آنقدر به شیشه زد تا من متوجهش شدم

آنقدر به شیشه زد تا من متوجهش شدم

و پنجره را باز کردم و دستهایم را بردم بیرون،

انگار دلش خیلی برایم تنگ شده بود که دستهایم را پر از بوسه کرد.

بعد هم که اشکهایم را دید،همصدایم شد

وتا ساعاتی پا به پای هم گریستیم.

یک ساعتی که گذشت من کمی آرام شدم

و پنجره را بستم و داخل اتاق نشستم.

اما او نه...،

او آرام نشده بود که هیچ،پر صداتر و شدیدتر از قبل هم گریه میکرد،

چرا که اشکهای من فقط صورتم را خیس کرده بود،

اما اشکهای آسمان- بــــــــــــــاران - تمام شهر را خیس کرده بود
دیدگاه ها (۵)

دوباره تنها شده ام ،دوباره دلم هوای تو را کرده.خودکارم را از...

آسمان آبیستزندگی زیباست، هیاهوییمیشنوماز میان ابرهای نگاه کج...

دیریست دلم گرفته باراناشکم که ز غم سر شسته بارانچندیست " اسی...

من برای تو مینویسم ! برایی تو که تنهایی هایم پر از یاد توست ...

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.71(از زبون ا.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط