کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را د

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،

ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

شبیه تو بود ...»

از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ..
دیدگاه ها (۲)

P3جئون وارد خانه شد.همین که قدم اولش را داخل گذاشت، تمام صدا...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

اسم داستان: عشق دیرینه 💗 پارت: 7(پارت اخر) واکس تفنگش را ب...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

جنگل نفرین شده پارت ۱۳

🖤 قسمت دوم آخرین حرف‌های یک پدربیماری پدر فاطمه روزب...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط