#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ²²
ویو اِلا___
گفتم «نه».
کاملاً واضح.
بدون شک.
اما—
شب که شد…
همه چیز عوض شد.
تق.
صدای در.
اخم کردم.
این موقع شب؟
بلند شدم و رفتم سمت در.
بازش کردم—
و یکی از افرادش جلوی در ایستاده بود.
بیحرف گفت:
— ارباب گفته آماده بشید.
چشمهام تنگ شد.
الا: گفتم نمیام.
بدون اینکه حتی پلک بزنه گفت:
— گفتن، انتخاب با شما نیست.
حرصم گرفت.
دستم رفت سمت در که ببندمش—
اما قبلش اضافه کرد:
— اگه نیاید… خودش میاد دنبالتون.
سکوت.
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد—
آروم در رو بستم.
لعنتی…
چند دقیقه بعد—
جلوی آینه ایستاده بودم.
لباس پوشیده…
آماده.
اخم کردم به تصویرم.
الا: فقط چون حوصله دعوا ندارم…
دروغ.
خودمم میدونستم.
وقتی پایین رفتم—
اونجا بود.
کنار در اصلی.
کت مشکی…
دستهاش تو جیب…
و همون نگاه لعنتیش.
همین که منو دید—
یه لحظه مکث کرد.
نگاهش…
یه ثانیه روی صورتم موند.
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: گفتی نمیای.
شونه بالا انداختم.
الا: نظرم عوض شد.
چشمهاش یه برق خیلی خفیف زد.
که سریع محو شد.
جونکوک: خوبه.
ماشین—
مشکی…
شیشه دودی…
فضا سنگین.
کنارش نشستم.
فاصلهمو حفظ کردم.
اما اون—
انگار اصلاً عجلهای نداشت.
چند دقیقه سکوت.
بعد گفتم:
الا: کجا میریم؟
نگاهش هنوز جلو بود.
جونکوک: یه جایی که باید باشی.
جواب مزخرف.
چشمهامو چرخوندم.
چند دقیقه بعد—
ماشین ایستاد.
و وقتی پیاده شدم—
نور…
موسیقی…
و آدمهای زیاد خورد تو صورتم.
یه کلاب.
اخم کردم.
الا: جدی؟
کنارم ایستاد.
نزدیکتر از حد لازم.
جونکوک: مشکلی داری؟
سرمو تکون دادم.
الا: نه.
اما داشتم.
وارد شدیم.
نگاهها—
خیلی سریع افتاد روی ما.
یا…
روی اون.
اما بعد—
روی من.
چند نفر زمزمه کردن.
فضا…
عجیب بود.
یه جور احترام…
ترس…
و کنجکاوی.
چند قدم جلو رفتیم—
که یه دختر نزدیک شد.
خیلی نزدیک.
بیش از حد راحت.
لبخند زد:
— خیلی وقته ندیدمت.
چشمهام ناخودآگاه رفت سمت جونکوک.
اون—
هیچ واکنشی نشون نداد.
فقط نگاهش کرد.
دختر یه قدم جلوتر اومد…
دستش رفت سمت بازوی جونکوک—
اما—
قبل از اینکه لمسش کنه…
دست جونکوک بالا اومد.
و خیلی آروم—
اما محکم—
مچش رو گرفت.
فضا—
یه لحظه یخ زد.
لبخند دختر کمرنگ شد.
جونکوک خیلی آروم گفت:
جونکوک: عقب وایسا.
نه بلند.
نه خشن.
اما—
کاملاً جدی.
دختر سریع عقب رفت.
زمزمهها بیشتر شد.
قلبم—
یه ضرب عجیب زد.
چرا؟
اخم کردم.
به خودم.
اما هنوز تموم نشده بود.
چون چند ثانیه بعد—
یه پسر نزدیک شد.
نگاهش مستقیم روی من.
لبخند زد:
— جدیدی؟
چیزی نگفتم.
فقط نگاهش کردم.
اما قبل از اینکه جواب بدم—
یه چیز عوض شد.
فضا.
هوا.
و—
جونکوک.
کنارم—
خیلی نزدیکتر شد.
دستم—
ناگهانی تو دستش قرار گرفت.
خشکم زد.
کاملاً.
نگاهش هنوز روی اون پسره بود.
سرد…
خطرناک…
جونکوک: سوال اشتباهی پرسیدی.
صداش آروم بود.
اما تهش—
یه تهدید واضح داشت.
پسره یه لحظه مکث کرد.
نگاهش رفت روی دستهامون…
و سریع عقب کشید.
— باشه… فهمیدم.
و رفت.
دستم هنوز تو دستش بود.
گرم…
محکم…
و بدجور واضح.
نفس عمیقی کشیدم.
آروم گفتم:
الا: ول کن.
اما—
ول نکرد.
چند ثانیه گذشت…
بعد—
خیلی آروم سرشو خم کرد سمت گوشم.
و گفت:
جونکوک: گفتم با من میای بیرون…
مکث.
نفسش کنار گوشم حس شد.
جونکوک: نگفتم تنها میری.
قلبم—
محکم کوبید.
لعنتی…
دستم رو کشیدم عقب.
این بار—
ول کرد.
اما لبخند خیلی کمرنگی زد.
که اصلاً دوستش نداشتم.
یا شاید—
بیش از حد دوستش داشتم.
یه قدم عقب رفتم.
اما این بار—
نگاهش نکردم.
الا: من اسباببازی نیستم.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: میدونم.
مکث.
چشمهاش قفل شد روی من.
جونکوک: برای همین هنوز اینجایی.
حرفش—
بدجوری نشست.
اما—
نتونستم جواب بدم.
موسیقی بلندتر شد.
جمعیت بیشتر.
اما برای من—
همه چیز تار شده بود.
چون یه چیز رو فهمیدم.
خیلی واضح.
این فقط یه بازی نبود.
و این—
داشت خطرناکتر از چیزی میشد که فکر میکردم.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🔪🔪
Season : ¹
Part : ²²
ویو اِلا___
گفتم «نه».
کاملاً واضح.
بدون شک.
اما—
شب که شد…
همه چیز عوض شد.
تق.
صدای در.
اخم کردم.
این موقع شب؟
بلند شدم و رفتم سمت در.
بازش کردم—
و یکی از افرادش جلوی در ایستاده بود.
بیحرف گفت:
— ارباب گفته آماده بشید.
چشمهام تنگ شد.
الا: گفتم نمیام.
بدون اینکه حتی پلک بزنه گفت:
— گفتن، انتخاب با شما نیست.
حرصم گرفت.
دستم رفت سمت در که ببندمش—
اما قبلش اضافه کرد:
— اگه نیاید… خودش میاد دنبالتون.
سکوت.
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد—
آروم در رو بستم.
لعنتی…
چند دقیقه بعد—
جلوی آینه ایستاده بودم.
لباس پوشیده…
آماده.
اخم کردم به تصویرم.
الا: فقط چون حوصله دعوا ندارم…
دروغ.
خودمم میدونستم.
وقتی پایین رفتم—
اونجا بود.
کنار در اصلی.
کت مشکی…
دستهاش تو جیب…
و همون نگاه لعنتیش.
همین که منو دید—
یه لحظه مکث کرد.
نگاهش…
یه ثانیه روی صورتم موند.
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: گفتی نمیای.
شونه بالا انداختم.
الا: نظرم عوض شد.
چشمهاش یه برق خیلی خفیف زد.
که سریع محو شد.
جونکوک: خوبه.
ماشین—
مشکی…
شیشه دودی…
فضا سنگین.
کنارش نشستم.
فاصلهمو حفظ کردم.
اما اون—
انگار اصلاً عجلهای نداشت.
چند دقیقه سکوت.
بعد گفتم:
الا: کجا میریم؟
نگاهش هنوز جلو بود.
جونکوک: یه جایی که باید باشی.
جواب مزخرف.
چشمهامو چرخوندم.
چند دقیقه بعد—
ماشین ایستاد.
و وقتی پیاده شدم—
نور…
موسیقی…
و آدمهای زیاد خورد تو صورتم.
یه کلاب.
اخم کردم.
الا: جدی؟
کنارم ایستاد.
نزدیکتر از حد لازم.
جونکوک: مشکلی داری؟
سرمو تکون دادم.
الا: نه.
اما داشتم.
وارد شدیم.
نگاهها—
خیلی سریع افتاد روی ما.
یا…
روی اون.
اما بعد—
روی من.
چند نفر زمزمه کردن.
فضا…
عجیب بود.
یه جور احترام…
ترس…
و کنجکاوی.
چند قدم جلو رفتیم—
که یه دختر نزدیک شد.
خیلی نزدیک.
بیش از حد راحت.
لبخند زد:
— خیلی وقته ندیدمت.
چشمهام ناخودآگاه رفت سمت جونکوک.
اون—
هیچ واکنشی نشون نداد.
فقط نگاهش کرد.
دختر یه قدم جلوتر اومد…
دستش رفت سمت بازوی جونکوک—
اما—
قبل از اینکه لمسش کنه…
دست جونکوک بالا اومد.
و خیلی آروم—
اما محکم—
مچش رو گرفت.
فضا—
یه لحظه یخ زد.
لبخند دختر کمرنگ شد.
جونکوک خیلی آروم گفت:
جونکوک: عقب وایسا.
نه بلند.
نه خشن.
اما—
کاملاً جدی.
دختر سریع عقب رفت.
زمزمهها بیشتر شد.
قلبم—
یه ضرب عجیب زد.
چرا؟
اخم کردم.
به خودم.
اما هنوز تموم نشده بود.
چون چند ثانیه بعد—
یه پسر نزدیک شد.
نگاهش مستقیم روی من.
لبخند زد:
— جدیدی؟
چیزی نگفتم.
فقط نگاهش کردم.
اما قبل از اینکه جواب بدم—
یه چیز عوض شد.
فضا.
هوا.
و—
جونکوک.
کنارم—
خیلی نزدیکتر شد.
دستم—
ناگهانی تو دستش قرار گرفت.
خشکم زد.
کاملاً.
نگاهش هنوز روی اون پسره بود.
سرد…
خطرناک…
جونکوک: سوال اشتباهی پرسیدی.
صداش آروم بود.
اما تهش—
یه تهدید واضح داشت.
پسره یه لحظه مکث کرد.
نگاهش رفت روی دستهامون…
و سریع عقب کشید.
— باشه… فهمیدم.
و رفت.
دستم هنوز تو دستش بود.
گرم…
محکم…
و بدجور واضح.
نفس عمیقی کشیدم.
آروم گفتم:
الا: ول کن.
اما—
ول نکرد.
چند ثانیه گذشت…
بعد—
خیلی آروم سرشو خم کرد سمت گوشم.
و گفت:
جونکوک: گفتم با من میای بیرون…
مکث.
نفسش کنار گوشم حس شد.
جونکوک: نگفتم تنها میری.
قلبم—
محکم کوبید.
لعنتی…
دستم رو کشیدم عقب.
این بار—
ول کرد.
اما لبخند خیلی کمرنگی زد.
که اصلاً دوستش نداشتم.
یا شاید—
بیش از حد دوستش داشتم.
یه قدم عقب رفتم.
اما این بار—
نگاهش نکردم.
الا: من اسباببازی نیستم.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: میدونم.
مکث.
چشمهاش قفل شد روی من.
جونکوک: برای همین هنوز اینجایی.
حرفش—
بدجوری نشست.
اما—
نتونستم جواب بدم.
موسیقی بلندتر شد.
جمعیت بیشتر.
اما برای من—
همه چیز تار شده بود.
چون یه چیز رو فهمیدم.
خیلی واضح.
این فقط یه بازی نبود.
و این—
داشت خطرناکتر از چیزی میشد که فکر میکردم.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🔪🔪
- ۶۴۶
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط