. مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشد

. مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشد

همیشه کشتی عاشق به گِل نشسته نباشد

در این دیار که حتی بهار داس ‌به‌ دست است
عجیب نیست اگر درد دسته دسته نباشد

نمانده پنجره‌ای باز، رو به عشق ببندند
دری نمانده بکوبیم، باز بسته نباشد

چه طور بگذرم از کوچه‌های دلهره‌آور؟
که عاشقی نشنیدیم سرشکسته نباشد

اگر پسند دل دوست در شکستن دلهاست
بدا به حال دلی که از او شکسته نباشد
دیدگاه ها (۱۱)

. مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشدهمیشه کشتی عاشق به گِل ن...

مرا ببر به دیاری که عشق، خسته نباشدهمیشه کشتی عاشق، به گِل ن...

مرا ببر به دیاری که عشق، خسته نباشدهمیشه کشتی عاشق، به گِل ن...

مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشدهمیشه کشتی عاشق به گِل نشس...

. مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشدهمیشه کشتی عاشق به گِل ن...

مرا ببـر بـه دیـاری کـه عشق خسته نباشدهمیشه کشتیِ عاشق به گِ...

❥❥✶•• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥❥✶•• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مرا ببر به دیاری که...

مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشدهمیشه کشتی عاشق به گل نشست...

دخترک گندمگون پشت پنجره دوباره گیسوان خرمایی اش را شانه می ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط