Part
Part ⁸²
ا.ت ویو:
انقدر گریه کرده بودم که همونجا درجا بیهوش شدم و فقط صدای جیغ مین جی رو میشنیدم که به طرفم دوید..
چشمامو باز کردم..توی یه جای کاملا سفید بودم..
سرم تیر میکشد و درد میکرد..با هر توانی که در بدنم بود روی تخت نشستم..با چشمم دنبال جونگ کوک میگشتم..با یاداوری اینکه برگشتم به حال دوباره گریه گرفتم..حق حقم بلند شد و همش جونگ کوک رو صدا میزدم..مین جی که کنار تخت نشسته بود دوید بیرون و با چند تا پرستار و یه دکتر اومد داخل اتاق..میخواستن بهم ارامش بخش بزنن..چرا ارامش بخش وقتی دوباره بلند شدم همه چیز قراره یادم بیاد..با سوزشی که توی دستم احساس کردم فهمیدم که ارامش بخش بهم تزریق کردن..نفسم بالا نمیومد و همش حق حق میکردم..من جونگ کوکم رو میخواستم..خیلی مقاومت کردم تا چشمام بسته نشه اما دارو دیگه اثر خودشو گذاشته بود و چشمام روی هم افتاد...
سرگردون بودم توی یه باغی بزرگ با درخت های بلند گیر افتاده بودم
جونگ کوک از بین یکی از درخت ها بیرون اومد گفت
کوک:نظرت چیه قایم موشک بازی کنیم؟
ا.ت:نه جونگ کوک دوباره از دست میدمت
جونگ کوک خندید و رفت پشت یه درخت دیگه و گفت
کوک:از دستم نمیدی فقط گمم میکنی اونم برای مدت کوتاهی
حرفش برام عجیب بود برای مدت کوتاهی..
تا به خودم اومدم اون دیگه رفته بود..با گریه دنبالش گشتم و هی اسمش رو فریاد میزدم..بلاخره از دور دیدمش ولی هرچقدر میدویدم بهش نمیرسیدم..همونجا ایستاده بود و بهم نگاه میکرد که یک دفعه زیر پاهام خالی شد و توی یه سیاه چاله کشیده شدم و از خواب پریدم
بدنم خیس عرق بود و از چشمام مدام اشک میومد..مین جی تا دید بلند شدم اومد سمتم گفت
مین جی:ا.ت حالت خوبه
نالیدم
ا.ت:نه اصلا خوب نیستم
مدام گریه میکردم حتی بیشتر از اون موقعی که با جونگ کوک دعوا کرده بودیم..اون موقع پیشم بود اما الان دیگه حتی وجود هم نداره
روی تخت دراز کشیدم و بی صدا اشک ریختم..
صبح شده بود و دیگه مرخص میشدم..لحظه به لحظه اشک میریختم بی صدا و پر درد..
توی ماشین نشسته بودم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و به بیرون نگاه میکردم..برگشتم سمت مین جی گفتم
ا.ت:برو سمت اون عمارت متروکه
مین جی با تعجب نگاهی بهم انداخت گفت
مین جی:ولی مادر و پدرت گفتن مستقیم بریم خونه
عصبانی شدم و بلند گفتم
ا.ت:منو ببر اونجا
مین جی که میخواست بیشتر از این به خودم فشار نیارم منو برد سمت عمارت..عمارتی که کلی خاطره توش داشتم..لحظه ورودم به اونجا و روبرو شدن با جونگ کوک..ازدواج هانول و اتفاق هایی که بین من و جونگ کوک افتاده بود..شب اعتراف و بو*سه شیرین من و جونگ کوک..ازدواجم با اون شب به یاد موندنی از رابطه باهاش..دخالت هاری توی زندگیمون..دعوا از سر خیانت نکرده و اخر هم لحظه اشتی و شب رویایی و..
ا.ت ویو:
انقدر گریه کرده بودم که همونجا درجا بیهوش شدم و فقط صدای جیغ مین جی رو میشنیدم که به طرفم دوید..
چشمامو باز کردم..توی یه جای کاملا سفید بودم..
سرم تیر میکشد و درد میکرد..با هر توانی که در بدنم بود روی تخت نشستم..با چشمم دنبال جونگ کوک میگشتم..با یاداوری اینکه برگشتم به حال دوباره گریه گرفتم..حق حقم بلند شد و همش جونگ کوک رو صدا میزدم..مین جی که کنار تخت نشسته بود دوید بیرون و با چند تا پرستار و یه دکتر اومد داخل اتاق..میخواستن بهم ارامش بخش بزنن..چرا ارامش بخش وقتی دوباره بلند شدم همه چیز قراره یادم بیاد..با سوزشی که توی دستم احساس کردم فهمیدم که ارامش بخش بهم تزریق کردن..نفسم بالا نمیومد و همش حق حق میکردم..من جونگ کوکم رو میخواستم..خیلی مقاومت کردم تا چشمام بسته نشه اما دارو دیگه اثر خودشو گذاشته بود و چشمام روی هم افتاد...
سرگردون بودم توی یه باغی بزرگ با درخت های بلند گیر افتاده بودم
جونگ کوک از بین یکی از درخت ها بیرون اومد گفت
کوک:نظرت چیه قایم موشک بازی کنیم؟
ا.ت:نه جونگ کوک دوباره از دست میدمت
جونگ کوک خندید و رفت پشت یه درخت دیگه و گفت
کوک:از دستم نمیدی فقط گمم میکنی اونم برای مدت کوتاهی
حرفش برام عجیب بود برای مدت کوتاهی..
تا به خودم اومدم اون دیگه رفته بود..با گریه دنبالش گشتم و هی اسمش رو فریاد میزدم..بلاخره از دور دیدمش ولی هرچقدر میدویدم بهش نمیرسیدم..همونجا ایستاده بود و بهم نگاه میکرد که یک دفعه زیر پاهام خالی شد و توی یه سیاه چاله کشیده شدم و از خواب پریدم
بدنم خیس عرق بود و از چشمام مدام اشک میومد..مین جی تا دید بلند شدم اومد سمتم گفت
مین جی:ا.ت حالت خوبه
نالیدم
ا.ت:نه اصلا خوب نیستم
مدام گریه میکردم حتی بیشتر از اون موقعی که با جونگ کوک دعوا کرده بودیم..اون موقع پیشم بود اما الان دیگه حتی وجود هم نداره
روی تخت دراز کشیدم و بی صدا اشک ریختم..
صبح شده بود و دیگه مرخص میشدم..لحظه به لحظه اشک میریختم بی صدا و پر درد..
توی ماشین نشسته بودم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و به بیرون نگاه میکردم..برگشتم سمت مین جی گفتم
ا.ت:برو سمت اون عمارت متروکه
مین جی با تعجب نگاهی بهم انداخت گفت
مین جی:ولی مادر و پدرت گفتن مستقیم بریم خونه
عصبانی شدم و بلند گفتم
ا.ت:منو ببر اونجا
مین جی که میخواست بیشتر از این به خودم فشار نیارم منو برد سمت عمارت..عمارتی که کلی خاطره توش داشتم..لحظه ورودم به اونجا و روبرو شدن با جونگ کوک..ازدواج هانول و اتفاق هایی که بین من و جونگ کوک افتاده بود..شب اعتراف و بو*سه شیرین من و جونگ کوک..ازدواجم با اون شب به یاد موندنی از رابطه باهاش..دخالت هاری توی زندگیمون..دعوا از سر خیانت نکرده و اخر هم لحظه اشتی و شب رویایی و..
- ۴.۳k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط