#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_17
کوک اومد و نشست صندلی کنار ا.ت
ا.ت نیم نگاهی به کوک انداخت یکم بعد متعجب دوباره برگشت و به کوک نگاه کرد
بخاطر همون دعوا با جانگ دو مین.
زخم های کوچیکی سه چهار تا جای صورتش بود
ا.ت. با اون قیافه کیوت و بی فکر
دستاش رو روی گونه های جونگ کوک گذاشت با فاصله ای نفس گیر از کوک. به کل اجزای صورت کوک نگاه میکرد نگران. و گفت : چیشده ببینم جلی دیگه ای هم غیر از صورتت زخم شده
درد داری ؟؟
کوک همینطور خیره به چهره ناز ا.ت
ی حسی رو تو قلبش حس کرد
یجور کنجکاوی داشت. بفهمه این حس...چیه
ولی نگاهش رفت سمت جیمین
بعد رو به ا.ت نه عصبی نه سرد به صدایی آروم که برای خودشم عجیب بود گفت : چه غلطی میکنی
ا.ت یکم رفت تو فکر بعد سریع دستاش رو از رو صورت کوک برداشت و گفت : بببخشید
همینطور نشست و سریع قهوه اس رو خورد تا بره تو اتاقش
همینکار رو هم کرد و رفت تو اتاق. قرص آرامش بخش خورد. و روی تات دراز کشید یکم بخوابه تا بهتر شه سردردش
ویوی جونگ کوک :
با جیمین یکم حرف زدیم
جیمین: کوک واقعا این دختره رو دوست نداری ؟
کوک: آره گه چی
جیمین : هوم ولی فک کنم دروغ میگی
کوک :......
جیمین : من میشناسمت هرچقدرم بخوای مخفی کنی من که میدونم میخوای نشون بدی متنفری ولی نیستی
کوک : جیمین ببند خب برو به کارا برس تازه برگشتی ولی باید ی کمکی هم برسونی دیگه تهیونگ همه کارت رو میکنه کمک دستش باش
جیمین هی شروع کرد سوال پرسیدن و اینا ولی جوابی از من نشنید
یکم که گذشت بی حوصله ی رفتم تو اتاق ا.ت
دیدم روی تخت. خوابه. چهره آرومش. حتی تو خواب هم......
نه ...من چم شده
روی زانو کنار تختش نشستم و به چهره اش خیره نگاه کردم
کوک : این حس چی بود ا.ت هوم
خیره به چهره اش که بی خبر بود ...بی خبر از همه چی ادامه دادم : من باید فقط متنفر باشم ازت. پس اون حسی که نباید چرا هستتت ؟؟؟؟
.
#پارت_17
کوک اومد و نشست صندلی کنار ا.ت
ا.ت نیم نگاهی به کوک انداخت یکم بعد متعجب دوباره برگشت و به کوک نگاه کرد
بخاطر همون دعوا با جانگ دو مین.
زخم های کوچیکی سه چهار تا جای صورتش بود
ا.ت. با اون قیافه کیوت و بی فکر
دستاش رو روی گونه های جونگ کوک گذاشت با فاصله ای نفس گیر از کوک. به کل اجزای صورت کوک نگاه میکرد نگران. و گفت : چیشده ببینم جلی دیگه ای هم غیر از صورتت زخم شده
درد داری ؟؟
کوک همینطور خیره به چهره ناز ا.ت
ی حسی رو تو قلبش حس کرد
یجور کنجکاوی داشت. بفهمه این حس...چیه
ولی نگاهش رفت سمت جیمین
بعد رو به ا.ت نه عصبی نه سرد به صدایی آروم که برای خودشم عجیب بود گفت : چه غلطی میکنی
ا.ت یکم رفت تو فکر بعد سریع دستاش رو از رو صورت کوک برداشت و گفت : بببخشید
همینطور نشست و سریع قهوه اس رو خورد تا بره تو اتاقش
همینکار رو هم کرد و رفت تو اتاق. قرص آرامش بخش خورد. و روی تات دراز کشید یکم بخوابه تا بهتر شه سردردش
ویوی جونگ کوک :
با جیمین یکم حرف زدیم
جیمین: کوک واقعا این دختره رو دوست نداری ؟
کوک: آره گه چی
جیمین : هوم ولی فک کنم دروغ میگی
کوک :......
جیمین : من میشناسمت هرچقدرم بخوای مخفی کنی من که میدونم میخوای نشون بدی متنفری ولی نیستی
کوک : جیمین ببند خب برو به کارا برس تازه برگشتی ولی باید ی کمکی هم برسونی دیگه تهیونگ همه کارت رو میکنه کمک دستش باش
جیمین هی شروع کرد سوال پرسیدن و اینا ولی جوابی از من نشنید
یکم که گذشت بی حوصله ی رفتم تو اتاق ا.ت
دیدم روی تخت. خوابه. چهره آرومش. حتی تو خواب هم......
نه ...من چم شده
روی زانو کنار تختش نشستم و به چهره اش خیره نگاه کردم
کوک : این حس چی بود ا.ت هوم
خیره به چهره اش که بی خبر بود ...بی خبر از همه چی ادامه دادم : من باید فقط متنفر باشم ازت. پس اون حسی که نباید چرا هستتت ؟؟؟؟
.
- ۲۳۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط