فصل۳( شب دردناک )
فصل۳( شب دردناک )
پارت ۱۸۴
وقتی متوجه این شد که دختره از ماشین پیاده نمیشد ... عصبی تر غرید
جیمین : پیاده شو .... حالم ازت بهم میخوره معیوب لال !
دختره اشک هایش سرازیر شدن نمیدانست این نفرت برای چی بود ...
دختره از ماشین پیاده شد و کنار ماشین ایستاده چشم دوخت به مرد تو ماشین حتی نگاهی هم به آن دختری که از ماشین بیرون انداخته بود نمیانداخته بدونه هیچ معطلی گذاشت پا رو پدال ماشین راهی شد و دود دختره را بینه خودش گرفت ... چندیدن دقیقه سرفه کرد و دستش را گذاشت رو قلبش به ماشینی که در حال رفتن بود نگاه میکرد اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و نیم نگاهی به پشتش انداخت سنگی بزرگی را دید و روش نشست( حالم ازت بهم میخوره معیوب لال ) این حرفی بود که تو ذهنش تکرار میشد و اشک هایش زیاد و زیاد تر میشد هوا ابری بود ولی حالا ابر ها هم به رنگ خاکستری تبدیل شد کم کم آن آسمان زیبای درخشان به راهی گریه میشد همچنان منتظرش تا قطره های باران
تو را از آن بالا در آغوشم رها کنند
یا غرق می شود این دختر تنها
یا رفیق شب های بارانی ات میماند مگر این چیزی زیاد بود
جیمین ناگهانی ماشین را ایستاد و در عمارت افکارش فروع رفت.... ( من دارم چیکار میکنم ) چندیدن بار پلک زد و به این فکر کرد ( نباید بزارم به این راحتی از ماشین پیاده میشد ...
ماشین را به راه برگشت چرخاند و با سرعت سمتش رفت ...
جیمین : سوار شو ....
دختره رو سنگ نشسته و به پایین خیره شده بود بر آخره نم نم بارانی که میبارید دختره خیس شده نگاهش را به بالا دوخت ...
جیمین : لالی کر که نیستی سوار شو دیگه
اخره حرفش را با کمی داد گفت دختره با بدن خیس و لرزاند پاهایش را گذاشته رو زمین و فشار بدنش رو رها کرد به سمته پاهایش و ایستاد به پسره پشت کرد و راهی شد جیمین عصبی با صدا بلند گفت
جیمین : کجا میری میگم سوار. شو
دختره بودن توجه به حرف جیمین قدم برمیداشت ولي جیمین عصبی تر سمتش رفت و ساعده دستش را محکم گرفت و بزور سمته ماشين میبرد دختره با بدن کوچیک اش تقلا میکرد ولی مقاوم این مرد نمیشد ات با هول داد دستش و پشت اش خورد به ماشین و آه خفیف کشید دردی تو کمرش دردی چرخید فرصته خوبی برای انداخت کبوتر بیبال در قفسش بود
هر ....
پارت ۱۸۴
وقتی متوجه این شد که دختره از ماشین پیاده نمیشد ... عصبی تر غرید
جیمین : پیاده شو .... حالم ازت بهم میخوره معیوب لال !
دختره اشک هایش سرازیر شدن نمیدانست این نفرت برای چی بود ...
دختره از ماشین پیاده شد و کنار ماشین ایستاده چشم دوخت به مرد تو ماشین حتی نگاهی هم به آن دختری که از ماشین بیرون انداخته بود نمیانداخته بدونه هیچ معطلی گذاشت پا رو پدال ماشین راهی شد و دود دختره را بینه خودش گرفت ... چندیدن دقیقه سرفه کرد و دستش را گذاشت رو قلبش به ماشینی که در حال رفتن بود نگاه میکرد اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و نیم نگاهی به پشتش انداخت سنگی بزرگی را دید و روش نشست( حالم ازت بهم میخوره معیوب لال ) این حرفی بود که تو ذهنش تکرار میشد و اشک هایش زیاد و زیاد تر میشد هوا ابری بود ولی حالا ابر ها هم به رنگ خاکستری تبدیل شد کم کم آن آسمان زیبای درخشان به راهی گریه میشد همچنان منتظرش تا قطره های باران
تو را از آن بالا در آغوشم رها کنند
یا غرق می شود این دختر تنها
یا رفیق شب های بارانی ات میماند مگر این چیزی زیاد بود
جیمین ناگهانی ماشین را ایستاد و در عمارت افکارش فروع رفت.... ( من دارم چیکار میکنم ) چندیدن بار پلک زد و به این فکر کرد ( نباید بزارم به این راحتی از ماشین پیاده میشد ...
ماشین را به راه برگشت چرخاند و با سرعت سمتش رفت ...
جیمین : سوار شو ....
دختره رو سنگ نشسته و به پایین خیره شده بود بر آخره نم نم بارانی که میبارید دختره خیس شده نگاهش را به بالا دوخت ...
جیمین : لالی کر که نیستی سوار شو دیگه
اخره حرفش را با کمی داد گفت دختره با بدن خیس و لرزاند پاهایش را گذاشته رو زمین و فشار بدنش رو رها کرد به سمته پاهایش و ایستاد به پسره پشت کرد و راهی شد جیمین عصبی با صدا بلند گفت
جیمین : کجا میری میگم سوار. شو
دختره بودن توجه به حرف جیمین قدم برمیداشت ولي جیمین عصبی تر سمتش رفت و ساعده دستش را محکم گرفت و بزور سمته ماشين میبرد دختره با بدن کوچیک اش تقلا میکرد ولی مقاوم این مرد نمیشد ات با هول داد دستش و پشت اش خورد به ماشین و آه خفیف کشید دردی تو کمرش دردی چرخید فرصته خوبی برای انداخت کبوتر بیبال در قفسش بود
هر ....
- ۱۵.۶k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط