آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part24
ویوی ا. ت
اون شب
بعد از اینکه پلیس و محافظهای جونگکوک خونه رو بررسی کردن، بالاخره همهچیز آروم شد.
جونگکوک گفت:
جونگکوک: برو لباستو عوض کن و بخواب.
ا. ت: تو چی؟
جونگکوک: من روی مبل میخوابم.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون تو اتاقت اون نوشتهست.
ا. ت: خب؟
جونگکوک: خب نمیخوام تنها بخوابی.
چند ثانیه نگاش کردم.
بعد لبخند زدم.
ا. ت: یعنی نگرانمی؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: دروغگو.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: باشه.
رفتم داخل اتاقم.
لباس راحتی پوشیدم و موهام رو باز کردم.
وقتی برگشتم
جونگکوک روی مبل نشسته بود.
تلویزیون روشن بود، اما معلوم بود اصلاً حواسش به برنامه نیست.
ا. ت: تو هم برو لباستو عوض کن.
جونگکوک: من عوض کردم.
ا. ت: از وقتی رسیدیم؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: پس چرا هنوز اینقدر جدیای؟
جونگکوک: قیافهم همینه.
ا. ت: حیف.
جونگکوک: چی حیفه؟
ا. ت: هیچی.
جونگکوک: ا. ت
ا. ت: گفتم هیچی!
برای اولین بار، جونگکوک واقعاً خندید.
و من
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
چون وقتی میخندید، تمام اون سردی و رازهایی که دور خودش ساخته بود، ناپدید میشد.
ویوی جونگکوک
ا. ت روی مبل روبهروم نشست.
چند لحظه هر دو ساکت بودیم.
بعد آروم گفت:
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: هوم؟
ا. ت: اون روز که گفتی «هر اتفاقی افتاد، کنار من بمون»
جونگکوک: آره؟
ا. ت: واقعاً منظورت همین بود؟
نگاهش کردم.
جونگکوک: آره.
ا. ت: چرا؟
جوابش رو میدونستم.
اما نمیخواستم بگمش.
هنوز زود بود.
خیلی زود.
پس فقط گفتم:
جونگکوک: چون بهت اعتماد دارم.
لبخند کوچیکی زد.
ا. ت: منم بهت اعتماد دارم.
قلبم برای یک لحظه عجیب زد.
نگاهمون به هم گره خورد.
اما قبل از اینکه چیزی بگم
ا. ت خمیازه کشید.
ا. ت: من میخوابم.
تمام اون لحظه
در یک ثانیه نابود شد.
جونگکوک:
ا. ت: چی؟
جونگکوک: هیچی.
ا. ت: شب بخیر.
جونگکوک: شب بخیر.
ا. ت چند قدم رفت.
بعد برگشت.
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: بله؟
ا. ت: اگه نصف شب ترسیدم، میتونم صدات کنم؟
آروم نگاهش کردم.
جونگکوک: آره.
ا. ت: حتی اگه خواب باشی؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: حتی اگه عصبانی باشی؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: حتی اگه
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: باشه، باشه. شب بخیر.
این بار واقعاً رفت.
من هم روی مبل نشستم.
اما برای اولین بار
نگرانی از اینکه کسی وارد این خونه شده بود، تنها چیزی نبود که ذهنم رو درگیر کرده بود.
چون حالا
بیشتر از خطرهایی که بیرون منتظرمون بودن
از چیزی میترسیدم که داشت بین من و ا. ت شکل میگرفت.
ادامه
لایک کامنت یادتون نره ❤💋
part24
ویوی ا. ت
اون شب
بعد از اینکه پلیس و محافظهای جونگکوک خونه رو بررسی کردن، بالاخره همهچیز آروم شد.
جونگکوک گفت:
جونگکوک: برو لباستو عوض کن و بخواب.
ا. ت: تو چی؟
جونگکوک: من روی مبل میخوابم.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون تو اتاقت اون نوشتهست.
ا. ت: خب؟
جونگکوک: خب نمیخوام تنها بخوابی.
چند ثانیه نگاش کردم.
بعد لبخند زدم.
ا. ت: یعنی نگرانمی؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: دروغگو.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: باشه.
رفتم داخل اتاقم.
لباس راحتی پوشیدم و موهام رو باز کردم.
وقتی برگشتم
جونگکوک روی مبل نشسته بود.
تلویزیون روشن بود، اما معلوم بود اصلاً حواسش به برنامه نیست.
ا. ت: تو هم برو لباستو عوض کن.
جونگکوک: من عوض کردم.
ا. ت: از وقتی رسیدیم؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: پس چرا هنوز اینقدر جدیای؟
جونگکوک: قیافهم همینه.
ا. ت: حیف.
جونگکوک: چی حیفه؟
ا. ت: هیچی.
جونگکوک: ا. ت
ا. ت: گفتم هیچی!
برای اولین بار، جونگکوک واقعاً خندید.
و من
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
چون وقتی میخندید، تمام اون سردی و رازهایی که دور خودش ساخته بود، ناپدید میشد.
ویوی جونگکوک
ا. ت روی مبل روبهروم نشست.
چند لحظه هر دو ساکت بودیم.
بعد آروم گفت:
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: هوم؟
ا. ت: اون روز که گفتی «هر اتفاقی افتاد، کنار من بمون»
جونگکوک: آره؟
ا. ت: واقعاً منظورت همین بود؟
نگاهش کردم.
جونگکوک: آره.
ا. ت: چرا؟
جوابش رو میدونستم.
اما نمیخواستم بگمش.
هنوز زود بود.
خیلی زود.
پس فقط گفتم:
جونگکوک: چون بهت اعتماد دارم.
لبخند کوچیکی زد.
ا. ت: منم بهت اعتماد دارم.
قلبم برای یک لحظه عجیب زد.
نگاهمون به هم گره خورد.
اما قبل از اینکه چیزی بگم
ا. ت خمیازه کشید.
ا. ت: من میخوابم.
تمام اون لحظه
در یک ثانیه نابود شد.
جونگکوک:
ا. ت: چی؟
جونگکوک: هیچی.
ا. ت: شب بخیر.
جونگکوک: شب بخیر.
ا. ت چند قدم رفت.
بعد برگشت.
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: بله؟
ا. ت: اگه نصف شب ترسیدم، میتونم صدات کنم؟
آروم نگاهش کردم.
جونگکوک: آره.
ا. ت: حتی اگه خواب باشی؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: حتی اگه عصبانی باشی؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: حتی اگه
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: باشه، باشه. شب بخیر.
این بار واقعاً رفت.
من هم روی مبل نشستم.
اما برای اولین بار
نگرانی از اینکه کسی وارد این خونه شده بود، تنها چیزی نبود که ذهنم رو درگیر کرده بود.
چون حالا
بیشتر از خطرهایی که بیرون منتظرمون بودن
از چیزی میترسیدم که داشت بین من و ا. ت شکل میگرفت.
ادامه
لایک کامنت یادتون نره ❤💋
- ۱.۲k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط