──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹¹⁶
_تو..چرا همش میخوای قهرمان باشی؟
صداش بغض داشت.
یه بغض سنگین.
دستمو توی موهاش فرو بردم و نوازشش کردم.
صدام لرزید.
+نمی‌خوام از دستت بدم
_منم همینطور
چشم‌هام رو روی هم فشار دادم و بعد آروم از آغوشش بیرون اومدم.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد لب‌هام لرزید.
+من از این عمارت میترسم..
مکث کردم.
این بار دیگه نمی‌خواستم چیزی رو پنهان کنم.
نه از اون..
نه از خودم.
+از اینکه یه روزی تورو ازم بگیره
نگاهش نرم تر شد.
اشکی از گوشه چشمم جاری شد.
نفسمو لرزون بیرون دادم و گفتم:من نمی‌خوام هر روز با ترس اینکه شاید دیگه نبینمت زندگی کنم
دستش رو بالا آورد و آروم موهایی که توی صورتم افتاده بودن رو کنار زد.
انگشت‌هاش چند لحظه روی موهام موند.
نگاهم رو توی صورتش چرخوندم و لب زدم:من فقط..می‌خوام کنار کسی که دوستش دارم،یه زندگی آروم داشته باشم
نگاهم رو پایین انداختم و ادامه دادم:یه زندگی معمولی..بدون ترس،بدون خون،بدون اینکه هر روز منتظر یه اتفاق بد باشم
چند لحظه سکوت سنگینی بینمون نشست.
سکوتی که با صدای ضعیف جمعیت که از سمت محوطه میومد،پر میشد.
جونگ‌کوک آروم خم شد.
بوسه ای روی پیشونیم کاشت و با صدایی آروم گفت:منم همین‌طور..
نگاهش کردم.
به چشم های تاریکش که برای اولین بار کمی خیس شده بودن.
مردی که روبه روم بود قانون شکنی کرده بود.
قانون دوم دود سیاه:«کس که احساساتش رو نشون بده،زودتر از بقیه می‌میره»
شکستن این قانون یعنی اون حاضره برای عشق جونش رو از دست بده.
و..منم همینطور..
دوباره توی آغوشش گم شدم و بوی عطرش رو‌ تنفس کردم..

مراسم ازدواج اون شب برگزار نشد.
مهمون‌ها یکی‌یکی عمارت رو ترک کردن و سالن بزرگی که چند ساعت قبل پر از موسیقی و خنده بود،کم‌کم توی سکوت فرو رفت.
کای و رزا هم قبل از اینکه گرگ پیر متوجه حضورشون بشه،از عمارت خارج شدن.
اما داستان برای ما هنوز تموم نشده بود.
همون شب،جونگ‌کوک با گرگ پیر درباره‌ی آینده‌مون حرف زد.
راضی کردنش آسون نبود.
چطور می‌تونست تنها وارثش رو رها کنه؟
جونگ‌کوک قرار بود جانشینش بشه..
اما در نهایت،تهیونگ مسئولیت جانشینی جونگ‌کوک رو قبول کرد.
با یه شرط.
دوهیون باید می‌تونست برگرده پیش مادربزرگش..
و برخلاف چیزی که انتظار داشتیم..
گرگ پیر قبول کرد.
اون شب فهمیدم گرگ پیر واقعا آدم پیچیده‌ایه..
تمام حرکات و تصمیماتش حساب شده و دقیقه.
اما..شاید وقتی تمام اون احساس و عشق رو توی حرف های پسرش دید واقعا دلش لرزید،و..برای همین قبول کرد.
اما چیزی که بیشتر از هر چیزی منو شوکه کرد..
خبر مـ‌‌رگ جیان بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۰۵)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط