بعد)
مکان: زمین بازی
ویو رین:
دیگه داذم بدجوری حرص میخورم... اون دوتا خیلی به ایساگی میچسبن و دیگه داره اعصابم رو بهم میریزه...
تنها راهی که میتونم بهش فکر کنم اینکه بهش پیشنهاد بدم وگرنه باچیرا یا شیدو زودتر اینکارو میکنن... نمیزارم ازم بدزدنش...
ولی فعلا وسط بازیایم نمیشه کاری کرد... اخ لعنتی مجبورم پاس بدم به اون کله انتی... اه
گفتم:«شیدووو»
که فهمید میخوام بهش پاس بدم و خیلی راحت توپ رو گرفت و گل اخر رو زد، البته بازی تمرینی بود ولی پاسکاری منو ایساگی خیلی راحت تومست از سرعت چیگیری رد بشه...
بردیم و بازی تموم شد.
به ایساگی نگاهی کردن.
رفتم سمتش و جلوش زانو زدم، تعجب رو توی چشماش میدیدم و گفتم:«ایساگی...من...یعنی...»
زیرچشمی نگاهی یه شیدو و باگیرا که داشتن حرص میخوردن انداختم و ادامه دادم:«من عاشقتم...متونم باهات باشم ایساگی؟»
و دستم رو سمتش دراز کردم...
سرخ و دستپاچه شد.
تا اومد گیزی بگه شیدو هم کنار من جلوی ایساگی زانو زد و بعدش خیلی سریع باچیرا هم کنار من همینکار رو کرد...
واقعا با شماها ارامش ندارم نه؟ نمیتونین دو دقیقه دخالت نکنین؟
ایساگی که مشخصا خیلی بیشتر گیج شده بود گفت:«ش...شما هر سه تاتون...برای همین کل این ماه انقدر باهام خوب بودین؟»
تموم شد... قشنگ تیر اخر رو زد... اخه من الان چیبگم بهش؟
حتی شیدو و باچیرا هم نمیدونستن چی بگن تا اینکه...
پایان
ببخشید اگه دیر شد یا بد شد...
- ۱.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط