مافیای من

#مافیای_من
پارت19

ویوو میرا:

بعد از این حرف جونگکوک اشک توی چشمام جمع شد سرمو انداختم پایین چند قطره از اشکم ریخت سرمو اوردم بالا و به جونگکوک نگاه کردم داشت به لیوانش نگاه میکرد و با نوشیدنی بازی میکرد صدای برخورد یخ با لیوان بارون پشت شیشه سکوت بینمون خیلی خفه بود
سعی کردم یکم بحث رو باز کنم.

میرا: جریان عشق اولت چیه؟ کجا دیدیش؟؟ یا اصلا چرا نتونستی بهش برسی؟؟
جونگکوک: خب گفتم که عشق یک طرفه بود
میرا: بهش اعتراف کردی؟؟
جونگکوک: نه...
میرا: پس از کجا فهمیدی که یک طرفست
جونگکوک: من زمان دبیرستان خیلی ضعیف بودم...
میرا: هاع تو؟؟؟؟
جونگکوک: خب اره...
زمان دبیرستان کسی منو نمیشناخت تنها کسایی که منو میشناختن قلدر ها بودن یک پسری بود که با من خیلی مهربون بود... یکبار منو با دوستاش اشنا کرد بعدشم رفتیم کلاس خواهر یکی از اونا وقتی رفتیم من فقط چشمم یک نفر رو دید... چشمام روش قفل شده بود قلبم تند میزد پاهام رو احساس نمیکردم...

یهو استپ کرد هیی نگفت سرشو برد پایین و لبخند پررنگی زد

میرا: چیشد
جونگکوک:(سرشو میاره بالا و به میرا نگاه میکنه) خیلی خوشگل بود دقیقا مثل الانش
میرا: حتما خیلی دوسش داری
جونگکوک: اره... خیلی
میرا: خب ادامش چیشد

جونگکوک: عاااا خب
بعد چند دقیقه به خودم اومدم دیدم داره به همون دوستم نگاهمیکنه بقیه زدن به شونه ی اون و خوشحالی کردن فهمیدم اونا روی هم کراشن
چند روز بعد اومد تا ازم برای درس ها کمک بگیره قلبم خیلی تند میزد انقدر تند که فکر میکردم الانه که از جاش در بیاد باهام مهربون بود منم باهاش خوب بودم همه یز خوب بود... یکروز تصمیم گرفتم بهش اعتراف کنم پس به
همون دوستم گفتم چجوری بهش اعتراف کنم اون بهم راه های زیادی گفت و بهم گفتش که خودشم امروز میخواد به یک نفر اعتراف کنه خوشحال شدم براش
گل گرفتم و رفتم دنبال عشقم بگردم اما... دیدم...(یک قطره اشک از چشمش ریخت) کسی که دوستم میخواست به اعتراف کنه عشقم بود ... بعد از اون به خودم قول دادم فوی تر شم بخاطر اون قوی تر شم بعد بهش اعتراف کنم به لطف جیمین به جایی رسیدم شدم یکی از قوی ترین مافیا های کره بعد 5سال رفتم بهش اعتزاف کنم فکر میکردم از اون جدا شده اما هنوزم با اون بود چون عاشقش بودم خواستم حالش خوب باشه پس رهاش کردم چهارسال گذشت تقریبا موفق شده بودم که فراموشش کنم اما دوباره اومد تو زندگیم... فکر میکردم دیگه دوسش ندارم اما فهمیدم هنوزم عاشق همون دخترم...

حالش خوب نبود. خیلی گریه کرد صداش میلرزید اما بازم لبخند میزد فهمیدم اونم به اندازه ی من بخاطر عشق زجر کشیده... اما کنجکار بودم اسم دختره چیبود.

میرا: اسم دختره چیبود؟؟

جونگکوک خودشو جمع و جور کرد و برگشت طرف من

جونگکوک: دیگه مهم نیست... اون نه ماله منه نه قراره مال من باشه

یهو پاشد و رفت سمت اتاقش هیچی نفهمیدم... به ساعت ناه کردم ساعت 5 صبح بود سریع جمع کردم و رفتم اتاقم....


پایان پارت 19
دیدگاه ها (۴)

مافیای من

Part ¹⁹ویلو لیلی بعد از ناهار جونگکوک یراست رفت بالا تهیونگ ...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

ترکم نکن

رومان روز برفی (پارت8)از زبان اتواقعا خیلی آروم بود خوابش بو...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتیاز اون شب چند روز گذشته بود.نیویو...

ویوخواب سوهی+ وقتی چشمام رو باز گردم روی سندلی بسته شده بودم...

پارت ۲۹ — «اعتراف تهیونگ»تهیونگ چند ثانیه فکر کرد و گفت:تهیو...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط