لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت³⁹
ویو سلین
از لحظهای که از صحنه قتل برگشته بودیم...
بابا حتی یه بار هم مثل همیشه باهام حرف نزد.
تمام مدت...
فقط نگاهم میکرد.
اون نگاه...
از هر بازجویی بدتر بود.
شب، وقتی داشتم از کنار اتاق کارش رد میشدم، صداش رو شنیدم.
+مطمئنی؟
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای پدر کلارا اومد.
= آره... رفتار سلین از وقتی اون پرونده شروع شده، عوض شده.
نفسم بند اومد.
=از فردا...
یه نفر باید مخفیانه مراقبش باشه.
بیاختیار یه قدم عقب رفتم.
توی چوبی زیر پام صدا داد.
تق...
هر دو ساکت شدن.
دستم رو روی دهنم گذاشتم و سریع از اونجا دور شدم.
ویو جونگکوک
عمارت توی سکوت فرو رفته بود.
جیمین چند تا عکس روی میز گذاشت.
جیمین: اینا از دوربینهای اطراف خونه سلینه.
اخم کردم.
• بعد؟
جیمین یه عکس رو جلو کشید.
توی عکس...
یه مرد قدبلند با کلاه مشکی، ساعتها روبهروی خونه سلین ایستاده بود.
° این همونیه که قبلاً تعقیبشون میکرد.
نگاهم تار شد.
• از امشب...
خودم مراقبشم.
یونگی سرش رو بالا آورد.
° جونگکوک...
داری زیادی درگیرش میشی.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:
• اگه دیر بجنبم...
این بار واقعاً از دستش میدم.
همه ساکت شدن.
حتی خودم...
از چیزی که گفته بودم شوکه شده بودم.
ویو کلارا
به سلین زنگ زدم.
~ حالت بهتره؟
صدای خستهش اومد.
^ نه...
کلارا نفسش رو بیرون داد.
~ بیا امشب خونمون بمون.
^ نمیخوام مزاحم بشم.
~ خفه شو و وسایلتو جمع کن.
برای اولین بار بعد از چند روز...
صدای خنده سلین رو شنیدم.
ویو سلین
وسایلمو جمع کردم و از خونه بیرون اومدم.
هوا تاریک شده بود.
همین که خواستم سوار ماشین بشم...
برقهای کوچه برای چند ثانیه خاموش شد.
همهجا...
توی تاریکی فرو رفت.
قلبم تند زد.
^ کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیومد.
چند قدم عقب رفتم.
همون لحظه...
دستی دور مچم حلقه شد.
خواستم جیغ بزنم...
اما یه دست دیگه جلوی دهنم قرار گرفت.
چشمام از ترس گرد شد.
همون لحظه...
یه صدای آشنا، خیلی آروم کنار گوشم گفت:
• هیس...
اگه جیغ بزنی...
اون قبل از من پیدات میکنه.
قلبم هنوز دیوونهوار میزد.
اون نفس گرمش
همون احساسی که تو دیدار اولمون داشتم
آروم سرمو برگردوندم.
جونگکوک بود.
چند سانتیمتر بیشتر باهام فاصله نداشت.
نگاهش مثل همیشه سرد بود...
اما این بار...
پشت اون سردی...
نگرانی موج میزد.
خیلی آروم دستشو از روی دهنم برداشت.
• ببخشید...
چاره دیگهای نداشتم.
هنوز مچ دستم توی دستش بود.
نگاش کردم.
^ تو...
از کجا فهمیدی من اینجام؟
جونگکوک قبل از جواب دادن، نگاهی به تاریکی انتهای کوچه انداخت.
بعد خیلی آروم گفت:
• چون...
از یه ساعت پیش، یکی داره تماشات میکنه.
همون لحظه...
از ته کوچه...
صدای کف زدن اومد.
تق... تق... تق...
هر دومون همزمان برگشتیم.
یه مرد قدبلند، با صورت پوشیده، از دل تاریکی بیرون اومد.
لبخند کجی زد.
؟: بالاخره...
رو در رو شدیم، جونگکوک...
ادامه دارد...
پارت³⁹
ویو سلین
از لحظهای که از صحنه قتل برگشته بودیم...
بابا حتی یه بار هم مثل همیشه باهام حرف نزد.
تمام مدت...
فقط نگاهم میکرد.
اون نگاه...
از هر بازجویی بدتر بود.
شب، وقتی داشتم از کنار اتاق کارش رد میشدم، صداش رو شنیدم.
+مطمئنی؟
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای پدر کلارا اومد.
= آره... رفتار سلین از وقتی اون پرونده شروع شده، عوض شده.
نفسم بند اومد.
=از فردا...
یه نفر باید مخفیانه مراقبش باشه.
بیاختیار یه قدم عقب رفتم.
توی چوبی زیر پام صدا داد.
تق...
هر دو ساکت شدن.
دستم رو روی دهنم گذاشتم و سریع از اونجا دور شدم.
ویو جونگکوک
عمارت توی سکوت فرو رفته بود.
جیمین چند تا عکس روی میز گذاشت.
جیمین: اینا از دوربینهای اطراف خونه سلینه.
اخم کردم.
• بعد؟
جیمین یه عکس رو جلو کشید.
توی عکس...
یه مرد قدبلند با کلاه مشکی، ساعتها روبهروی خونه سلین ایستاده بود.
° این همونیه که قبلاً تعقیبشون میکرد.
نگاهم تار شد.
• از امشب...
خودم مراقبشم.
یونگی سرش رو بالا آورد.
° جونگکوک...
داری زیادی درگیرش میشی.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:
• اگه دیر بجنبم...
این بار واقعاً از دستش میدم.
همه ساکت شدن.
حتی خودم...
از چیزی که گفته بودم شوکه شده بودم.
ویو کلارا
به سلین زنگ زدم.
~ حالت بهتره؟
صدای خستهش اومد.
^ نه...
کلارا نفسش رو بیرون داد.
~ بیا امشب خونمون بمون.
^ نمیخوام مزاحم بشم.
~ خفه شو و وسایلتو جمع کن.
برای اولین بار بعد از چند روز...
صدای خنده سلین رو شنیدم.
ویو سلین
وسایلمو جمع کردم و از خونه بیرون اومدم.
هوا تاریک شده بود.
همین که خواستم سوار ماشین بشم...
برقهای کوچه برای چند ثانیه خاموش شد.
همهجا...
توی تاریکی فرو رفت.
قلبم تند زد.
^ کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیومد.
چند قدم عقب رفتم.
همون لحظه...
دستی دور مچم حلقه شد.
خواستم جیغ بزنم...
اما یه دست دیگه جلوی دهنم قرار گرفت.
چشمام از ترس گرد شد.
همون لحظه...
یه صدای آشنا، خیلی آروم کنار گوشم گفت:
• هیس...
اگه جیغ بزنی...
اون قبل از من پیدات میکنه.
قلبم هنوز دیوونهوار میزد.
اون نفس گرمش
همون احساسی که تو دیدار اولمون داشتم
آروم سرمو برگردوندم.
جونگکوک بود.
چند سانتیمتر بیشتر باهام فاصله نداشت.
نگاهش مثل همیشه سرد بود...
اما این بار...
پشت اون سردی...
نگرانی موج میزد.
خیلی آروم دستشو از روی دهنم برداشت.
• ببخشید...
چاره دیگهای نداشتم.
هنوز مچ دستم توی دستش بود.
نگاش کردم.
^ تو...
از کجا فهمیدی من اینجام؟
جونگکوک قبل از جواب دادن، نگاهی به تاریکی انتهای کوچه انداخت.
بعد خیلی آروم گفت:
• چون...
از یه ساعت پیش، یکی داره تماشات میکنه.
همون لحظه...
از ته کوچه...
صدای کف زدن اومد.
تق... تق... تق...
هر دومون همزمان برگشتیم.
یه مرد قدبلند، با صورت پوشیده، از دل تاریکی بیرون اومد.
لبخند کجی زد.
؟: بالاخره...
رو در رو شدیم، جونگکوک...
ادامه دارد...
- ۵۴۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط