──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷⁷
برای چند ثانیه،حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
انگار مغزم از کار افتاده بود و فقط همون کلمه توی سرم تکرار میشد.
عاشقتم..
دستهام بیاختیار سرد شده بودن.
جونگکوک نگاهش رو ازم نگرفت.
_برای اولین باره که از یه چیزی مطمئنم
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:ولی دیشب مست بودی
_میدونم
+پس شاید چیزی که گفتی فقط به خاطر مستی بوده
و بعد سکوت.
نگاهمو برگردوندم و نشوندم توی اون چشمهای سیاه.
چشمهایی که این بار نگاهش کمی جدیتر شده بود.
از پشت میز فاصله گرفت و چند قدم به سمتم اومد.
اما درست قبل از اینکه فاصلهمون زیادی کم بشه،وایساد.
_دیشب فقط باعث شد جرئت کنم چیزی رو بگم که وقتی هوشیارم،نمیتونم بگمش
کسی که روبهروم وایساده بود..واقعا جونگکوک بود؟
اگه کسی قبل از امروز بهم میگفت جونگکوک یه روز قراره این جملات رو بهم بگه،بهش میخندیدم..
نیشخندی زدم و گفتم:اینم جزئی از همون بازی مسخرهست؟..میخوای منو خام خودت کنی؟
دستاش روی میز مشت شد.
+باید بگم این غیر ممکنه آقای سایه
و بعد بدون اینکه مهلت حرف زدن بهش بدم سریع از اتاق اومدم بیرون.
نباید اونجا میموندم.
نباید خام اون نگاه میشدم.
الان بیشترین ترسم..
خودم بودم.
با اون ولوله درونم حتی نفهمیدم چطور خودمو جلوی در اتاقم رسوندم.
اما قبل از اینکه دستم روی دستگیره در بشینه با صدای جیان برگشتم.
_ظاهراً امروز خیلی سرت شلوغه،رزا
جیان چند قدم اونطرفتر وایساده بود و دستهاشو روی سینه جمع کرده بود.
+منظورت چیه؟
لبخند کوتاهی زد..اما اون لبخند هیچ گرمایی نداشت.
_همیشه انقدر علاقه داشتی خودتو به بقیه تحمیل کنی؟
نگاهم برای لحظهای روی صورتش ثابت موند.
+منظورت از تحمیل کردن چیه؟
جیان شونهای بالا انداخت و گفت:منظور خاصی ندارم..
لبخند کوتاهی زد و ادامه داد:فقط فکر میکنم بعضی آدما زیادی خودشونو به جونگکوک نزدیک میکنن
قلبم برای لحظهای فرو ریخت،اما سعی کردم چیزی توی صورتم معلوم نشه.
+مشکلی باهاش داری؟
لبخندش محو شد.
چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت:با آدمهایی که زیادی بهش نزدیک میشن مشکل دارم
ابروهام بالا رفت،نیشخندی زدم و گفتم:فکر کنم این دیگه حسادت باشه
برای اولین بار،چیزی شبیه عصبانیت از توی نگاهش رد شد.
یک قدم جلو اومد و گفت:اسمش هرچی میخواد باشه
نگاهشو مستقیم توی صورتم دوخت و ادامه داد:فقط حواست باشه خانم رز سفید..بعضی مرزها رو نباید رد کنی
نگاهش چند لحظه همونطور روی صورتم موند.
_خصوصاً مرزهایی که قبلاً متعلق به کس دیگهای بودن
متعلق؟..
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:خودت هم میگی قبلاً..
چیزی نگفت و با همون خشم،نگاهشو توی صورتم چرخوند.
دستمو گذاشتم روی دستگیره و گفتم:و..من از رد شدن از مرز ها نمیترسم خانم نیلوفر خونی
«نیلوفر خونی» رو محکم تلفظ کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁷⁷
برای چند ثانیه،حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
انگار مغزم از کار افتاده بود و فقط همون کلمه توی سرم تکرار میشد.
عاشقتم..
دستهام بیاختیار سرد شده بودن.
جونگکوک نگاهش رو ازم نگرفت.
_برای اولین باره که از یه چیزی مطمئنم
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:ولی دیشب مست بودی
_میدونم
+پس شاید چیزی که گفتی فقط به خاطر مستی بوده
و بعد سکوت.
نگاهمو برگردوندم و نشوندم توی اون چشمهای سیاه.
چشمهایی که این بار نگاهش کمی جدیتر شده بود.
از پشت میز فاصله گرفت و چند قدم به سمتم اومد.
اما درست قبل از اینکه فاصلهمون زیادی کم بشه،وایساد.
_دیشب فقط باعث شد جرئت کنم چیزی رو بگم که وقتی هوشیارم،نمیتونم بگمش
کسی که روبهروم وایساده بود..واقعا جونگکوک بود؟
اگه کسی قبل از امروز بهم میگفت جونگکوک یه روز قراره این جملات رو بهم بگه،بهش میخندیدم..
نیشخندی زدم و گفتم:اینم جزئی از همون بازی مسخرهست؟..میخوای منو خام خودت کنی؟
دستاش روی میز مشت شد.
+باید بگم این غیر ممکنه آقای سایه
و بعد بدون اینکه مهلت حرف زدن بهش بدم سریع از اتاق اومدم بیرون.
نباید اونجا میموندم.
نباید خام اون نگاه میشدم.
الان بیشترین ترسم..
خودم بودم.
با اون ولوله درونم حتی نفهمیدم چطور خودمو جلوی در اتاقم رسوندم.
اما قبل از اینکه دستم روی دستگیره در بشینه با صدای جیان برگشتم.
_ظاهراً امروز خیلی سرت شلوغه،رزا
جیان چند قدم اونطرفتر وایساده بود و دستهاشو روی سینه جمع کرده بود.
+منظورت چیه؟
لبخند کوتاهی زد..اما اون لبخند هیچ گرمایی نداشت.
_همیشه انقدر علاقه داشتی خودتو به بقیه تحمیل کنی؟
نگاهم برای لحظهای روی صورتش ثابت موند.
+منظورت از تحمیل کردن چیه؟
جیان شونهای بالا انداخت و گفت:منظور خاصی ندارم..
لبخند کوتاهی زد و ادامه داد:فقط فکر میکنم بعضی آدما زیادی خودشونو به جونگکوک نزدیک میکنن
قلبم برای لحظهای فرو ریخت،اما سعی کردم چیزی توی صورتم معلوم نشه.
+مشکلی باهاش داری؟
لبخندش محو شد.
چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت:با آدمهایی که زیادی بهش نزدیک میشن مشکل دارم
ابروهام بالا رفت،نیشخندی زدم و گفتم:فکر کنم این دیگه حسادت باشه
برای اولین بار،چیزی شبیه عصبانیت از توی نگاهش رد شد.
یک قدم جلو اومد و گفت:اسمش هرچی میخواد باشه
نگاهشو مستقیم توی صورتم دوخت و ادامه داد:فقط حواست باشه خانم رز سفید..بعضی مرزها رو نباید رد کنی
نگاهش چند لحظه همونطور روی صورتم موند.
_خصوصاً مرزهایی که قبلاً متعلق به کس دیگهای بودن
متعلق؟..
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:خودت هم میگی قبلاً..
چیزی نگفت و با همون خشم،نگاهشو توی صورتم چرخوند.
دستمو گذاشتم روی دستگیره و گفتم:و..من از رد شدن از مرز ها نمیترسم خانم نیلوفر خونی
«نیلوفر خونی» رو محکم تلفظ کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۵.۲k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط